همه شهر ایران جگر خسته اند
در این روزها که بر ما گذشته، گویی آن بیت فردوسی که می گوید «همه شهر ایران جگر خسته است» نه فقط یادگاری از گذشته، که شرح حال امروز ماست. جامعه ای که سال هاست زیر بار فشارهای پی درپی، بحران های اقتصادی، تنش های اجتماعی، و بی ثباتی های سیاسی، زخمی عمیق بر روح خود حمل می کند؛ زخمی که نه تازه می ماند و نه فرصت التیام می یابد. مردم خسته اند، اما این خستگی از جنس خستگی جسم نیست؛ فرسودگی روحی است که از تکرار بی پایان مشکلات، از امیدهای نیمه کاره، و از احساس نادیده گرفته شدن در تصمیم هایی که سرنوشت جمعی را رقم می زنند، زاده می شود.
حوادث اخیر، هر کدام با رنگ و شکل متفاوت، اما در نهایت با یک پیام مشترک، بار دیگر نشان دادند که جامعه ما در نقطه ای حساس ایستاده است. هر اتفاق تازه، لایه ای دیگر بر خستگی انباشته مردم می افزاید. مردم نه فقط از مشکلات، بلکه از تکرار آن ها خسته اند؛ از اینکه هر بار روزنه ای از امید باز می شود، اما پیش از آنکه نورش به دل ها برسد، با موجی تازه از تنش ها خاموش می شود. این همان جایی است که «جگر خسته» معنا پیدا می کند؛ زخمی کهنه که هر بار دوباره لمس می شود.
در این میان، شکاف های اجتماعی نیز عمیق تر شده اند؛ شکاف میان نسل ها، میان طبقات اقتصادی، میان مرکز و پیرامون، و میان مردم و ساختارهای تصمیم گیر. اما در کنار این شکاف ها، ظرفیت های جامعه نیز خود را نشان داده اند: همبستگی های کوچک اما واقعی، تلاش های مدنی آرام، صدای نسلی که می خواهد شنیده شود، و امیدی که هرچند کم جان، اما هنوز خاموش نشده است. جامعه ایران بارها ثابت کرده که توان بازسازی دارد، اما این توان نیازمند فضا، اعتماد و گفت وگوست.
رسانه ها و شبکه های اجتماعی نیز در این روزها نقشی دوگانه داشته اند. سرعت انتشار اخبار چنان بالاست که فرصت تامل از مردم گرفته می شود. هر خبر، پیش از آنکه بررسی شود، احساسات را برمی انگیزد؛ هر تصویر، پیش از آنکه تحلیل شود، قضاوت می سازد. این شتاب، اضطراب جمعی را تشدید می کند و جامعه را در چرخه ای از نگرانی نگه می دارد. در چنین فضایی، نیاز به سواد رسانه ای بیش از هر زمان دیگری احساس می شود؛ مهارتی که باید به مردم کمک کند میان واقعیت و روایت، میان تحلیل و هیجان، و میان خبر و شایعه تمایز بگذارند.
افزون بر این نقش نخبگان—استادان، نویسندگان، پژوهشگران، فعالان مدنی—بسیار مهم است. جامعه در چنین زمان هایی بیش از هر چیز به توضیح، تفسیر و امید واقع بینانه نیاز دارد. نخبگان باید بتوانند پلی میان واقعیت و فهم عمومی بسازند؛ نه با شعار، بلکه با تحلیل دقیق و زبان انسانی. و این یعنی همان تبدیل پیچیدگی به فهم، و تبدیل درد به معنا. جامعه امروز بیش از همیشه به چنین صداهایی نیاز دارد.
با این همه، امید در چنین روزهایی نه یک احساس ساده، بلکه یک مهارت است؛ مهارتی که باید آموخت، تمرین کرد و به دیگران منتقل نمود. امید یعنی توان دیدن امکان ها در دل محدودیت ها؛ یعنی باور به اینکه جامعه ای با این همه تاریخ، فرهنگ، حافظه و انسان های توانمند، می تواند مسیر خود را اصلاح کند. فردوسی وقتی از «جگر خسته» سخن می گوید، ناامید نیست. او خستگی را می بیند، اما در دل همان خستگی، امکان برخاستن را نیز می بیند. این نگاه، همان چیزی است که امروز به آن نیاز داریم: دیدن رنج، اما نماندن در آن؛ فهمیدن بحران، اما تسلیم نشدن به آن.
و اما یک پیشنهاد برای برون رفت:
در شرایطی که جامعه زیر فشارهای متعدد قرار دارد، اولین و ضروری ترین گام، بازسازی «اعتماد» است؛ اعتمادی که سال هاست فرسوده شده و بدون آن هیچ اصلاحی پایدار نمی ماند. این اعتماد تنها با یک مسیر ممکن است: گفت وگوی واقعی، شفاف و دوطرفه میان مردم و ساختارهای تصمیم گیر. گفت وگویی که در آن صدای مردم شنیده شود، نقدها تحمل شود، تصمیم ها توضیح داده شود، و مسئولیت پذیری جایگزین پنهان کاری گردد. اگر این مسیر آغاز شود - حتی بصورت نمادین—جامعه دوباره توان نفس کشیدن پیدا می کند و امید از حالت مهارت فردی به سرمایه ای جمعی تبدیل می شود.
به امید آن روز
با احترام - مسعود روشن ضمیر