بازخوانی نقش میانجی گران در شرایط بحران و بی ثباتی
مقدمه
در جوامعی که با بحران ها و بی ثباتی سیاسی مواجه اند، میانجی گران نقش حیاتی در کاهش تنش ها و جلوگیری از فروپاشی ساختارهای اجتماعی ایفا می کنند. این کنشگران، با بهره گیری از اعتبار اخلاقی، شبکه های اجتماعی و سرمایه نمادین، به عنوان حلقه ارتباطی میان گروه های متخاصم عمل می کنند و امکان گفت وگوی موثر و مدیریت تضاد را فراهم می سازند. اهمیت مطالعه میانجی گری در چنین شرایطی دو سویه است: از یک سو، می تواند نقش سازنده در بازتولید ثبات و انسجام اجتماعی داشته باشد و از سوی دیگر، درک محدودیت ها و ضعف های آن، به بهبود سازوکارهای نهادی و فرهنگی برای مدیریت منازعات کمک می کند. با وجود اهمیت بالای میانجی گری، در زمینه بحران های ایران و جوامع مشابه، پژوهش های تحلیلی و جامعه شناختی درباره نحوه عملکرد، شرایط موفقیت و محدودیت های این کنشگران بسیار محدود است و اغلب به مطالعات تاریخی یا توصیفی محدود می شود. این مقاله با هدف پاسخ به پرسش اصلی خود یعنی اینکه میانجی گران چگونه و تحت چه شرایطی می توانند به کاهش بحران و بازتولید ثبات کمک کنند؟ از روش تحلیل تاریخی-توصیفی بهره می گیرد و با مرور ادبیات جامعه شناسی منازعه و نمونه های موردی، تلاش می کند ریشه ها، کارکردها و پیامدهای میانجی گری در شرایط بحران و بی ثباتی را به صورت علمی و مستدل بازشناسی کند.
چارچوب نظری و مفهومی
چارچوب نظری و مفهومی میانجی گری در شرایط بحران و بی ثباتی، از پیوند نظریه های کلاسیک منازعه و مفاهیم شبکه ای و سرمایه اجتماعی شکل گرفته است. از دیدگاه لوئیس کوزر (Kozar, 1950: 23–25)، منازعه نه تنها تخریب کننده، بلکه فرصتی برای بازسازی نظم اجتماعی و اصلاح ساختارهاست. در این نگاه، میانجی گران به عنوان کنشگران ساختاری می توانند مانع از گسست کامل ارتباطات اجتماعی و فروپاشی نظم شوند و مسیر حل تعارض را هموار کنند. رالف دارندورف (Dahrendorf, 1959: 41) نیز تضاد را امری پایدار در جوامع سلسله مراتبی می داند و بر ضرورت ایجاد نهادهای میانجی برای مدیریت تضادهای مزمن تاکید می کند؛ این نهادها یا بازیگران می توانند با ایجاد چارچوب های قانونی یا عرفی برای حل اختلاف، ثبات نسبی را تضمین کنند.
در سطح شبکه و سرمایه اجتماعی، پیر بوردیو (Bourdieu, 1986: 251) نشان می دهد که اعتبار اخلاقی و سرمایه اجتماعی میانجی، پایه مشروعیت او در میان گروه های درگیر است. چنین سرمایه ای امکان نفوذ و اعتمادسازی را فراهم می آورد و میانجی گری را کارآمدتر می سازد. مارک گرانووتر (Granovetter, 1973: 1361) نیز اهمیت «پیوندهای ضعیف» را در ایجاد ارتباط میان گروه های دور از هم برجسته می کند؛ میانجی ها از این پیوندها بهره می گیرند تا کانال های ارتباطی باز و تنش های بین گروه ها کاهش یابد.
میانجی گری را می توان به سه نوع رسمی، نیمه رسمی و غیررسمی تقسیم کرد که در هر یک سطح اقتدار و چارچوب قانونی متفاوت است. همچنین میانجی گری می تواند در سه مرحله عمل کند: پیشگیرانه (پیش از بحران برای شناسایی و کاهش تنش ها)، واکنشی (در زمان بحران برای کاهش خشونت و فراهم کردن گفت وگو)، و تثبیتی (پس از بحران برای نظارت بر توافق ها و جلوگیری از بازگشت درگیری).
