جایی میان اضطراب و دوام با این سوگ جمعی چه کنیم؟
نه کاملا از زندگی جدا شده ایم، نه واقعا در آن حضور داریم؛
جایی میان اضطراب و دوام.
در روان شناسی به این وضعیت، «زیستن در حالت بقا» (Survival Mode) گفته می شود؛ حالتی که ذهن بیشتر از آن که زندگی کند، در تلاش است فقط از پس روزها بربیاید. کارها انجام می شوند، مسئولیت ها پیش می روند، اما درون آدم چیزی شبیه خاموشی آرام جریان دارد.
در تجربه های بی نامی که بسیاری از آدم ها توصیف می کنند، نشانه های مشترکی دیده می شود:
کسی که می گوید «نمی دانم چرا خوشحال نمی شوم، در حالی که ظاهرا همه چیز بد نیست.»
کسی که اعتراف می کند «تمام روز مشغولم، اما شب حس می کنم اصلا زندگی نکرده ام.»
و آن که آرام می گوید «خسته ام، نه از کار، از فکر کردن.»
روان شناسی این وضعیت را نتیجه ی قرار گرفتن طولانی مدت در معرض استرس و نااطمینانی می داند. وقتی اضطراب مزمن می شود، سیستم عصبی در حالت آماده باش می ماند و ذهن برای حفظ بقا، بخشی از احساسات را خاموش می کند. در این شرایط، فرد به جای تجربه ی عمیق زندگی، فقط آن را مدیریت می کند.
این فاصله گرفتن تدریجی از هیجان، معنا و لذت، نشانه ی ضعف یا بی ارادگی نیست؛ بلکه واکنشی طبیعی به فشارهای پیوسته است. بسیاری از افرادی که از بیرون «قوی» به نظر می رسند، در واقع مدت هاست در همین وضعیت معلق میان اضطراب و دوام زندگی می کنند.
بازگشت به زندگی از همین آگاهی شروع می شود:
از لحظه های کوتاه توجه به خود، از مکث های کوچک در میان شلوغی، از پذیرفتن این حقیقت که خسته بودن همیشه به معنای تنبلی نیست، گاهی نشانه ی جنگیدن طولانی است.
زندگی فقط ادامه دادن نیست.
گاهی لازم است دوباره یاد بگیریم حضور داشته باشیم، نه فقط دوام بیاوریم.به عنوان کسی که به روان شناسی تا حدودی باور دارم، یک پرسش دارم اگر روان شناسی قرار است در خدمت سلامت روان باشد، چرا در بزنگاه های رنج جمعی، این همه محتاط، مبهم و گاه منفعل می شود؟آیا قدرت فقط در دولت و نهاد رسمی خلاصه میشود؟
فوکو می گوید قدرت در گفتمان ها جریان دارد در آنچه می توان گفت و آنچه بهتر است گفته نشود. در این معنا، روان شناس هم بیرون از شبکه قدرت نمی ایستد. او بخشی از مناسبات قدرت دانش است حتی وقتی نیتش خیر است. به تعبیری دانش، همیشه خنثی نیست. هر دانشی، جایگاهی می سازد چه کسی حق حرف زدن دارد، چه چیزی عقلانی محسوب می شود، و چه احساسی باید کنترل شود. وقتی روان شناس در مواجهه با خشونت عریان فارغ از اینکه قربانی چه کسی است فقط از مدیریت خشم حرف می زند، در واقع دارد گفتمانی را بازتولید می کند که رنج را فردی می کند و زمینه های اجتماعی آن را به حاشیه می برد.مسئله این نیست که دعوت به آرامش غلط است.
مسئله این است که آرامش وقتی معنا دارد که عدالت و همدلی همزمان دیده شوند. نمی شود از خشم گفت، اما از بدن های زخمی، از مرگ، از ترس، از سوگ جمعی عبور کرد. نمی شود خشونت را صرفا به هیجان کنترل نشده تقلیل داد، وقتی خود خشونت، واقعیتی عینی و ویرانگر است.آیا روانشناس یا سلبریتی ترس از ریزش مخاطبان خود دارد؟
در منطق فوکویی، فقط ترس فردی نیست؛ یک مکانیزم انضباطی است. روان شناس یاد می گیرد چه بگوید تا قابل قبول بماند، چه نگوید تا حذف نشود، و کجا سکوت کند تا برند شخصی اش آسیب نبیند. این جا روان شناسی ناخواسته از پروژه رهایی بخش خود فاصله می گیرد و به بخشی از نظم موجود بدل می شود.اگر روان شناسی مدعی سلامت روان است، باید شجاعت دیدن رنج را داشته باشد، رنج همه.رنج جوان معترض، رنج خانواده ای که عزیزش را از دست داده.
در واقع بی طرفی واقعی، بی احساسی نیست همدلی فراگیر است، نه سکوت انتخابی.شاید گاهی صادقانه ترین کار، نه پست آموزشی گذاشتن است، نه نسخه پیچی هیجانی بلکه ایستادن کنار رنج انسانی و اگر این شجاعت را نداریم، شاید سکوت مسئولانه، اخلاقی تر از سخن گفتن بی خطر باشد.
منابع:
American Psychological Association. (2020). Stress and the body.
van der Kolk, B. (2014). The Body Keeps the Score.
McEwen, B. S. (2017). Neurobiological and Systemic Effects of Chronic Stress.