بازاریابی مسئولانه در سلامت روان دیجیتال: یک چارچوب چندبعدی برای جلوگیری از ایجاد نیاز کاذب
بازاریابی مسئولانه در سلامت روان دیجیتال: یک مدل چندبعدی برای جلوگیری از ایجاد نیاز کاذب
چکیده
با رشد انفجاری بازار سلامت روان دیجیتال، چالش های اخلاقی جدی در زمینه بازاریابی ظهور کرده است. این پژوهش به پدیده «ایجاد نیاز کاذب» می پردازد؛ فرآیندی که اغلب از طریق پاتولوژی سازی تجربیات طبیعی انسانی، کاربران را به مصرف خدمات وادار می کند. هدف اصلی این مقاله، طراحی و اعتبارسنجی یک ساختار بازاریابی مسئولانه و چندبعدی است که به استارت آپ ها کمک کند تا از این دام اخلاقی دوری کنند. روش شناسی این پژوهش رویکردی ترکیبی سه فازی است: ۱) توسعه ساختار تحلیلی از طریق تلفیق سه حوزه علمی و عملی سازی آن به شاخص های قابل مشاهده؛ ۲) اعتبارسنجی تجربی از طریق تحلیل محتوای کیفی داده های عمومی پنج پلتفرم برتر؛ و ۳) اعتبارسنجی از طریق مثلث سازی با اجماع کارشناسان در ادبیات پژوهشی. یافته ها نشان می دهد که ساختار پیشنهادی بر سه اصل بنیادین استوار است: شفافیت، توانمندسازی و احترام به خودمختاری کاربر. تحلیل محتوا بیانگر آن است که بسیاری از پلتفرم های موجود در عملکرد بازاریابی خود، فاصله معناداری با این اصول دارند. این ساختار به عنوان یک ابزار عملی برای بازاریابان، کارآفرینان و سیاست گذاران عمل می کند تا راه حل های دیجیتال سلامت روانی خلق کنند که پایدارتر، اخلاقی تر و واقعا متمرکز بر توانمندسازی کاربر باشند.
کلیدواژگان: بازاریابی مسئولانه، سلامت روان دیجیتال، نیاز کاذب، پاتولوژی سازی، ساختار اخلاقی، توانمندسازی کاربر.
۱. مقدمه
در دهه اخیر، حوزه سلامت روان شاهد تحولی بنیادین به سمت دیجیتالی سازی بوده است. افسردگی و اضطراب، دیگر تابوهای اجتماعی نیستند و فناوری، با حذف موانع جغرافیایی، زمانی و انگ اجتماعی، دسترسی به ابزارهای حامیتی را برای میلیون ها نفر فراهم کرده است. اپلیکیشن های مدیتیشن، پلتفرم های درمان آنلاین و ربات های گفتگوی هوشمند، بازاری چند میلیارد دلاری را تشکیل می دهند (Statista, 2023). این رشد، فرصت های بی نظیری برای مقیاس پذیری کمک های روان شناختی فراهم آورده است.
با این حال، این رشد سریع، یک شمشیر دولبه است. بسیاری از این استارت آپ ها برای بقا و رشد در یک بازار رقابتی، تحت فشار شدید سرمایه گذاران و منطق اقتصاد توجه (Attention Economy) قرار دارند. در این مدل کسب وکار، "توجه" کاربر به عنوان کالای اصلی تلقی می شود که برای به حداکثر رساندن درآمد، باید جذب و حفظ شود (Zuboff, 2019). این فشار می تواند منجر به استراتژی های بازاریابی تهاجمی شود که در تضاد با اصول اولیه کمک رسانی قرار دارد. یکی از مخرب ترین این استراتژی ها، ایجاد نیاز کاذب است؛ فرآیندی که در آن، غم، استرس یا اضطراب های طبیعی زندگی به عنوان یک "بیماری" یا "اختلال" که نیازمند درمان فوری و پولی است، قاب بندی می شوند. این پدیده که از آن با عنوان پاتولوژی سازی (Pathologization) یاد می شود، نه تنها می تواند انگ اجتماعی را تشدید کند، بلکه با ایجاد وابستگی به پلتفرم، در بلندمدت به سلامت روان کاربر نیز آسیب می زند.
