تحلیل روایت ها در نظام آموزشی NO:۱۷
مسئله تعارض روایت ها در آموزش، فراتر از اختلاف نظر میان دو منبع اطلاعاتی است. این پدیده ریشه در دگرگونی بنیادین «نظام تولید و توزیع معرفت» در جامعه معاصر دارد و پیامدهای آن به مثابه مسئله ای «هستی شناختی» برای نهاد آموزش قابل بررسی است.
در نظام سنتی، مدرسه تنها نهاد مشروعیت بخش به دانایی بود. دانش آموز به مثابه «موضوعی منفعل» در برابر «حقیقت آماده» قرار می گرفت و معلم، کارگزار انتقال این حقیقت تلقی می شد. اما گسترش فناوری های ارتباطی، انحصار معرفتی نهاد آموزش را شکست. دانش آموز امروز پیش از ورود به کلاس، در معرض انبوهی از روایت ها قرار گرفته که نه توسط نظام آموزشی تولید و نه توسط آن تایید شده اند. این روایت ها لزوما معارض با روایت رسمی نیستند، اما «تکثر» آنها، خود به چالشی برای هر روایت مدعی «حقیقت یگانه» تبدیل شده است.از منظر جامعه شناختی، تعارض روایت ها، «بحران مشروعیت» نهاد آموزش را آشکار می سازد. نهادی که تا دیروز تنها مرجع دانایی محسوب می شد، امروز در رقابت با انبوهی از منابع موازی، توانایی اقناع مخاطب خود را تا حد زیادی از دست داده است. این بحران زمانی عمیق تر می شود که نظام آموزشی با نادیده گرفتن این تحول بنیادین، همچنان بر موضع پیشین پافشاری کرده و روایت های رقیب را نه به عنوان واقعیتی اجتماعی، که صرفا به مثابه تهدیدهایی قابل حذف تلقی کند.
پیامد معرفتی این تعارض، در «نسبی گرایی فراگیر» در میان نسل جدید تجلی می یابد. دانش آموزی که مدام با روایت های متعارض مواجه می شود، به تدریج به این نتیجه می رسد که اساسا داوری نهایی درباره هیچ موضوعی ممکن نیست. این وضعیت، او را از دستیابی به هر گونه فهم مشترک از واقعیت ناامید کرده و در نتیجه، توانایی کنش جمعی مبتنی بر باورهای مشترک را از دست می دهد.
از منظر روان شناختی، این تعارض به «شکاف شناختی» در ذهن دانش آموز منجر می شود. او ناچار است میان آنچه در مدرسه «باید» بپذیرد و آنچه در فضای مجازی «می تواند» بیابد، مداوم در نوسان باشد. این نوسان، یکپارچگی هویتی او را مخدوش کرده و زمینه شکل گیری شخصیتی دوپاره را فراهم می آورد. در چنین شرایطی، هدف غایی تعلیم و تربیت که پرورش انسان هایی با هویت مستقل و یکپارچه است، تحقق نمی یابد.
نهاد آموزش همچنین در سطح کارگزاری با چالش جدی مواجه شده است. معلم که روزگاری «مرجع بی منازع» کلاس بود، امروز در موقعیتی متناقض قرار گرفته: از یک سو متولی انتقال روایت رسمی است و از سوی دیگر با دانش آموزانی روبه روست که منابع معرفتی متکثری را تجربه کرده اند. این موقعیت متناقض، اغلب به خودسانسوری، کاهش اشتیاق حرفه ای و در نهایت «فرسودگی شغلی» منجر می شود.پیامد اجتماعی این وضعیت را باید در «شکاف معرفتی بین نسلی» جست. تداوم تعارض روایت ها، جامعه را به سوی قطبی شدن پیش می برد؛ قطبی که یک سوی آن نظام رسمی با روایت واحدش ایستاده و سوی دیگر آن نسل جوان با تکثر روایت هایش. این قطبی شدن، زبان مشترک میان نسل ها را از میان برده و امکان هرگونه گفتگوی جمعی را تضعیف می کند. در بلندمدت، چنین وضعیتی به فروپاشی «وفاق اجتماعی» و تشدید تنش های هویتی و فرهنگی منجر خواهد شد.
در نهایت اینکه تعارض روایت ها در نظام آموزشی، پدیده ای سطحی یا موقت نیست، بلکه نشانه ای از «تغییر پارادایم در نظام دانایی» است. هرگونه مواجهه با این مسئله، نخست نیازمند پذیرش این واقعیت است که انحصار معرفتی نهاد آموزش برای همیشه پایان یافته و بازگشت به وضعیت پیشین امکان پذیر نیست. راهکارهای سلبی مانند فیلترسازی، محدودیت دسترسی یا تشدید نظارت بر محتوای آموزشی، نه تنها ناکارآمد که تشدیدکننده بحران اعتماد خواهند بود. و تنها راه برون رفت، در «تغییر پارادایم تربیتی» از رویکرد انتقال یک سویه به «رویکرد گفتگویی» نهفته است. نظام آموزشی باید بیاموزد که روایت های رقیب را نه به عنوان تهدید، که به مثابه واقعیتی اجتماعی و فرصتی برای بازتعریف نقش خود تلقی کند. کلاس درس باید از سنگر حفظ روایت واحد، به فضایی امن برای «مقایسه انتقادی روایت ها» تبدیل شود. در این فضای جدید، دانش آموز نه با تحمیل یک روایت، که با آموزش «سواد روایت» و توانایی داوری میان روایت های گوناگون، به درکی عمیق تر از واقعیت دست می یابد.
و البته که، باید پذیرفت اعتماد نسل جدید به نظام آموزشی، نه از طریق کنترل و انحصار، که از مسیر صداقت، شفافیت و به رسمیت شناختن حق پرسشگری ایشان بازسازی خواهد شد.
با احترام - مسعود روشن ضمیر
اسفند ۱۴۰۴