AMIR KANANI
13 یادداشت منتشر شدهنقشی که بر برف ننشست
نقشی که بر برف ننشست
چشمانش به خیابان خیره مانده بود. سکوتی سنگین، فضای مغازه را فراگرفته بود؛ سکوتی که حتی قالی ها و قالیچه هایی را که عمری در میان زمزمه نقش هایشان با مشتریان سخن می گفتند، به ورطه خاموشی کشانده بود.
مرد آهی کشید و سیگار را میان لبانش فشرد. سیگاری که از شدت فشار میان دندان هایش، تقریبا له و متلاشی شده بود. گویی با هر پک، مرد تمام آشفتگی های ذهنی خود را با نیرویی ناخواسته به درون آن می دمید، تا جایی که پیکر نحیف سیگار زیر این فشار پاره پاره شد. او با همان نیرویی که از اعماق اندوه هایش می گرفت، لاشه دریده سیگار را در جاسیگاری خرد کرد.
صندلی را به عقب هل داد و از پشت میز برخاست. با گام هایی آمیخته به ناامیدی، آهی از اعماق وجود کشید؛ آهی که می توانست رسول تمام رنج های او به فضا باشد؛ آهی که شاید تنها قالی های آویزان در مغازه که خود در سکوتی تلخ فرورفته بودند، را نیز به اعماق امواج متلاطم رنج هایش می کشاند.
مرد چراغ های مغازه را خاموش کرد، در را قفل نمود و به سمت خانه راه افتاد. میل رفتن به خانه نداشت؛ حتی انرژی راندن اتومبیلش را که کنار مغازه پارک بود، در خود نمی یافت. برایش اهمیتی نداشت که شاید دزدان نیمه شب، به خودرویی که در خلوت خیابان رها شده، شبیخون زنند.
گام هایش دیگر تابع فرماندهی مغز نبودند، بلکه از استرسی پیروی می کردند که چون آتشی در وجودش شعله ور بود. لرزان و ناتوان قدم برمی داشت، چنان که اثر کف کفش هایش بر برف های نشسته بر زمین نقش نمی بست. هر گام، ردی چون خط ترمز بر سفیدی برف بر جا می گذاشت.
مرد زمزمه وار تکرار می کرد: «دو میلیارد... فردا نه صبح... وای خدایا! در این یک هفته گذشته حتی پنج قالی هم نفروخته ام...» ناگهان رشته افکار مشوش چنان قلب او را در هم فشرد که مرد، از شدت تنگی نفس و درد قفسه سینه، حتی آرزوی یک نفس آزاد را در سر پروراند.
هنگام رسیدن به منزل، او حتی حس انداختن کلید در قفل در را نداشت. وقتی وارد شد، صدای همسرش که پرسید: «سامان، سلام. چقدر دیر آمدی، کجا بودی تا الان؟» را نشنید. او حتی صدای خنده فرزند کوچکش را که روزگاری با یک «باباجونم خسته نباشی» او را به بهشت می برد، درک نکرد.
او مستقیم به اتاق خواب رفت و خود را، همچون کودکی که برای رسیدن به شیرین ترین آرامش به آغوش مادر پناه می برد، بر تخت رها کرد. با کشیدن نفسی از غایت بی انتهای رنج، چشمانش را بر هم نهاد تا در دریای پرتلاطم افکار شکنجه گر خویش غرق شود. انگار مرد دیگر توان مقابله و تحمل سنگینی سنگ آسیاب رنج را نداشت و در نهایت، تسلیم شده بود.
او چشمانش را دیگر باز نکرد؛ نه ساعتی بعد، نه سحر فردا، و نه در روزهای پس از آن. او برای همیشه در امواج خروشان رنج هایش محبوس **مانده بود و روح خود را تسلیم سرنوشت درون خود ساخت.
✅ نقش ننشسته: مرثیه ای در سکوت برف و سیمای سامان
در هیاهوی درونی مردی که **سامان** نام دارد، دیگر نه آهنگ تجارت است و نه زمزمه آسایش خانوادگی؛ تنها پژواک سنگین یک **ضرب الاجل شوم**باقی مانده است. این داستان، نه یک ورشکستگی ساده که نمایشی از نبرد مهیب روح انسان با باری است که تحملش فراتر از ظرفیت سینه انسان است.
۱. له شدن زیر بار ناگفتنی
آن لحظه ای که سیگار زیر دندان له می شود، نه یک شکست فیزیکی، که آغاز **فروپاشی نمادین** است. دود غلیظی که از خرده های تنباکو برمی خیزد، همان ** «رسول تمام رنج های او» ** است؛ رنجی که آن قدر عظیم است که باید در قالب خرد شدن یک شیء کوچک، خود را آشکار سازد. این مرد، بار مالی «دو میلیارد» را نه بر دوش، بلکه بر تاروپود وجود خود حمل می کند، تا جایی که فضای سنگین مغازه، گویی **قالی ها را نیز در سکوت خود می پوشاند**؛ سکوتی که محصول اجبار است، نه آرامش.
۲. گسست از زمین و آسمان
گام های سامان بر برف، حکایتی عمیق تر از یک راه رفتن معمولی است. برف، که همیشه نماد پاکی، آغاز و فرصت است، زیر پایش **از پذیرش هویت او سر باز می زند.** «اثر کف کفشش بر برف نقش نمی بست.» این یعنی: **"من دیگر حضوری فعال در جهان نیستم."** هر قدم، تنها یک "خط ترمز" بر سرنوشت است؛ تلاشی نافرجام برای توقف روند سقوط. او دیگر نه یک خلق کننده نقش، بلکه یک **شبح** است که هستی اش بر بستر واقعیت انکار می شود.
این انکار در خانه نیز ادامه می یابد. صدای همسر و خنده کودک، که باید ملجا و پناه باشند، به **نویزهای سفید** تبدیل می شوند. او از مدار زندگی واقعی خارج شده و به یک انزوای خودخواسته پناه می برد. این انزوا، نه انتخاب، که نتیجه سلب شدن توانایی های حسی در مواجهه با فشار غیرقابل تحمل است.
۳. غرق شدن در دریای پرتلاطم
نهایت این سفر، نه فرار، که تسلیم مطلق است. رها کردن بدن بر تخت، شبیه رها کردن پارو در میان گرداب است. او خود را به **«دریای پرتلاطم افکار شکنجه گر»** می سپارد. این دریا، استعاره ای از ذهن اوست که دیگر توانایی جداسازی خاطرات خوب از افکار ویرانگر را ندارد.
پایان، خاموشی چشم هاست. این مرگ، مرگ جسم نیست؛ این **مرگ اراده** است. سامان دیگر نیرویی برای بیدارشدن، مبارزه یا دیدن فردای دیگر ندارد. روح که دیگر قادر به تحمل بار هویت و مسئولیت خود نیست، در امواج رنج محبوس شده و خود را به «سرنوشت درون» می سپارد؛ سرنوشتی که نتیجه نبرد نابرابر او با دنیای بی رحم حساب وکتاب بود. او نتوانست نقشی بیافریند که بر بوم هستی اش باقی بماند، و این فقدان ماندگاری، او را به عدم بازگرداند.
نویسنده: امیر کنعانی