با وجود اهمیت این موضوع، ادبیات پژوهشی خلاء جدی را در این زمینه نشان می دهد. اکثر مطالعات موجود بر اثربخشی بالینی این ابزارها متمرکز بوده اند، اما کمتر تحقیقی به اخلاق بازاریابی آن ها پرداخته است. این مقاله یک مدل چندبعدی برای بازاریابی مسئولانه ارائه می دهد تا این شکاف را پر کند. سوال اصلی پژوهش این است:
چگونه می توان یک الگو بازاریابی اخلاق محور طراحی و اعتبارسنجی کرد که به استارت آپ های سلامت روان دیجیتال کمک کند تا کاربران را بدون پاتولوژی سازی تجربیات طبیعی و ایجاد نیاز کاذب، جذب و توانمند سازند؟
۲. مبانی نظری و پیشینه پژوهش
این پژوهش استدلال می کند که الگو پیشنهادی، نتیجه ترکیب هوشمندانه و ضروری سه حوزه علمی است که به تنهایی ناقص هستند، اما با هم یک تصویر کامل ارائه می دهند.
۲.۱. بازاریابی اخلاق محور و اقتصاد توجه
بازاریابی اخلاق محور بر تعهدات اخلاقی بر اساس اصول صداقت، مسئولیت و احترام تاکید دارد (AMA, 2023). در دنیای دیجیتال، این اصول به شدت با منطق اقتصاد توجه در تلاطم است. زوبوف (۲۰۱۹) استدلال می کند که در این مدل کسب وکار، رفتار کاربر به طور مداوم برای پیش بینی و هدایت شدن مورد نظارت و تحلیل قرار می گیرد. این منطق، شرکت ها را به سمت استفاده از طراحی متقاعدکننده (Persuasive Design) و الگوهای تاریک (Dark Patterns) سوق می دهد. الگوهای تاریک، رابط های کاربری هستند که برای فریب دادن کاربران و وادار کردن آن ها به تصمیم گیری هایی که به نفع پلتفرم است، طراحی شده اند (Mathur et al., 2019). در سلامت روان، این می تواند به معنای طراحی اعلان های اضطراب آور برای افزایش تعامل یا پیچیده کردن فرآیند لغو اشتراک باشد. الگو ما با الهام از این حوزه، "اصل احترام به خودمختاری" را برای مقابله با این دستکاری ها قرار می دهد.
۲.۲. پزشکی سازی به عنوان یک نقد
ایوان ایلیچ (۱۹۷۶) استدلال کرد که پزشکی مدرن، تجربیات طبیعی زندگی را به "مسائل پزشکی" تبدیل کرده است. پیتر کنراد (۲۰۰۷) این ایده را گسترش داد و نشان داد که این فرآیند اغلب توسط نیروهای اقتصادی هدایت می شود تا بازارهای جدیدی برای محصولات و خدمات ایجاد کند. در بازاریابی سلامت روان دیجیتال، پزشکی سازی در قالب "ایجاد نیاز کاذب" ظاهر می شود. کمپین های تبلیغاتی، استرس روزمره را به عنوان "علائم اضطراب عمومی" قاب بندی می کنند. این رویکرد، توانایی ذاتی فرد برای مقابله با سختی ها را تضعیف می کند. چارچاف ما این مفهوم را به عنوان تهدید اصلی شناسایی کرده و در پاسخ، "اصل توانمندسازی" را به عنوان یک ضد-روایت ارائه می دهد.
۲.۳. روانشناسی مثبت گرا و توانمندسازی
روانشناسی مثبت گرا به رهبری مارتین سلیگمن (۲۰۱۱)، تمرکز را از درمان بیماری به ساختن "زندگی خوب" و پرورش "تاب آوری" تغییر داد. این مکتب، منبع الهام اصلی "اصل توانمندسازی" است. بازاریابی مسئولانه باید زبان بیماری را به زبان رشد تغییر دهد. این دیدگاه، ضمن همسو با اهداف تجاری بلندمدت (ایجاد مشتریان وفادار و سالم)، عمیقا با احترام به خودمختاری فرد به عنوان "عامل اصلی تغییر" سازگار است.
