نیچه، قربانی یکی از بزرگ ترین سرقت های فلسفی

6 بهمن 1404 - خواندن 4 دقیقه - 51 بازدید


در تاریخ اندیشه، کمتر فیلسوفی را می توان یافت که به اندازه فریدریش نیچه، قربانی تحریف، سوءبرداشت و سرقت سازمان یافته از میراث فکری خود شده باشد. آنچه امروز به عنوان «نیچه قدرت محور و پدرخواندهفکری نازیسم» در ذهن بسیاری نقش بسته، حاصل یکی از پیچیده ترین و عمدی ترین تحریف های فلسفی قرن بیستم است. نیچه واقعی، فیلسوفی بود که نه تنها هیچ سنخیتی با ایدئولوژی های تمامیت خواه نداشت، بلکه به شکلی پیشگویانه نسبت به خطر آنها هشدار داده بود.

سرقت فلسفی از نیچه، پیش از به قدرت رسیدن نازی ها و از درون خانواده خود او آغاز شد. الیزابت فورستر-نیچه، خواهر او که گرایش های شدید ناسیونالیستی و ضدیهودی داشت، پس از فروپاشی روانی نیچه، کنترل تمامی دست نوشته هایش را به دست گرفت. او با همکاری برخی محققان همسو، یادداشت های پراکنده برادرش را گردآوری کرده و در سال ۱۹۰۱ کتابی را منتشر کرد که به جرات می توان آن را ابزار اصلی این سرقت تاریخی دانست: «اراده معطوف به قدرت: تلاشی برای بازآرایی همه ارزش ها». این اثر که ترکیبی از نوشته های واقعی و دستکاری شده نیچه بود، تصویری یک بعدی و خشن از او به عنوان «فیلسوف اراده محض» ارائه می داد.

نازی ها با رسیدن به قدرت، این تصویر تحریف شده را به عنوان گنجینه تبلیغاتی خود برگزیدند. آنها نه فقط از آن کتاب، بلکه با گزینش هوشمندانه و بیرون کشیدن جملات از متن، از سایر آثار نیچه چون «چنین گفت زرتشت» و «تبارشناسی اخلاق» نیز سوءاستفاده کردند. مفهوم «ابرانسان» که در اندیشه نیچه آرمانی برای شکوفایی فردی و فراتر رفتن از کهنگی اخلاقی بود، به الگوی نژاد برتر آریایی تقلیل یافت. هشدارهای او درباره «اخلاق بردگان» نیز از بافت فلسفی خود جدا شده و به توجیه ایدئولوژیک برده سازی نژادی بدل گشت.

این سرقت، تنها به تحریف مفاهیم محدود نماند، بلکه حذف سیستماتیک بخش های مخالف نیز در آن نقش اساسی داشت. نیچه در آثارش به وضوح ناسیونالیسم افراطی آلمانی و پان ژرمنیسم را به تمسخر گرفته بود و نسبت به یهودی ستیزی—که در زمانه اش رواج داشت—اعتراض صریح داشت. او یهودیان را قومی با اراده ای قدرتمند می دانست. تمامی این بخش ها در خوانش نازی ها نادیده گرفته شد تا نیچه ای مطابق با اهدافشان ساخته شود.

حتی فیلسوفان بزرگی مانند مارتین هایدگر نیز—آگاهانه یا ناآگاهانه—در تثبیت این تصویر مخدوش نقش ایفا کردند. هایدگر در درس گفتارهای سال ۱۹۳۳ خود، نیچه را به عنوان فیلسوف اراده جسور معرفی کرد، تفسیری که به خوبی در راستای روایت نازی ها جای می گرفت. این همراهی روشنفکران، به تحریف پیش آمده، اعتبار ظاهری بخشید و سرقت فلسفی از نیچه را به پروژه ای تقریبا همه جانبه تبدیل کرد.

پیامد این سرقت تاریخی، دوگانگی هولناک در شناخت نیچه بود: از یک سو، نیچه واقعی—منتقد تیزبین مسیحیت، اخلاق سنتی و عقلانیت خشک، که دعوت به زندگی اصیل و آفرینش ارزش های فردی می کرد—و از سوی دیگر، نیچهساختگی—منادی خشونت، نژادپرستی و ارادهمعطوف به سلطه. این دوگانگی تا دهه ها پس از جنگ جهانی دوم نیز ادامه یافت.

امروزه، به لطف پژوهش های بی طرفانه و انتشار نسخه های معتبر آثار نیچه—مانند نسخه انتقادی کولی و مونتیناری—داریم گام به گام به نیچه راستین نزدیک می شویم. فیلسوفی که نه حامی قدرت های سیاسی، بلکه دشمن هرگونه dogmatism (جزم اندیشی) و ایستایی فکری بود. او در حقیقت، قربانی توطئه ای شد که می خواست اندیشه های رهایی بخش او را در خدمت بندگی ایدئولوژیک قرار دهد.

بازخوانی نیچه، در عصر حاضر، بیش از هر زمان دیگری ضروری است؛ نه برای یافتن الگویی برای قدرت، بلکه برای درک ژرفای نقد او بر هراس آورترین گرایش های جمعی، و یادآوری این درس همیشه زنده که هیچ اندیشه بزرگ و پیچیده ای را نمی توان به سادگی به خدمت ایدئولوژی های ساده ساز درآورد. نیچه، به عنوان یکی از برجسته ترین قربانیان چنین سرقتی، همواره زنگ خطری برای ما خواهد بود.