چارچوب تحلیلی این مقاله بر تعامل میان سه مولفه کلیدی متمرکز است: میانجی، گروه های درگیر، و ساختار نهادی و اجتماعی. این چارچوب امکان بررسی ریشه ها، شرایط موفقیت و محدودیت های میانجی گری در ایران معاصر را فراهم می آورد و نشان می دهد که اثرگذاری میانجی گران تنها به توانایی فردی آن ها محدود نمی شود، بلکه به سرمایه اجتماعی، شبکه های ارتباطی و زمینه نهادی-فرهنگی بستگی دارد.
بستر تاریخی و اجتماعی
بستر تاریخی و اجتماعی میانجی گری در ایران معاصر را می توان در چارچوب دوره های بحران و بی ثباتی سیاسی و اجتماعی تحلیل کرد. از انقلاب مشروطه (۱۲۸۵–۱۲۹۹) تا دوران پهلوی اول و دوم و نهایتا انقلاب ۱۳۵۷، جامعه ایران با تحولات سریع سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مواجه بود که منجر به افزایش تنش ها و ایجاد خلاهای نهادی در مدیریت اختلافات شد. در دوره مشروطه، شکاف میان گروه های مشروطه خواه، علما و سلطنت طلبان، و نیز تقابل میان نفوذ بیگانگان و خواست های ملی، زمینه ظهور میانجی گری سنتی را فراهم آورد. ریش سفیدان، علما و بزرگان محلی با اعتبار اخلاقی و سرمایه نمادین خود نقش میانجی را ایفا کردند و توانستند تا حدی از خشونت بیشتر جلوگیری کنند و گفت وگو میان گروه های متعارض را تسهیل کنند.
در دوره پهلوی اول (۱۲۹۹–۱۳۲۰)، تمرکز قدرت و سرکوب مخالفان باعث شد میانجی گری سنتی کمتر موثر باشد، هرچند در سطح محلی و قومی، بزرگان و نهادهای غیررسمی همچنان نقش واسط را ایفا کردند. این میانجی ها به عنوان پل ارتباطی میان ایلات، طبقات مختلف و دولت، توانستند از بروز درگیری های گسترده جلوگیری کنند. در دوران پهلوی دوم و نهضت ملی، بحران های سیاسی، کودتای ۱۳۳۲ و سرکوب فعالیت های مدنی، ضرورت حضور میانجی گران مستقل و مورد اعتماد برای کاهش تنش ها و حفظ حداقلی از انسجام اجتماعی را نشان داد. نمونه های موفق میانجی گری در این دوره عمدتا به میانجیانی مربوط می شد که هم اعتبار اجتماعی داشتند و هم توانایی ایجاد گفت وگوی میان جناح های سیاسی را دارا بودند.
علاوه بر عوامل فردی و نهادی، ساختارهای قومی، مذهبی و اجتماعی نقش مهمی در تعیین ضرورت و کارآمدی میانجی گران داشت. در جوامع چندپارچه و دارای شکاف های هویتی، حضور میانجیانی که مورد اعتماد گروه های مختلف بودند، برای جلوگیری از خشونت و تسهیل مذاکرات حیاتی بود. این واقعیت نشان می دهد که میانجی گری نه صرفا یک کنش فردی، بلکه پاسخ اجتماعی و نهادی به بحران ها و بی ثباتی هاست و همواره در تعامل با سرمایه اجتماعی، شبکه های ارتباطی و ساختار فرهنگی جامعه شکل می گیرد.
تحلیل نقش میانجی گران در شرایط بحران
تحلیل نقش میانجی گران در شرایط بحران نشان می دهد که این کنشگران در سه مرحله متمایز، اما مرتبط، نقش کلیدی ایفا می کنند. در مرحله پیش از بحران، میانجی گران با شناسایی نشانه های اولیه تنش، ارائه هشدارهای بی طرفانه و ایجاد گفت وگوی اولیه میان طرف های درگیر، امکان پیشگیری از تشدید اختلافات را فراهم می کنند. این مرحله عمدتا مبتنی بر مهارت های تحلیل اجتماعی، درک حساسیت های فرهنگی و شبکه های اعتماد میان گروه هاست و می تواند از ورود جامعه به چرخه خشونت جلوگیری کند.
