سوگ فقط غم نیست گاهی ایستادن زندگی است

3 بهمن 1404 - خواندن 5 دقیقه - 520 بازدید

سوگ، این سایه سنگین فقدان، بر دلها مینشیند و دنیا را به رنگ خاکستر میکشد.

گاهی آنقدر عمیق است که نفسها را در سینه حبس میکند 

سوگ، نه زمان میشناسد و نه منطق. گاهی سالها میگذرد، اما زخم نبودن، تازه میماند؛

اما در این تاریکی بی پایان، گاهی نور کوچکی هم میدرخشد؛

نور یادها. یاد لبخندهایی که بود، دستهایی که گرم بودند، نگاههایی که عشق میبارید.

سوگ، شاید پایان حضور فیزیکی باشد، اما عشق، هرگز نمیمیرد.

سوگ، آخر راه نیست؛ فقط مسیر دشواری است برای یادگیری زندگی دوباره...

با دردی که شاید کمتر شود، اما هرگز کاملا از بین نمیرود. چون عشق، همیشه باقی است.


«بیون می گوید گاهی ما چیزی را تجربه می کنیم که نام ندارد؛ ترسی بی نام، که پیش از زبان و اندیشه است، 

او آن را نام ناپذیر می نامد: Nameless Dread.

وقتی روان نمی داند از چه می ترسد، فقط می خواهد فرار کند.» در زیر بمباران، 

روان هنوز کار می کند؛ اما نه برای فکر کردن بلکه برای زنده ماندن.

بیون می نویسد:

«panic without catastrophe»

وحشتی بی دلیل... چون فاجعه هنوز به زبان نیامده. ما هنوز در لحظه ای هستیم که فاجعه در حال شدن است و همین تحملش را دشوارتر می کند. روان در وضعیتی میان ندانستن و نتوانستن گیر افتاده. نه آن قدر نزدیک که فاجعه را لمس کند، نه آن قدر دور که فراموشش کند و درست در این میانه، بدن می لرزد و فکر کردن عقب می نشیند.

بیون می گوید: وقتی فکر کردن ممکن نیست، روان شروع می کند به دفاع های خام، پرتاب محتوا به بیرون، یا انجماد کامل؛ مثل کودکی که چیزی دیده اما هنوز زبان ندارد برای گفتنش. این همان وحشت بی نام است. بی فریاد، بی تصویر، بی معنا... و اگر زنده بمانیم، شاید سال ها بعد بتوانیم آن را روایت کنیم.

اگر نمی توانی فکر کنی، خودت را سرزنش نکن. 

بیون می گوید گاهی روان فقط تلاش می کند زنده بماند نه اینکه معنا بدهد یا تحلیل کند 

و همین خودش یک کار بزرگ است: "دوام آوردن، بدون فروپاشیدن."

اگر فقط توانسته ای بخوابی، اگر فقط خیره شده ای به دیوار یا فقط بغض کرده ای، بدنت دارد کاری می کند 

که از پس افکارت برنمی آید، می توانی به سراغ دوستانت بروی و حرف بزنید از هرجا،

 هر خاطره، هر چیزی که بی فکر به زبان می آید.

تو فقط سخن بگو و فقط باش، همین.

نمی دانم! اما بیون می گفت رنج، آتشی است که از بطنش معناهای تازه زاده می شود. 

به زبان بیون: «راه رهایی از دل تاریکی می گذرد، نه از کنارش».


در نگاه ی کلاین، سوگ نه تنها واکنشی به فقدان بلکه فرآیندی است که می تواند به رشد و تحول روانی فرد کمک کند.

کلاین تاکید زیادی بر توانایی فرد در یکپارچه سازی احساسات متناقض دارد.

او معتقد است که افراد در مواجهه با فقدان نه تنها دچار درد و رنج می شوند، بلکه این تجربه، فرصتی است برای مواجهه با واقعیت های درونی پیچیده و گسترش ظرفیت روانی.

- خشم از فقدان و احساس ناامیدی به خاطر اینکه این فرد دیگر در دسترس نیست

- احساس گناه از اینکه آیا ممکن است برخی از احساسات منفی (مثل خشم یا پرخاشگری) در گذشته به فرد آسیب زده باشد.

توانایی کنار آمدن با این تعارض ها و پذیرش این که فرد ممکن است هم دوست داشتنی و هم گاهی ناقص یا ناخوشایند باشد ، مرحله ای کلیدی در رشد شخصیت است.

برای وینیکات، جنگ گاهی نشانه ای از یک بحران جمعی است؛ جایی که انسان ها نتوانسته اند تضادهای درونی شان را در فضای امن تری حل کنند و آن را به بیرون پرتاب کرده اند. او می گفت جنگ، وقتی بیرون از ما اتفاق می افتد، در واقع بازتاب جنگی است که هر روز درون آدم ها، میان امید و ناامیدی، عشق و نفرت، ویرانگری و مراقبت، در جریانه.

اما وینیکات معتقد نبود که این جنگ درونی حتما باید به بیرون سرایت کند. او باور داشت اگر کودک در محیطی امن رشد کند و یاد بگیرد که هم بخش های خوبش و هم بخش های ویرانگرش دیده شوند و پذیرفته شوند، شاید دیگر نیازی به جنگ های واقعی نباشد.

روانکاوی فقط یک روش درمانی نیست؛ یک جهان بینی است.

جهانی که در آن ناهشیار، تعارض و تجربه ی هیجانی، کلید درک انسان می شوند.

آدم ها با هم فرق دارن؛ حتی در سوگ

یکی زار می زند، یکی ساکت می ماند. یکی سریع به زندگی برمی گردد،

 دیگری تا سال ها در درد می ماند. سوگ، یک مسیر استاندارد ندارد.

درمان، به سوگ اجازه ی بودن می دهد. نه برای پاک کردنش،

 بلکه برای احترام گذاشتن به چیزی که از دست رفته؛ و ساختن معنایی تازه، با آن چه باقی مانده.