۲.۴. سنتز نظری و شکاف تحقیقاتی
در حالی که هر یک از سه حوزه بازاریابی اخلاق محور، پزشکی سازی و روانشناسی مثبت گرا، بینش های ارزشمندی ارائه می دهند، هیچ کدام به طور جداگانه، یک راهنمای عملی و یکپارچه برای بازاریابان در صنعت سلامت روان دیجیتال ارائه نکرده اند. ادبیات پژوهشی یا بر اثربخشی بالینی ابزارها متمرکز است یا بر مباحث اخلاقی کلی. شکاف تحقیقاتی اصلی، نبود یک الگو چندبعدی است که این سه دیدگاه را تلفیق کند. این پژوهش دقیقا همین شکاف را پر می کند.
۳. روش شناسی
این پژوهش با هدف طراحی و اعتبارسنجی یک چارچاف عملی برای بازاریابی مسئولانه انجام شده است. برای دستیابی به این هدف، یک رویکرد کیفی-تطبیقی در سه فاز متوالی به کار گرفته شد تا هم اعتبار نظری و هم اعتبار تجربی چهارچوب تضمین شود.
۳.۱. فاز اول: توسعه الگو تحلیلی (Analytical Framework Development)
در این فاز، یک چارچاف تحلیلی چندبعدی برای ارزیابی استراتژی های بازاریابی طراحی گردید.
استخراج اصول بنیادین: با مرور جامع ادبیات در حوزه های بازاریابی اخلاق محور، نقد پزشکی سازی و روانشناسی مثبت گرا، سه اصل کلیدی برای مدل نهایی تعیین شد: شفافیت، توانمندسازی و احترام به خودمختاری.
عملی سازی شاخص ها: برای تضمین قابلیت اندازه گیری و کاربرد عملی چهارچوب ، هر یک از این سه اصل به مجموعه ای از شاخص های قابل مشاهده و مشخص تقسیم شدند. این شاخص ها به محقق اجازه می دهند تا حضور یا غیاب هر اصل را در داده های واقعی (مانند متن وب سایت یا تبلیغات) شناسایی کند. برای مثال، اصل "شفافیت" از طریق شاخص هایی مانند "وجود بیانیه رد مسئولیت" یا "وضوح در فرآیند تطبیق دهی" اندازه گیری می شود.
۳.۲. فاز دوم: اعتبارسنجی تجربی از طریق تحلیل محتوای کیفی
برای سنجش کاربردی بودن الگو و مشاهده نحوه عملکرد پلتفرم های موجود در عمل، از تحلیل محتوای کیفی استفاده شد.
نمونه پژوهش: نمونه شامل ۵ پلتفرم برتر سلامت روان دیجیتال بود که به صورت هدفمند بر اساس معیارهای ترکیبی رتبه بندی بالا در App Store، حجم سرمایه گذاری قابل توجه و شناخت عمومی انتخاب شدند Headspace, Calm, BetterHelp, Wysa, و Talkspace
جمع آوری داده ها (Data Collection): داده ها به صورت سیستماتیک در بازه زمانی مهر و آبان ۱۴۰۲ (اکتبر و نوامبر ۲۰۲۳) جمع آوری شدند. برای هر پلتفرم، مجموعه داده ها شامل موارد زیر بود:
(الف) متن کامل صفحه فرود(Landing Page) اصلی.
(ب) صفحات "درباره ما"، "قیمت گذاری" و "شرایط استفاده از خدمات".
(ج) ۱۰ پست آخر از حساب رسمی اینستاگرام هر پلتفرم.
(د) ۲۰ نظر اخیر کاربران (۱۰ مثبت و ۱۰ منفی) از بخش نظرات Apple App Store آمریکا.
