چرا عقب ماندیم؟ سفری به اعماق تاریخ ایران برای یافتن پاسخی دویست ساله

1 اسفند 1404 - خواندن 14 دقیقه - 13 بازدید

چرا عقب ماندیم؟ سفری به اعماق تاریخ ایران برای یافتن پاسخی دویست ساله

 آیا تاکنون از خود پرسیده اید چرا ایران با آن تمدن درخشان و سابقه هزاران ساله، در دو قرن اخیر تا این حد از قافله پیشرفت و توسعه عقب مانده است؟ چرا کشوری که روزگاری فارابی، ابوعلی سینا و خوارزمی را به جهان هدیه داد، در قرن نوزدهم به جایی رسید که کسی نام فیزیک و شیمی را نشنیده بود و ساختن یک مدرسه ساده با تخریب و مخالفت روبه رو می شد؟ این پرسش ساده اما بنیادین، هسته اصلی کتابی به نام «ما چگونه، ما شدیم» نوشته دکتر صادق زیبا کلام است. این کتاب که یکی از آثار تاریخی-تحلیلی در ایران معاصر محسوب می شود، روایتی متفاوت از دلایل عقب ماندگی ایران ارائه می دهد. نویسنده که خود در ابتدا به دنبال یافتن علل پیروزی انقلاب اسلامی بود، در میانه راه با پرسشی مواجه می شود که تمام ذهن او را به خود مشغول می کند: چرا اساسا ایران به کشوری عقب مانده تبدیل شد؟ این کتاب حاصل سال ها تحقیق، تامل و تلاش برای یافتن پاسخی درخور به این پرسش حیاتی است. آنچه در این یادداشت خواهید خواند، سفری است به درون این کتاب که شما را ترغیب خواهد کرد تا خود نیز به دنبال یافتن پاسخ این پرسش مهم بروید و از زاویه ای نو به تاریخ کشورمان بنگرید.



از یک پرسش ساده تا یک اثر ماندگار

کتاب «ما چگونه، ما شدیم» داستانی جذاب از تولد یک ایده دارد. نویسنده، دکتر صادق زیبا کلام، روایت می کند که چگونه در سال های ۱۳۶۳-۱۳۶۴ و در دوران دانشجویی خود در انگلستان، مشغول تحقیق برای رساله دکترای خود با موضوع انقلاب اسلامی بود. او می خواست بداند چگونه رژیم به ظاهر مقتدر پهلوی در میان بهت همگان سقوط کرد. اما در حین مطالعاتش درباره ایران عصر قاجار، ناگهان با یک «چرا»ی بزرگ مواجه شد: «چرا شاهان ما فاسد و بد بودند؟ چرا رجال ما سرسپرده سفارتخانه های خارجی بودند؟ چرا در جامعه ما کسی با علوم جدید آشنا نبود و از مدرسه و دانشگاه خبری نبود؟ چرا محصولات صنعتی کشورهای دیگر به دنیا صادر می شد اما در ایران یک کارخانه مدرن هم وجود نداشت؟» این سوالات که شاید در نگاه اول ساده و کودکانه به نظر برسند، به تدریج روح و جان نویسنده را تسخیر کردند به گونه ای که کار بر روی رساله را برای مدتی طولانی رها کرد. او می نویسد: «یک وقت به خود آمدم و متوجه شدم که ماه هاست کار بر روی انقلاب اسلامی و رساله ام را رها کرده ام و سرگردان و حیران به دنبال آن پرسش ها هستم.» این پرسش ها که در نهایت به نگارش این کتاب انجامید، در حقیقت همان پرسش تاریخی شاهزاده عباس میرزا از فرستاده ناپلئون در ۲۰۰ سال پیش است که گفته بود: «چرا شما، شما شده اید و ما، ما شده ایم؟»

نقد نظریه های رایج و طرح یک دیدگاه تازه

یکی از نقاط قوت و تاثیرگذار کتاب، نقد عمیق نظریه های رایج درباره عقب ماندگی ایران است. نویسنده به سراغ رایج ترین این نظریه ها، یعنی تئوری استعمار و وابستگی می رود که بر اساس آن، عامل اصلی عقب ماندگی ایران، استعمارگران غربی بوده اند. او می پذیرد که استعمار ضربات سنگینی بر پیکر ایران وارد کرده است، اما پرسش اصلی را این گونه مطرح می کند: «این که استعمار وقتی وارد جامعه ما می شود چه می کند، حرف و حدیث تازه ای نیست... اما آن چه نداریم علت جویی و ریشه یابی اسباب و عللی است که جامعه ما را از درون آن چنان ضعیف و آسیب پذیر ساخته بود که استعمار توانست آن مصیبت ها را بر سر ما وارد آورد.» به عبارت دیگر، نویسنده معتقد است که استعمار معلول عقب ماندگی ما بود، نه علت آن. او استدلال می کند که چرا این همه نظریه استعمار در ایران با اقبال گسترده روبه رو شده است؟ پاسخ او به این پرسش، یکی از عمیق ترین بخش های کتاب است: «کلید فهم پاسخ این دو پرسش نه در قدرت یا قوت نظریه مارکسیزم در تبیین علل عقب ماندگی نهفته است بلکه در تبعاتی می باشد که پاسخ مارکس برای بسیاری از ما ایرانیان در بر دارد... پاسخ مارکس ما را از اتهام عقب ماندگی تبرئه کرده و متهم دیگری را به جایگاه احضار می نماید.»

