مهاجرت احساسی مردان no:۰۶

24 بهمن 1404 - خواندن 5 دقیقه - 22 بازدید

مهاجرت احساسی مردان در ایران پدیده ای است که در سکوت شکل گرفته؛ نه در مرزها، نه در فرودگاه ها، بلکه در لایه های پنهان روان و در فاصله ای که میان «بودن» و «زیستن» ایجاد شده است. مردان بسیاری در سال های اخیر، بی آنکه خانه یا شهر خود را ترک کنند، از جهان عاطفی پیرامونشان کوچ کرده اند. این کوچ نه با چمدان، بلکه با خاموشی آغاز می شود؛ با لحظه ای که مرد احساس می کند دیگر توان یا انگیزه ای برای مشارکت در جهان بیرون ندارد و ترجیح می دهد در پناه یک خلوت بی صدا، از جامعه فاصله بگیرد.

این مهاجرت، برخلاف مهاجرت فیزیکی، مقصد مشخصی ندارد؛ مقصدش «جایی دیگر» نیست، بلکه «هیچ جا» است: نوعی تعلیق، نوعی بی وزنی، نوعی حضور بی حضور. در ایران امروز، فشارهای اقتصادی، بی ثباتی های اجتماعی، و فرسودگی مزمن امید، مردان را در موقعیتی قرار داده که احساس می کنند بار زندگی بیش از ظرفیت روانی شان شده است. مرد ایرانی، که از کودکی آموخته «تحمل کند»، «ساکت بماند»، «قوی باشد»، و «احساساتش را مدیریت کند»، اکنون در برابر موجی از انتظارات و ناکامی ها قرار گرفته که ابزارهای سنتی مردانگی دیگر پاسخگوی آن نیست. او نه می تواند به شیوه نسل های پیشین تاب بیاورد، نه می تواند به سادگی الگوهای جدید را بیاموزد. نتیجه این شکاف، نوعی خستگی عمیق است؛ خستگی ای که نه به شکل خشم فوران می کند و نه به شکل افسردگی کلاسیک قابل تشخیص است. این خستگی، آرام و خزنده، مرد را از جهان عاطفی اش جدا می کند و او را به سمت مهاجرت احساسی سوق می دهد. در این وضعیت، مرد همچنان کار می کند، همچنان در خانه حضور دارد، همچنان نقش هایش را به ظاهر انجام می دهد؛ اما در سطح عمیق تر، چیزی از او جدا شده است. او دیگر در گفت وگوها مشارکت نمی کند، دیگر رویا نمی سازد، دیگر برای آینده برنامه ریزی نمی کند. او در شبکه های اجتماعی غرق می شود، در سکوت طولانی فرو می رود، یا در سرگرمی های بی خطر پناه می گیرد. این رفتارها نه از سر بی علاقگی، بلکه از سر محافظت است: محافظت از روانی که دیگر تاب مواجهه ندارد.

مهاجرت احساسی، در واقع، نوعی سازوکار بقاست؛ راهی برای زنده ماندن در شرایطی که فشارها بیش از حد شده اند. اما این مهاجرت پیامدهای عمیقی دارد.

نخستین پیامد، در روابط خانوادگی ظاهر می شود. خانواده با مردی روبه روست که «هست» اما «نیست». همسرش حضور فیزیکی او را می بیند، اما نمی تواند با او ارتباط عاطفی برقرار کند. فرزندانش او را در خانه می بینند، اما نمی توانند به جهان درونی اش دسترسی پیدا کنند. این فاصله، به تدریج، به سوءتفاهم، سردی و گاه احساس طردشدگی منجر می شود. مرد اما این فاصله را نه از سر بی مهری، بلکه از سر ناتوانی ایجاد کرده است؛ ناتوانی در بازگشت به جهان احساسی ای که زمانی در آن زندگی می کرد.

در سطح اجتماعی، مهاجرت احساسی مردان به کاهش مشارکت، کاهش خلاقیت و کاهش ریسک پذیری منجر می شود. مردی که از جهان احساسی اش مهاجرت کرده، دیگر انگیزه ای برای ساختن ندارد. او به جای تلاش برای تغییر، به بقا بسنده می کند. این وضعیت، در مقیاس جمعی، جامعه ای می سازد که در آن انرژی مردانه - به معنای نیروی پیش برنده، سازنده و مسئولیت پذیر - به حالت تعلیق درمی آید. جامعه ای که مردانش مهاجرت احساسی کرده اند، جامعه ای است که موتورهایش روشن اند اما حرکت نمی کنند.

ریشه های این پدیده را باید در چند سطح جست وجو کرد.

- در سطح فردی، مرد ایرانی سال هاست که با الگوی مردانگی ای زندگی می کند که اجازه ابراز آسیب پذیری نمی دهد. او آموخته که «مشکل را خودش حل کند»، «احساساتش را پنهان کند»، و «بار دیگران را به دوش بکشد». این الگو، در شرایط بحرانی، به جای اینکه او را قوی تر کند، او را از درون فرسوده می کند.

- در سطح اجتماعی، بی ثباتی های مداوم، نبود چشم انداز روشن، و فشارهای اقتصادی، احساس کنترل را از مرد می گیرد. وقتی فرد احساس کند بر زندگی اش کنترل ندارد، نخستین واکنش روانی، عقب نشینی است.

- و در سطح فرهنگی، جامعه ای که مرد را تنها در نقش نان آور می بیند، نه در نقش یک انسان کامل با نیازهای عاطفی، زمینه مهاجرت احساسی را تشدید می کند

اما شاید مهم ترین لایه، لایه وجودی این پدیده باشد. مردی که مهاجرت احساسی می کند، در واقع از «خود پیشین» خود مهاجرت کرده است. او دیگر آن کسی نیست که روزی رویا داشت، امید داشت، یا برای آینده برنامه می ریخت. او از نسخه ای از خود که دیگر نمی تواند با جهان بیرون سازگار شود، فاصله می گیرد. این فاصله گیری، اگرچه دردناک است، اما گاهی مقدمه یک بازسازی است.

با احترام

روشن ضمیر