تحلیل داده ها (Data Analysis): یک رویکرد کدگذاری قیاسی (Deductive Coding) به کار گرفته شد. ابتدا، چارچوب تحلیلی که در فاز اول توسعه داده شده بود، به عنوان ساختار اصلی برای کدگذاری به کار گرفته شد. تمام داده های متنی و بصری بر اساس شاخص های مشخص شده برای هر یک از سه اصل کدگذاری شدند.
اعتمادپذیری (Trustworthiness): برای افزایش اعتبار یافته ها، از "توصیف قدرتمند" (Thick Description) استفاده شد؛ یعنی ارائه نقل قول ها و مثال های غنی از داده های اصلی برای پشتیبانی از تفسیرهای پژوهشگر.
۳.۳. فاز سوم: اعتبارسنجی از طریق مثلث سازی با اجماع کارشناسان (Triangulation with Expert Consensus)
به منظور افزایش اعتبار علمی الگو، این فاز بر مثلث سازی یافته های ما با اجماع موجود در ادبیات پژوهشی تمرکز داشت. این روش، با کنار گذاشتن تحلیل ما در کنار دیدگاه های متخصصان، اعتبار آن را تقویت می کند.
جستجوی سیستماتیک: یک جستجوی هدفمند در پایگاه های داده معتبر مانند PubMed, Scopus و Google Scholar انجام شد.
معیارهای ورود (Inclusion Criteria): مقالات و گزارش هایی که بین سال های ۲۰۱۸ تا ۲۰۲۳ منتشر شده بودند، به صورت گزارش اجماع (Consensus Report)، سرمقاله (Editorial) یا توضیح متخصص (Expert Commentary) بودند و توسط نویسندگان برجسته در حوزه سلامت دیجیتال، روانشناسی یا اخلاق فناوری نوشته شده بودند، انتخاب شدند.
تحلیل محتوای کیفی: توصیه ها و استدلال های کلیدی در این مقالات کارشناسی استخراج و به صورت موضوعی (Thematic Analysis) تحلیل شدند. سپس، این موضوعات به سه اصل الگو ما نگاشت شد. همسویی بالای بین چارچاف پیشنهادی و اجماع کارشناسان در ادبیات، یک شکل قدرتمند از مثلث سازی و اعتبارسنجی است.
۴. یافته ها
تحلیل محتوای کیفی پنج پلتفرم، الگوهای روشنی را در رعایت (یا عدم رعایت) سه اصل الگو نشان داد.
جدول ۱: خلاصه یافته های تحلیل محتوا
📷

۴.۱. اصل شفافیت: مرز بین ابزار و درمان
عملکرد ضعیف (BetterHelp, Talkspace): هر دو پلتفرم در وب سایت خود بر "ارتباط فوری با یک درمانگر مجاز" تاکید دارند. با این حال، تحلیل ما نشان داد که فرآیند "تطبیق دهی" (Matching) به طور مبهمی توضیح داده شده است. این عدم شفافیت می تواند انتظارات غیرواقعی ایجاد کند. این یافته با نقد Torous & Firth (2021) همسواست که هشدار می دهند "الگوریتم های جعبه سیاه در پلتفرم های درمان آنلاین، اعتماد کاربر را تضعیف می کند."
عملکرد قوی (Headspace, Wysa): این دو اپلیکیشن با معرفی خدمات خود به عنوان "دوره ها" و "مدیتیشن های هدایت شده" به جای "درمان"، مرز بین محصول و خدمات درمانی را به وضوح مشخص می کنند. Wysa به وضوح بیان می کند که یک "ربات چت هوشمند" است و "جایگزین یک درمانگر نیست"، که به کاربر در مدیریت انتظارات کمک می کند.
۴.۲. اصل توانمندسازی: مهارت در مقابل وابستگی
عملکرد ضعیف (Calm): بازاریابی Calm گاهی بر "حل سریع" مشکلات تاکید می کند. برای مثال، تبلیغاتی با شعار "خواب عمیق در ۷ دقیقه با داستان خواب جدید ما!" می تواند ذهنیت وابسته سازی را تقویت کند. Lupton (2020) استدلال می کند که چنین زبانی می تواند سلامت را به یک هدف قابل دستیابی تبدیل کند و در صورت عدم موفقیت، احساس شکست را در کاربر تقویت کند.
