مدیریت یعنی چه!؟
*نشر:* گاهنامه مدیر
■اگر صبح وارد یک اداره، مدرسه، بیمارستان یا حتی یک مغازه کوچک محلی شوید، قبل از آنکه تابلوی «مدیر» را ببینید، می توانید حضور مدیریت را احساس کنید. از نظم یا بی نظمی محیط، از نحوه برخورد کارکنان با هم، از اینکه کارها روان پیش می روند یا همه چیز با تنش و سردرگمی همراه است. مدیریت چیزی نیست که فقط پشت میز مدیر باشد؛ مدیریت در فضا جریان دارد.
□فرض کنید وارد رستورانی می شوید که غذاهایش معمولی است، اما کارکنان با لبخند با شما حرف می زنند، سفارش ها دقیق است و اگر اشتباهی رخ دهد، کسی هست که مسئولیت آن را بپذیرد. احتمالا با خودتان می گویید: «این جا خوب اداره می شود». حالا رستورانی را تصور کنید با غذای عالی، اما کارکنان عصبی اند، هرکس تقصیر را گردن دیگری می اندازد و کسی پاسخگو نیست. این تفاوت، نه در غذا، بلکه در مدیریت است؛ همان چیزی که مری پارکر فالت سال ها پیش با یک جمله ساده توضیح داد: «مدیریت یعنی انجام کارها از طریق دیگران»، اما نه از راه فشار، بلکه از مسیر همکاری
●هر جا چند انسان تصمیم گرفته اند کاری را با هم انجام دهند، مدیریت – آگاهانه یا ناآگاهانه – حضور داشته است. از یک خانواده کوچک گرفته تا امپراتوری های بزرگ، از یک گروه دانشجویی تا پیچیده ترین سازمان های جهانی، همگی به نوعی مدیریت وابسته اند. مدیریت همان پلی است که نیت های فردی را به نتایج جمعی تبدیل می کند. اگر بخواهیم ساده بگوییم، مدیریت یعنی ایجاد نظم معنادار در میان تلاش های انسانی. یعنی کمک کنیم انسان ها بدانند چه می خواهند، چرا می خواهند، چگونه باید حرکت کنند و چگونه می توانند با هم، نه علیه هم، به نتیجه برسند. مدیریت یعنی تبدیل آشفتگی به جهت، تبدیل پراکندگی به هم افزایی و تبدیل انرژی خام انسانی به عملکرد موثر.
○مدیریت یعنی اینکه چه کسی تصمیم می گیرد، چگونه تصمیم می گیرد و دیگران چقدر در آن تصمیم احساس دیده شدن می کنند. مدیریت یعنی وقتی مشکلی پیش می آید، افراد دنبال مقصر بگردند یا دنبال راه حل. مدیریت یعنی اینکه افراد فقط برای حقوق کار کنند یا احساس کنند کارشان معنا دارد؛ مفهومی که پیتر دراکر بعدها آن را قلب مدیریت مدرن دانست.
■یکی از ساده ترین مثال های مدیریت را می توان در خانواده دید. خانواده ای را تصور کنید که در آن هیچ برنامه ای وجود ندارد؛ هرکس هر وقت بخواهد می آید، می رود، خرج می کند و تصمیم می گیرد. نتیجه معمولا تنش و نارضایتی است. حالا خانواده ای دیگر را تصور کنید که گفت وگو وجود دارد، نقش ها تا حدی روشن است و تصمیم ها با مشورت گرفته می شود. این خانواده حتی اگر درآمد کمتری داشته باشد، آرام تر است. این همان چیزی است که هانری فایول بعدها در سازمان ها از آن با عنوان برنامه ریزی، هماهنگی و نظم یاد کرد، فقط در مقیاسی کوچک تر و انسانی تر.
□در محیط کار هم همین داستان تکرار می شود. مدیری را تصور کنید که وقتی کاری اشتباه پیش می رود، اولین واکنشش این است: «کار کی بود؟» و مدیری دیگر که می پرسد: «کجای کار درست پیش نرفت؟» در اولی، کارکنان یاد می گیرند اشتباهات را پنهان کنند. در دومی، یاد می گیرند یاد بگیرند. این تفاوت کوچک در نگاه، تفاوتی بزرگ در فرهنگ ایجاد می کند؛ همان چیزی که پژوهشگران بعدتر آن را امنیت روانی نامیدند.
●اگر کمی به عقب برگردیم، می بینیم مدیریت همیشه وجود داشته، حتی زمانی که کسی نامی برایش نداشت. مصری ها اگر نمی توانستند هزاران نفر را هماهنگ کنند، هرگز اهرام ساخته نمی شد. آن ها باید می دانستند چه کسی کجا کار کند، چه زمانی استراحت کند و منابع چگونه توزیع شود. این ها همان مسائلی است که امروز هم مدیران با آن درگیرند، فقط به جای سنگ و نیروی انسانی، با داده، فناوری و ذهن انسان ها سروکار دارند.
