استعاره، به عنوان یک ناخودآگاه جمعی بشر، از دیرباز در زبان خودکار، حوزه های فلسفه و ادبیات مطرح بوده است. خاستگاه نظری این بحث به متفکران یونان باستان (ارسطو، افلاطون و...) برمیگردد و با دیدگاه های سنتی هنوز هم ادامه دارد. امروزه دادوستدهای میان رشته ای ادبیات، روانشناسی و زبان شناسی سبب شده، زبانشناسان شناختی، نظرگاه
استعاره با مفهوم سنتی ارسطویی را ناکارآمد بدانند و از آن به عنوان فرایندی ذهنی- زبانی یاد کنند. در نظرگاه زبان شناسان شناختی،
استعاره ابزاری برای اندیشیدن و شناخت مفاهیم انتزاعی است. از این جهت استعاره، بیش از آنکه آرایه ای صرفا ادبی و هنجارگریزی زبانی باشد، ظهور و بروزی پر رنگ در زبان خودکار دارد وبیشتر در مفاهیم رخ میدهد تا واژگان. نگارنده برآن است تا در آغاز نظرگاه های سنتی
استعاره و ناکارایی آنها در تحلیل محتوایی متون ادبی را اثبات نماید، سپس نظریه معاصر
استعاره و واحدهای تجزیه و تحلیل
استعاره را با بهرهگیری از نظریه
استعاره مفهومی جورج لیکاف در کتاب
استعاره هایی که با آنها زندگی میکنیم، کلان
استعاره در بافت حماسه و کلان
استعاره ذهن فردوسی از رد و حوزه های
مفهومی مبدا و مقصد آن را در
شاهنامه نشان داده ومهمترین کارکردهای
مفهومی رد و طرحواره های زیرگروه آن را ترسیم نماید.((108کاربرد واژه رد و مشتقات آن در
شاهنامه نشان میدهد، کلان
استعاره رد در بافت حماسه خردورزی و در ذهن فردوسی ترسیم سازمان اندیشگی دینی زرتشتی است و مهمترین حوزه های
مفهومی این واژه عبارتاند از: موبد، شجاع، دلاور، هیربد زرتشت ،داور و کارگزار دینی، پیشوا، اندیشمند زرتشتی، بزرگ، بخرد.....