در مرحله بحران، میانجی گران واکنشی فعال دارند و با تمرکز بر کاهش تنش و جلوگیری از بروز خشونت فیزیکی یا نمادین، فضای مناسبی برای مذاکره ایجاد می کنند. آن ها دستورکار مشترکی میان طرفین تدوین کرده و کانال های ارتباطی میان گروه های متعارض را با بهره گیری از «پیوندهای ضعیف» و اعتماد تاریخی باز می کنند. موفقیت در این مرحله مستلزم اعتبار شخصی میانجی، سرمایه نمادین و تعامل موثر با رسانه ها برای جلوگیری از قطبی سازی و روایت های یک سویه است.
مرحله پس از بحران شامل تثبیت توافق ها و نظارت بر اجرای تفاهم های حاصل شده است. میانجی گران در این مرحله به تقویت نهادهای نهادمند و افزایش اعتماد میان گروه ها کمک می کنند تا اثرگذاری میانجی گری فراتر از اقدامات فردی باقی بماند. این فرآیند به ایجاد سازوکارهای دائمی برای حل اختلاف، کاهش چرخه انتقام و بازتولید ثبات اجتماعی منجر می شود.
در مجموع، عوامل موثر بر کارآمدی میانجی گری شامل ترکیبی از اعتبار شخصی و اخلاقی میانجی، شبکه های اجتماعی و سرمایه اجتماعی، اعتماد تاریخی گروه ها و توانایی مدیریت رسانه ها است. تعامل هماهنگ این عوامل باعث می شود میانجی گران نه تنها در کوتاه مدت تنش ها را کاهش دهند، بلکه ظرفیت جامعه برای مدیریت تعارضات آینده را نیز تقویت کنند. این تحلیل نشان می دهد که میانجی گری یک کنش فردی صرف نیست، بلکه پاسخ اجتماعی و نهادی به بحران ها و بی ثباتی های سیاسی و اجتماعی است که توانایی بازتولید ثبات و انسجام اجتماعی را دارد.
نتیجه گیری و چشم انداز آینده
نتیجه گیری نشان می دهد که میانجی گران در شرایط بحران و بی ثباتی نقش کلیدی در کاهش تنش، پیشگیری از خشونت و بازتولید انسجام اجتماعی ایفا می کنند. این کنشگران، با بهره گیری از اعتبار شخصی، سرمایه اجتماعی و شبکه های اعتماد، توانسته اند فرآیندهای پیشگیری، مدیریت و تثبیت توافق ها را تسهیل کنند و از فروپاشی ارتباطات افقی و تشدید منازعه جلوگیری نمایند. مرور پرسش اصلی مقاله روشن کرد که موفقیت میانجی گری به ترکیبی از شاخص ها وابسته است: اعتماد گروه های درگیر، مشروعیت اخلاقی و اجتماعی میانجی، توانایی مدیریت روایت ها و رسانه ها، و تعامل سازنده با ساختارهای نهادی و اجتماعی.
چشم انداز آینده میانجی گری در ایران و جوامع مشابه، حرکت از میانجی گری شخص محور و واکنشی به سمت میانجی گری نهادمند، حرفه ای و پایدار است. این تحول نیازمند توسعه نهادهای حل اختلاف، آموزش عمومی مهارت های گفت وگو و تقویت سرمایه اجتماعی و جامعه مدنی است. ایجاد سازوکارهای شفاف و قابل اعتماد برای میانجی گری می تواند ظرفیت مدیریت بحران و ثبات اجتماعی را افزایش دهد. در راستای تکمیل دانش نظری و عملی، پیشنهاد می شود پژوهش های میدانی و تطبیقی در زمینه بحران ها و میانجی گری در ایران و منطقه انجام شود تا الگوهای موفق و محدودیت های موجود به دقت شناسایی شوند و راهکارهای موثر برای ارتقای میانجی گری توسعه یابند.
منابع و مآخذ
Bourdieu, P. (1986). The Forms of Capital. In J. Richardson (Ed.), Handbook of Theory and Research for the Sociology of Education (pp. 241–258). New York: Greenwood.
Dahrendorf, R. (1959). Class and Class Conflict in Industrial Society. Stanford: Stanford University Press.
Granovetter, M. (1973). The Strength of Weak Ties. American Journal of Sociology, 78(6), 1360–1380.
Kozar, L. (1950). The Functional Theory of Social Conflict. Glencoe.