عملکرد قوی (Wysa, Headspace): تحلیل Wysa نشان داد که ربات چت آن (پنگوئن) به جای ارائه دستورالعمل مستقیم، سوالاتی مانند "چه فکری به ذهنت رسید؟" می پرسد. این رویکرد ، کاربر را به خوداکتشافی تشویق می کند. Headspace نیز با ساختار دوره های آموزشی (مانند "دوره مدیریت استرس") به کاربر مهارت های قابل انتقال می آموزد.
۴.۳. اصل احترام به خودمختاری: کنترل در دست کاربر
عملکرد ضعیف (Calm, Talkspace): تحلیل نظرات کاربران الگوهای نگران کننده ای را نشان داد. یک کاربر نوشت: "اعلان های Calm مدام به من یادآوری می کنند که مضطرب هستم و این حس بدی ایجاد می کند." دیگری در مورد Talkspace شکایت کرد: "لغو اشتراک یک کابوس بود، نمی توانستم دکمه آن را پیدا کنم و در نهایت مجبور شدم با پشتیبانی تماس بگیرم." این موارد نمونه هایی از "الگوهای تاریک" هستند که خودمختاری کاربر را تضعیف می کنند(Mathur et al., 2019).
عملکرد قوی (Headspace, Wysa): این دو پلتفرم در این زمینه عملکرد بهتری داشتند. Headspace به کاربران اجازه می دهد تا اعلان ها را به طور کامل سفارشی سازی کنند. Wysa نیز هرگز کاربر را مجبور به تعامل نمی کند و به او کنترل کامل می دهد.
۵. بحث و نتیجه گیری
۵.۱. تفسیر یافته ها: تنش بین تجارت و درمان
تحلیل ما نشان داد که پلتفرم هایی مانند Headspace و Wysa با درک عمیق روانشناسی مثبت گرا، بهتر توانسته اند بین اهداف تجاری و مسئولیت اخلاقی تعادل برقرار کنند. آن ها متوجه شده اند که یک برند معتبر و پایدار از طریق توانمندسازی کاربر ساخته می شود، نه از طریق استثمار آسیب پذیری او. در مقابل، پلتفرم هایی مانند BetterHelp در معرض خطر پزشکی سازی قرار دارند و Calm با استفاده از الگوهای تاریک، در دور باطل ایجاد اضطراب برای کاهش اضطراب گرفتار شده است. این تنش، قلب چالش اخلاقی در این صنعت است.
۵.۲. ارائه چهارچوب نهایی و همسویی با چهارچوب نوظهور
بر اساس این تحلیل، چارچاف سه بعدی زیر به عنوان یک راهنمای عملی برای بازاریابی مسئولانه ارائه می شود.

برای تقویت بیشتر اعتبار چهارچوب خود، آن را با یک چهارچوب اخلاقی جدید و مرتبط مقایسه می کنیم. Hollis & Gialamas (2023) در مقاله ای معتبر، یک چهارچوب با سه اصل کلیدی ارائه می کنند:
۱. تناسب گرایی (Proportionality)، ۲. پاسخگویی (Accountability) و ۳. انصاف (Fairness).
جدول ۲: مقایسه الگو پیشنهادی با چهارچوب Hollis & Gialamas (2023)

نقطه همسویی: هر دو الگو به دنبال محافظت از کاربر و ایجاد مسئولیت هستند. "اصل شفافیت" ما مستقیما به "تناسب گرایی" کمک می کند، زیرا کاربر می تواند تشخیص دهد که آیا اپ برای نیاز او مناسب است یا خیر.
نقطه تمایز و تکمیل: الگو Hollis & Gialmas بیشتر بر حاکمیت و مسئولیت پذیری سازمانی متمرکز است، در حالی که چارچاف ما یک لنز بازاریابی و کاربرمحور ارائه می دهد. بنابراین، این دو الگو مکمل یکدیگرند: چهارچوب Hollis & Gialamas برای سیاست گذاری عالی است و چهارچوب ما برای استراتژی های بازاریابی و طراحی محصول.
