نااطمینانی مزمن و تکوین اضطراب جمعی
نااطمینانی مزمن و تکوین اضطراب جمعی: چارچوبی نظری برای فهم روان جامعه در وضعیت تعلیق ساختاری
چکیده
این مقاله با هدف صورت بندی یک چارچوب نظری برای تبیین اضطراب جمعی در بستر نااطمینانی مزمن نگاشته شده است. استدلال محوری آن است که اضطراب جمعی نه صرفا واکنشی هیجانی به فشارهای اقتصادی، بلکه پیامد اختلال هم زمان در سه نظام بنیادین روان اجتماعی است: پیش بینی پذیری، کنترل ادراک شده و انسجام معنایی.
در شرایطی که بی ثباتی اقتصادی، ابهام نهادی و فرسایش روایت های اجتماعی به طور هم پوشان عمل می کنند، جامعه وارد وضعیتی می شود که در این مقاله «تعلیق ساختاری» نامیده می شود؛ وضعیتی که در آن نه بازگشت به ثبات متصور است و نه فروپاشی قطعی، بلکه نوعی تثبیت بی ثباتی شکل می گیرد. مقاله با تمایزگذاری میان بحران رویدادی و بحران ساختاری، مدلی مفهومی برای تحلیل اضطراب جمعی ارائه می دهد و پیامدهای نظری و کاربردی آن را بررسی می کند.
۱. مقدمه: از بحران به مثابه رویداد تا بحران به مثابه وضعیت
بخش عمده ای از ادبیات روان شناسی بحران، بحران را به مثابه یک «رویداد» تحلیل می کند؛ رخدادی ناگهانی، محدود در زمان و دارای نقطه آغاز نسبتا مشخص که نظم موجود را مختل می کند اما انتظار بازگشت به تعادل در آن وجود دارد. این نوع بحران را می توان «بحران رویدادی» نامید. ویژگی های آن شامل شوک اولیه، بسیج منابع برای بازسازی، و وجود افق زمانی «پس از بحران» در تخیل جمعی است.
در مقابل، آنچه در برخی جوامع تجربه می شود، نه یک شوک مقطعی، بلکه فرایندی ممتد از بی ثباتی است؛ بی ثباتی ای که در ساختارهای اقتصادی، نهادی و نمادین رسوخ کرده و به وضعیت پایدار تبدیل شده است. این وضعیت را می توان «بحران ساختاری» نامید. در بحران ساختاری:
- نقطه آغاز روشنی وجود ندارد؛
- بی ثباتی به امر عادی تبدیل می شود؛
- افق پایان بحران مبهم است؛
- اعتماد نهادی به تدریج فرسایش می یابد.
تفاوت بنیادین این دو در آن است که در بحران رویدادی، تهدید بیرونی و موقتی است؛ اما در بحران ساختاری، خود ساختار اجتماعی به تولیدکننده مزمن نااطمینانی بدل می شود.
این تمایز برای فهم اضطراب جمعی حیاتی است؛ زیرا اضطراب ناشی از بحران ساختاری، واکنشی گذرا نیست، بلکه به وضعیت پایدار روانی تبدیل می شود.
۲. بازتعریف اضطراب جمعی
در رویکردهای کلاسیک، اضطراب حالتی فردی در پاسخ به تهدید ادراک شده تلقی می شود. اما این تعریف برای فهم تجربه های گسترده اجتماعی کفایت نمی کند.
در این مقاله، اضطراب جمعی چنین تعریف می شود:
اضطراب جمعی، وضعیت پایدار برانگیختگی روانی در سطح جامعه است که در نتیجه اختلال هم زمان در پیش بینی پذیری آینده، کنترل ادراک شده بر سرنوشت، و انسجام معنایی روایت های اجتماعی شکل می گیرد و از طریق تعاملات و شبکه های ارتباطی بازتولید می شود.
این تعریف سه مولفه اساسی دارد:
۱. پایداری زمانی؛
۲. ریشه ساختاری؛
۳. بازتولید شبکه ای.
اضطراب جمعی نه جمع جبری اضطراب های فردی، بلکه کیفیتی emergent در سطح کلان است.
۳. سه نظام بنیادین روان اجتماعی
۳.۱ نظام پیش بینی پذیری
ذهن انسان مبتنی بر پیش بینی عمل می کند. ثبات نسبی اقتصادی و اجتماعی امکان برنامه ریزی بلندمدت و سرمایه گذاری روانی در آینده را فراهم می کند. هنگامی که تغییرات مکرر سیاستی، نوسانات شدید اقتصادی و ابهام نهادی تداوم می یابد، مدل های پیش بینی ذهنی کارایی خود را از دست می دهند.
در این وضعیت، سیستم شناختی به سمت سناریوهای تهدیدآمیز متمایل می شود. آینده نه به عنوان امکان، بلکه به عنوان ریسک تجربه می شود. نااطمینانی مزمن بار شناختی را افزایش داده و سیستم عصبی را در حالت آماده باش مداوم نگه می دارد. پیامد آن، خستگی روانی و اضطراب پایدار است.
