پارادایم نوین در علوم اعصاب؛ وقتی ریاضیات به یاری روان شناسی بالینی می آید

11 بهمن 1404 - خواندن 3 دقیقه - 21 بازدید

در سپیده دم قرن بیست و یکم، مرزهای میان «سخت افزار مغز» و «نرم افزار روان» بیش از هر زمان دیگری کمرنگ شده است. یکی از نمادهای بارز این پیوند میان رشته ای، ورود تکنولوژی های فوق دقیق جراحی، نظیر استرئوتاکسی (Stereotaxy)، به قلمرو روان شناسی بالینی و روان پزشکی است. استرئوتاکسی که بر پایه ی سیستم های مختصات سه بعدی و هندسه ی فضایی بنا شده، ابزاری است که به متخصصین اجازه می دهد با دقت زیر میلی متر به نقاطی در عمق مغز دسترسی پیدا کنند که پیش از این دست نیافتنی تلقی می شدند.
در روان شناسی بالینی مدرن، ما با رویکردی مواجهیم که از صرف «گفتاردرمانی» فراتر رفته و به سمت «مداخلات ساختاری» حرکت کرده است. استفاده از این تکنولوژی در روش هایی همچون تحریک عمیق مغزی (DBS)، انقلابی در درمان اختلالات مقاوم به درمان ایجاد کرده است. به عنوان مثال، در مواجهه با بیماری که سال ها از افسردگی اساسی (Major Depression) یا اختلال وسواس فکری-عملی (OCD) رنج می برد و به هیچ پروتکل دارویی یا روان شناختی پاسخ نداده است، استرئوتاکسی به جراح و روان شناس بالینی این امکان را می دهد که الکترودهایی را در مناطق بسیار هدفمند مغزی، مانند «سنگولوم» یا «کپسول داخلی»، قرار دهند. این کار با هدف تنظیم مجدد مدارهای عصبی انجام می شود که در فرآیندهای پاداش، هیجان و کنترل تکانه دچار کژکاری شده اند.
نکته ی کلیدی و حائز اهمیت در این یادداشت علمی، تغییر نگاه از «بیماری روانی» به عنوان یک پدیده ی صرفا انتزاعی، به سمت درک آن به عنوان یک «مدار عصبی ناهماهنگ» است. استرئوتاکسی در واقع پلی است که ریاضیات و مهندسی را به اتاق درمان روان شناسی می آورد. این رویکرد به ما می آموزد که برای درمان رنج های عمیق بشری، گاهی نیاز است از زبان مختصات ریاضی کمک بگیریم تا بتوانیم نوری به تاریک ترین و عمقی ترین زوایای دستگاه عصبی بتابانیم. این هم گرایی علم و تکنولوژی، نه تنها دقت تشخیص را بالا برده، بلکه امیدهای جدیدی را برای بازگشت بیماران مزمن به زندگی عادی فراهم کرده است؛ مسیری که در آن تخصص، ظرافت و اخلاق در هم تنیده اند تا معنای جدیدی به مفهوم «بهبودی» ببخشند.