چالش با خودبزرگ بینی تاریخی ایرانیان

زیبا کلام در بخشی دیگر از کتاب، به سراغ یک ویژگی مهم روحی و روانی ایرانیان می رود که به اعتقاد او مانع اصلی ریشه یابی واقعی مشکلات است: خودبزرگ بینی و نگاه نژادپرستانه به تاریخ و فرهنگ خود. او با صراحت می گوید: «ما ایرانیان نوعا خود را از اقوام و ملل دیگر... بالاتر و برتر می پنداریم. ادبیات نوشتاری و گفتاری ما مملو از فخر و مباهات به تاریخ غنی سرزمین پر افتخار ایران و آریایی تبار است. القاب و عناوینی نثار خودمان می کنیم که حکایت از عظمت، بزرگی و شکوه تاریخ و تمدن ایران می نماید.» اما پرسش نویسنده این است که وقتی این گونه مغرورانه به خود می نگریم، چگونه می توانیم بپذیریم که کشوری عقب مانده بوده ایم؟ او معتقد است که این خودشیفتگی تاریخی، باعث شده تا هر توضیحی که عامل عقب ماندگی را به بیرون از ایران (اعراب، استعمار، مغول ها و...) نسبت دهد، با آغوش باز پذیرفته شود. او با زبانی طنزآمیز اما تلخ می گوید: «برای قومی که بسیاری از آنان در ابرها و آسمان ها به سر می برند و خود را سرآمد و سربشریت می پندارند، طرح چنین پرسشی البته که ناخوشایند، مهمل، و تلاشی جهت مشوش کردن اذهان و انحراف است.»

نقد تقلیل گرایی تاریخی به فئودالیسم

یکی از مهم ترین دستاوردهای نظری کتاب، نقد کاربرد بی رویه و نادرست مفهوم «فئودالیسم» برای تحلیل تاریخ ایران است. نویسنده نشان می دهد که چگونه بسیاری از نویسندگان ایرانی متاثر از مارکسیسم، بدون توجه به تفاوت های بنیادین، جامعه ایران را در قالب فئودالیسم اروپایی تحلیل کرده اند. او با شرح دقیق چگونگی پیدایش فئودالیسم در اروپا (پس از فروپاشی قدرت مرکزی و ظهور اشراف محلی قدرتمند) و ویژگی های آن (وجود نهادهای مستقل، قانون مدون، توازن قدرت میان پادشاه و فئودال ها)، نشان می دهد که این ساختار هرگز در ایران وجود نداشته است. او می نویسد: «در ایران تکلیف قدرت همواره مشخص بود: اول، وسط و آخر قدرت به حکومت ختم می شد. نه تجار و بازرگانان و نه اصناف و پیشه وران در داخل شهرها، نه ملاکین و به اصطلاح "فئودال ها" و نه رعیت در خارج شهرها... از حقوق اجتماعی مشخص و معینی که مورد قبول و احترام حکومت باشد برخوردار نبود.» این تحلیل دقیق، راه را برای شناخت ویژگی های خاص ساختار قدرت در ایران هموار می کند.

نقش تعیین کننده جغرافیا و کمبود آب

یکی از مبتکرانه ترین بخش های کتاب، پیوند دادن ساختار سیاسی و اجتماعی ایران با شرایط اقلیمی و جغرافیایی آن است. نویسنده با ارائه آمار و ارقام دقیق نشان می دهد که ایران کشوری خشک و کم آب است (با متوسط بارندگی ۲۵-۳۰ سانتی متر در سال). این کمبود آب، به اعتقاد او، سه ویژگی مهم اجتماعی را در ایران پدید آورد: پراکندگی اجتماعات، زندگی عشایری و تمرکز قدرت در دست حکومت. او توضیح می دهد که برای بقا در این سرزمین خشک، انسان ها ناچار به انجام کارهای دسته جمعی عظیمی مانند حفر قنات، احداث سد و کانال کشی بودند که نیازمند سازماندهی و مدیریتی متمرکز بود. به همین دلیل، برخلاف غرب که حکومت بر اساس تضاد طبقاتی پدید آمد، در ایران بر اساس «نیاز به همکاری» برای تامین آب شکل گرفت. این حکومت به تدریج مالک منابع آبی و سپس زمین ها شد و به نهادی مقتدر و مطلق تبدیل گردید. این تحلیل، توضیحی قانع کننده برای ریشه های تاریخی تمرکزگرایی در ایران ارائه می دهد.