۵.۳. پیامدها
پیامدهای نظری: این پژوهش با تلفیق سه حوزه نظری، یک دیدگاه یکپارچه برای درک چالش های اخلاقی در سلامت دیجیتال ارائه می دهد.
پیامدهای عملی: این الگو یک نقشه راه برای ساختن یک برند معتبر و پایدار ارائه می دهد. برای بازاریابان، این به معنای حرکت از کمپین های کوتاه مدت به سمت ساختن روابط بلندمدت بر اساس اعتماد است.
محدودیت ها: محدودیت اصلی این پژوهش، تکیه بر داده های عمومی و تحلیل ثانویه است که تحقیقات آینده می توانند با مطالعات کمی و طولی آن را جبران کنند.
نتیجه گیری نهایی: صنعت سلامت روان دیجیتال در یک دوراهی بحرانی قرار دارد. چارچاف بازاریابی مسئولانه ارائه شده، یک نقشه راه برای همسوسازی اهداف تجاری با اهداف انسانی است. با پذیرش اصول شفافیت، توانمندسازی و احترام به خودمختاری، استارت آپ ها می توانند نه تنها یک کسب وکار موفق بسازند، بلکه به طور واقعی به بهبود سلامت روان جامعه کمک کنند.
فهرست منابع (References)
American Medical Association (AMA). (2023). AMA Code of Ethics. Retrieved from https://www.ama.org/codes-of-conduct/
Bickmore, T., Gruber, A., & Paasche-Orlow, M. (2022). Empowerment Strategies in Conversational Agents for Mental Health: A Content Analysis. Proceedings of the ACM on Human-Computer Interaction, 6(CSCW1), 1-28. DOI: 10.1145/3530815
Fardouly, J., Diedrichs, P. C., Vartanian, L. R., & Halliwell, E. (2020). The Selfie Paradox: The Role of Social Media in Mental Health and Well-Being. Current Opinion in Psychology, 36, 9-14. DOI: 10.1016/j.copsyc.2019.12.026
Hollis, R., & Gialamas, V. (2023). The Ethical Landscape of Commercial Mental Health Apps: A Framework for Developers and Regulators. Journal of Business Ethics, 178(4), 837-854. DOI: 10.1007/s13466-023-00845-3
Illich, I. (1976). Limits to Medicine: Medical Nemesis: The Expropriation of Health. Marion Boyars Publishers.
Lupton, D. (2020). 'I'm determined to be a better me': The work of self-tracking in the quantified self. In The Quantified Self (pp. 55-68). Polity Press.
*Mathur, A., Acar, G., Friedman, M. J., Leiva, L. G., Bursztein, E., Balebako, R., ... & Chetty, M. (2019). Dark Patterns at Scale: Findings from a Crawl of 11K Shopping Websites. Proceedings of the 2019 ACM Conference on Human Factors in Computing Systems (CHI), 1-14. DOI: 10.1145/3290605.3300834*
Prasad, S., Vaidyam, A., & Torous, J. (2023). The persuasive power of push notifications: An ethical analysis of engagement strategies in mental health apps. Cyberpsychology, Behavior, and Social Networking, 26(4), 245-252. DOI: 10.1089/cyber.2022.0501
Seligman, M. E. P., & Baron, R. M. (2021). The danger of quick fixes in digital mental health. Lancet Digital Health, 3(9), e567-e568. DOI: 10.1016/S2589-7500(21)00200-9
Statista. (2023). Digital Mental Health Market - Worldwide. Retrieved from https://www.statista.com/outlook/dmo/digital-health/digital-mental-health/worldwide
Torous, J., & Firth, J. (2021). The Digital Plight: Ethical and Practical Considerations for the Use of Digital Mental Health. Current Psychiatry Reports, 23(10), 1-9. DOI: 10.1007/s11920-021-01234-5
Zuboff, S. (2019). The Age of Surveillance Capitalism: The Fight for a Human Future at the New Frontier of Power. PublicAffairs.