۳.۲ نظام کنترل ادراک شده
کنترل ادراک شده یکی از مهم ترین متغیرهای میانجی در سلامت روان است. زمانی که فرد احساس می کند میان تلاش او و پیامدهای زندگی رابطه ای معنادار وجود دارد، حتی در شرایط دشوار نیز تاب آوری افزایش می یابد.
در بحران ساختاری، فاصله میان کنش فردی و نتایج بیرونی افزایش می یابد. این گسست می تواند به شکل گیری تجربه بی قدرتی منجر شود. اگر این تجربه در سطح وسیع گسترش یابد، جامعه وارد وضعیتی می شود که می توان آن را «ناتوانی اجتماعی تعمیم یافته» نامید؛ وضعیتی که در آن نه تنها کنش فردی، بلکه کنش جمعی نیز بی اثر ادراک می شود.
۳.۳ نظام معنابخشی
انسان موجودی معناجو است. ساختارهای معنایی اجتماعی — شامل روایت های تاریخی، امیدهای مشترک و افق های جمعی — چارچوبی برای تفسیر رنج و بی ثباتی فراهم می کنند.
در بحران ساختاری، فرسایش اعتماد و تکرار بی ثباتی می تواند این روایت ها را تضعیف کند. نتیجه، «تعلیق معنایی» است؛ وضعیتی که در آن جامعه فاقد روایت منسجم برای تفسیر اکنون و آینده می شود. اضطراب در این سطح، از نگرانی اقتصادی فراتر رفته و به نگرانی وجودی بدل می شود.
۴. تعلیق ساختاری: مفهوم و شاخص ها
اختلال هم زمان در سه نظام پیش گفته، جامعه را وارد وضعیتی می کند که در این مقاله «تعلیق ساختاری» نامیده می شود.
تعلیق ساختاری نه فروپاشی کامل است و نه ثبات؛ بلکه تثبیت بی ثباتی است. جامعه در وضعیتی بینابینی باقی می ماند که در آن:
- افق آینده کوتاه می شود (تعلیق زمانی)؛
- سرمایه گذاری روانی در پروژه های بلندمدت کاهش می یابد؛
- کنش اجتماعی با تردید همراه می شود (تعلیق کنشی)؛
- روایت های مشترک قدرت اقناع خود را از دست می دهند (تعلیق معنایی).
در این وضعیت، زمان ذهنی فشرده می شود. تصمیم ها کوتاه مدت تر، محافظه کارانه تر و مبتنی بر بقا می شوند. امید به عنوان یک منبع روانی، به تدریج جای خود را به احتیاط می دهد.
۵. نسبت با ادبیات موجود و نقد نظری
چارچوب حاضر با نظریه های آنومی، تروما جمعی و نااطمینانی اقتصادی هم پوشانی دارد، اما از آن ها متمایز است.
- در آنومی، کانون تحلیل گسست هنجاری است؛ در حالی که در این مدل، بی پیش بینی پذیری و اختلال در نظام های روان اجتماعی محوریت دارد.
- در نظریه های تروما جمعی، تمرکز بر گذشته و رویدادهای شوک آور است؛ اما اضطراب جمعی در این چارچوب، معطوف به آینده و امکان های تهدیدآمیز است.
- نظریه های اقتصاد رفتاری عمدتا به تصمیم فردی می پردازند؛ در حالی که این مدل به کیفیت هیجانی کل جامعه نظر دارد.
با این حال، این چارچوب نیازمند آزمون تجربی طولی و عملیاتی سازی دقیق تر برخی مفاهیم، به ویژه تعلیق معنایی، است.
۶. پیامدهای نظری و کاربردی
مدل تعلیق ساختاری نشان می دهد که کاهش اضطراب جمعی مستلزم مداخله هم زمان در سه سطح است:
۱. بازسازی پیش بینی پذیری از طریق ثبات نهادی و شفافیت؛
۲. تقویت حس کنترل از طریق مشارکت اجتماعی موثر؛
۳. بازتولید روایت های معنابخش و افق های جمعی معتبر.
تنها با مداخله در یکی از این سطوح، اضطراب جمعی به صورت پایدار کاهش نمی یابد.
نتیجه گیری
اضطراب جمعی در شرایط نااطمینانی مزمن، واکنشی گذرا به فشارهای اقتصادی نیست، بلکه نشانه اختلال در معماری روان اجتماعی جامعه است. هنگامی که پیش بینی پذیری، کنترل ادراک شده و انسجام معنایی هم زمان تضعیف شوند، جامعه وارد وضعیت تعلیق ساختاری می شود؛ وضعیتی که در آن زمان ذهنی کوتاه می شود، سرمایه گذاری در آینده کاهش می یابد و اضطراب به حالت هنجارمند تبدیل می گردد.
شناخت این وضعیت، نخستین گام در مسیر بازسازی است؛ زیرا آنچه مزمن شده، صرفا بحران اقتصادی نیست، بلکه تجربه روانی زیستن در بی افقی است.
.