هجوم قبایل و تغییر سرنوشت ایران

نویسنده در بخشی دیگر از کتاب، یکی از مهم ترین نقاط عطف تاریخ ایران را هجوم قبایل و صحرانشینان آسیای مرکزی از قرن یازدهم میلادی به بعد می داند. او با جزئیات نشان می دهد که چگونه این هجوم ها، به ویژه حمله مغولان، ساختار اقتصادی، اجتماعی و جمعیتی ایران را برای همیشه دگرگون کرد. قتل عام های عظیم در شهرهایی مانند مرو (یک میلیون و سیصد هزار نفر)، نیشابور (یک میلیون و هفتصد هزار نفر) و هرات، بخش عمده ای از نیروی کار و جمعیت مولد ایران را از بین برد. علاوه بر این، صدها هزار صنعتگر و هنرمند ماهر به اسارت گرفته شده و به مغولستان فرستاده شدند. او با استناد به منابع تاریخی می نویسد: «پس از گذشتن مغولان دیگر چیزی بر جای نمی ماند که نیمه باشد یا ربع یا عشر.» نویسنده از نظریه مورخانی مانند ساندزر استفاده می کند که معتقدند اگر فلورانس و رم نیز به سرنوشت بغداد دچار می شدند، رنسانس هرگز اتفاق نمی افتاد. به این ترتیب، افول شرق، زمینه ساز صعود غرب شد.

تغییر نظام مالکیت زمین و پیدایش اقطاع داری

از دیگر تاثیرات عمیق تسلط قبایل، تغییر در نظام مالکیت زمین بود. نویسنده توضیح می دهد که چگونه سیستم «اقطاع داری» جایگزین مالکیت خصوصی شد. در این سیستم، زمین ها که عمدتا در تملک حکومت بود، به عنوان اقطاع به سران نظامی و وابستگان واگذار می شد، اما اقطاع دار حق مالکیت دائمی نداشت و زمین می توانست به دلخواه حکومت پس گرفته شود. این بی ثباتی، انگیزه سرمایه گذاری بلندمدت در کشاورزی را از بین برد. او می نویسد: «عقل سلیم در این صورت حکم می نمود که صاحب اقطاع متحمل مخارج اساسی و زیربنایی بلندمدت به منظور توسعه و بالا بردن سطح زندگی و افزایش تولید در منطقه مورد اقطاع نشود.» این پدیده که والیان و حکام محلی، منطقه زیردست خود را به چشم یک سرزمین بیگانه می نگریستند و صرفا به فکر کسب درآمد فوری از آن بودند، به یکی از ویژگی های ماندگار ساختار سیاسی ایران تبدیل شد که تا عصر قاجار نیز ادامه یافت.

استبداد و فقدان امنیت در سایه قدرت مطلق

یکی از تاثیرگذارترین بخش های کتاب، توصیف فضای ناامنی و بی ثباتی ناشی از تمرکز قدرت است. نویسنده برای نشان دادن این فضا، به سرنوشت وزرا در دوره های مختلف اشاره می کند. او با آمار نشان می دهد که از شش وزیر غزنوی، چهار تن به قتل رسیدند و اموالشان مصادره شد. از یازده وزیر سلجوقی نیز همگی به قتل رسیدند و به استثنای یک تن، تمامی وزرای ایلخانان نیز به همین سرنوشت دچار شدند. حتی وزیر برجسته ای مانند خواجه رشیدالدین فضل الله پس از برکناری، اعدام و جنازه اش در خیابان های تبریز گردانده شد. در چنین فضایی، دغدغه اصلی صاحب منصبان حفظ جان و منصب خود بود، نه کشورداری. این فقدان امنیت به تمام لایه های جامعه سرایت کرده بود؛ تجار و ثروتمندان به راحتی با اتهامات واهی از اموال خود خلع ید می شدند و مردم عادی حتی حق مقاومت در برابر دشمنان خارجی را نداشتند، چرا که دفاع از کشور وظیفه انحصاری حکومت بود.