○در چین باستان، کنفوسیوس بر این باور بود که اداره انسان ها بدون اخلاق، به بی نظمی می انجامد. اگر مدیری به افراد احترام نگذارد، نمی تواند انتظار احترام داشته باشد. اگر مدیر خودش قانون را دور بزند، انتظار رعایت قانون از دیگران بی معناست. این منطق ساده را امروز هم در سازمان ها می بینیم. رفتار مدیر، پیام اصلی سازمان است، نه شعارهای روی دیوار.
■سان تزو در «هنر جنگ» می گفت قبل از هر اقدام، باید محیط، شرایط و انسان ها را شناخت. امروز هم مدیری که بدون شناخت تیمش تصمیم می گیرد، شبیه فرمانده ای است که بدون نقشه وارد میدان می شود. بسیاری از شکست های مدیریتی نه به خاطر کمبود منابع، بلکه به خاطر نشناختن واقعیت ها رخ می دهند.
□در دوران انقلاب صنعتی، سازمان ها بزرگ شدند و مدیریت شکل رسمی تری گرفت. فردریک تیلور تلاش کرد کار را علمی کند. تصور کنید کارگری که هر حرکتش زمان سنجی می شود. بهره وری بالا می رود، اما اگر از او بپرسید حالش چطور است، احتمالا پاسخ دلگرم کننده ای نمی شنوید. این تجربه به مدیران آموخت که انسان فقط یک «منبع» نیست؛ انسانی است با احساس، انگیزه و کرامت.
کمی بعد، مطالعات هاثورن نشان داد وقتی به افراد توجه می شود، حتی اگر شرایط کاری تغییر نکند، عملکرد بهتر می شود. تصور کنید مدیری که هر روز چند دقیقه با تیمش صحبت می کند، گوش می دهد و بازخورد می دهد، در مقایسه با مدیری که فقط دستور می دهد. معمولا تیم اول انگیزه بیشتری دارد. این همان نقطه ای است که مدیریت از کنترل صرف، به سمت رابطه و اعتماد حرکت می کند.
●در زندگی روزمره هم مثال های آن را زیاد می بینیم. معلمی که فقط درس می دهد و نمره می دهد، و معلمی دیگر که دانش آموزان را می شناسد و به آن ها باور دارد. هر دو ممکن است کتاب یکسانی تدریس کنند، اما تاثیرشان کاملا متفاوت است. داگلاس مک گریگور این تفاوت را با نظریه X و Y توضیح داد؛ اینکه مدیر یا معلم انسان را ذاتا تنبل ببیند یا ذاتا مسئولیت پذیر، همه چیز را تغییر می دهد.
○فردریک هرزبرگ بعدها نشان داد که حقوق و مزایا فقط مانع نارضایتی می شوند، اما انگیزه ایجاد نمی کنند. آنچه انسان را واقعا به حرکت درمی آورد، معنا، رشد و احساس مفید بودن است. این را می توان در هر شغلی دید؛ از کارمند ساده گرفته تا مدیر ارشد. کسی که احساس کند کارش دیده می شود، متفاوت کار می کند.
■امروزه مدیریت با زندگی واقعی مردم گره خورده است. مدیری که فضای امن ایجاد می کند، فقط بهره وری را بالا نمی برد؛ حال زندگی کارکنان را هم بهتر می کند. مدیری که بی ثبات و غیرقابل پیش بینی است، اضطراب را از محل کار به خانه ها می فرستد. به همین دلیل است که امروز از مدیریت انتظار انسانیت، اخلاق و مسئولیت اجتماعی می رود؛ همان چیزی که پیتر دراکر آن را وظیفه اجتماعی مدیریت می دانست.
□مدیریت شبیه هدایت یک سفر است. مدیر نه کسی است که فقط جلوتر از همه بدود و نه کسی که فقط نقشه به دست بگیرد. مدیر کسی است که مسیر را می بیند، آدم ها را می شناسد، وقتی لازم است سرعت را کم می کند و وقتی مسیر اشتباه است، جرئت تغییر دارد. مدیریت خوب باعث می شود افراد هم به مقصد برسند و هم در طول مسیر، خودشان را گم نکنند. به همین دلیل، مدیریت فقط موضوع مدیران نیست. هر کسی که با دیگران زندگی و کار می کند، به نوعی در حال مدیریت است؛ مدیریت زمان، رابطه ها و تصمیم ها. فهم مدیریت، در واقع فهم بهتر زندگی جمعی انسان هاست.