خاموشی چراغ علم و گذار از ابن سینا به ویرانه های مدرسه

فصل پنجم کتاب با عنوان «خاموشی چراغ علم»، مهم ترین و تاثیرگذارترین بخش کتاب است. نویسنده با طرح یک پرسش بنیادین آغاز می کند: چگونه جامعه ای که روزگاری فارابی، ابن سینا، خوارزمی و بیرونی را به جهان هدیه داد، در قرن نوزدهم به جایی رسید که کسی نام فیزیک و شیمی را نشنیده بود و ساختن مدرسه با مخالفت و تخریب روبه رو می شد؟ او برای یافتن پاسخ، به سراغ جریانات فکری درون جهان اسلام پس از رحلت پیامبر می رود و تضاد میان دو جریان عقل گرا و سنت گرا را بررسی می کند. او با اشاره به نقش امام محمد غزالی در تضعیف جریان عقل گرایی و فلسفه، این گونه نتیجه گیری می کند که «کلید فهم ظهور و سقوط عصر طلایی تمدن اسلام در حقیقت در گرو فهم آراء مسلمین بعد از رحلت رسول الله (ص) می باشد.»

پیوند تاریخ و سیاست در تبیین عقب ماندگی

نویسنده. نشان می دهد که چگونه شرایط اقلیمی به شکل گیری ساختار ویژه قدرت انجامید، چگونه هجوم قبایل این ساختار را مستحکم تر کرد، و چگونه تحولات فکری و مذهبی به خاموشی چراغ علم انجامید. او از تقلیل گرایی های رایج که عقب ماندگی را صرفا به یک عامل (استعمار، استبداد، یا دین) نسبت می دهند، پرهیز کرده و تصویری پیچیده و چندلایه از تاریخ ایران ارائه می دهد. او در این مسیر، هم از تاریخ نگاری صرفا توصیفی که به ذکر وقایع بسنده می کند فاصله می گیرد و هم از تاریخ نگاری ایدئولوژیک که پیش داوری های خود را بر واقعیات تحمیل می کند. این نگاه جامع و چندبعدی، از نقاط قوت اصلی کتاب است که آن را از بسیاری آثار مشابه متمایز می کند.

نقد اصلاح طلبی های بی ریشه

یکی از جذاب ترین و بحث برانگیزترین بخش های کتاب، نقد نویسنده بر جنبش های اصلاحی ۲۰۰ سال اخیر ایران است. او با اشاره به تلاش های عباس میرزا، امیرکبیر، سپهسالار، مشروطه خواهان، رضاشاه، محمدرضا پهلوی و حتی اصلاحات پس از انقلاب، این پرسش را مطرح می کند که چرا همه این تلاش ها در نهایت ناکام ماندند؟ پاسخ او این است: «تمامی جنبش ها و تلاش های اصلاح طلبی ما ظرف ۲۰۰ سال گذشته یک وجه اشتراک بنیادی با یکدیگر دارند. جملگی آنها هرگز در مقام پاسخ دهی به پرسش عباس میرزا بر نیامدند. هیچ کدام آنها اساسا لحظه ای به دنبال بررسی این مسئله نرفتند که اساسا چرا ایران عقب افتاد؟ بلکه جملگی بدون در نظر گرفتن اسباب و علل عقب ماندگی ایران، یک راست رفتند به سر وقت "چه باید کرد؟".» به اعتقاد او، هر نسخه ای برای پیشرفت، بدون تشخیص درست بیماری، محکوم به شکست است.

چرا باید این کتاب را خواند؟

کتاب «ما چگونه، ما شدیم» اثری است که خواننده را به چالش می کشد. این کتاب به شما کمک می کند تا از نگاه کلیشه ای و سطحی به تاریخ ایران خارج شوید و با نگاهی نقادانه و عمیق تر به ریشه های مشکلات امروز بنگرید. این کتاب پاسخی آماده به شما نمی دهد، بلکه شما را دعوت می کند تا خود به دنبال پاسخ بگردید. این کتاب شما را با این واقعیت تلخ اما ضروری مواجه می کند که عقب ماندگی ایران، حاصل توطئه دیگران نبوده، بلکه محصول قرن ها تحولات درونی جامعه ماست. اگر از تکرار شعارهای تکراری درباره استعمار و استکبار خسته شده اید و به دنبال درکی واقعی تر از تاریخ کشورتان هستید، این کتاب برای شماست. اگر می خواهید بدانید چرا تلاش های اصلاحی در ایران اغلب با شکست مواجه شده اند، این کتاب می تواند راهگشای شما باشد. این کتاب نه یک دایرهالمعارف خشک تاریخی، بلکه یک جستار بلند و پرشور درباره سرنوشت یک ملت است. خواندن آن می تواند نگاه شما را به ایران، تاریخ و آینده آن دگرگون کند.