گریز از آزادی در ایران: بحران نسل جوان و معمای فردیت ناتمام
گریز از آزادی در ایران: بحران نسل جوان و معمای فردیت ناتمام
مقدمه ای بر پارادوکس آزادی در عصر جدید
اریک فروم در اثر کلاسیک خود، «گریز از آزادی»، استدلال می کند که تاریخ مدرن بشریت با رهایی تدریجی انسان از بندهای سنتی—اعم از قیود طبیعی، مذهبی، فئودالی و اجتماعی—تعریف می شود. این رهایی، که با رنسانس، رفرماسیون و پیدایش سرمایه داری شتاب گرفت، «فرد» را به عنوان موجودی مستقل و خودآگاه به صحنه تاریخ آورد. با این حال، فروم هشدار می دهد که این آزادی «از» قیدوبندها، ذاتا دوگانه و پارادوکسیکال است. از یک سو، انسان را به استقلال، عقلانیت و امکان رشد فردی می رساند و از سوی دیگر، او را از سپرهای امن و پیوندهای گرم جمعی پیشین محروم می سازد، که نتیجه آن احساس عمیق تنهایی، ناتوانی، اضطراب و پوچی است. جامعه ای که شاهد تولد «فرد» است، همزمان شاهد تولد «انسان تنها و مضطرب» نیز خواهد بود. این چارچوب نظری، کلید فهم بسیاری از بحران های اجتماعی جوامع در حال گذار، از جمله ایران معاصر، است.

بحران هویت و گریز از آزادی در جوان ایرانی
داده های جامعه شناختی از ایران، که بر نمونه ای ۱۱,۲۵۲ نفره از دستگیرشدگان حوادث دی ماه ۱۴۰۴ استوار است، تصویری دقیق و نگران کننده از نسلی ارائه می دهد که در دام این پارادوکس آزادی گرفتار آمده است. مشخصه اصلی این جمعیت، «جوانی» (۷۷٪ زیر ۳۰ سال، ۲۷٪ زیر ۱۸ سال)، «مجردی» (۸۲٪) و «کم تحصیلی» (۸۸٪دیپلم و زیردیپلم) است. از منظر فروم، اینها دقیقا همان افرادی هستند که از «پیوندهای اولیه» امنیت بخش (خانواده پایدار، هویت سنتی یکپارچه، نقش های اجتماعی ازپیش تعریف شده) گسسته اند، بی آنکه «پیوندهای ثانویه» مثبت و خودانگیخته ای—مانند مشارکت اجتماعی معنادار، شغل باکرامت، یا امکان بیان خلاقانه هویت—در اختیار داشته باشند. آنان «آزاد» شده اند از قید ساختارهای سخت سنتی، اما به دنیایی پرتاب شده اند که برایشان معنایی عرضه نمی کند. نتیجه، همان «احساس حقارت، تنهایی و بی پناهی» است که فروم از آن سخن می گوید.
مکانیسم گریز نخست: قدرت طلبی و جستجوی پیشوای نجات بخش
فروم اولین مکانیسم دفاعی در برابر اضطراب ناشی از آزادی را «قدرت گرایی» می نامد؛ یعنی تمایل به تسلیم شدن در برابر قدرتی مطلق (مازوخیسم) یا تبدیل شدن به قدرتی مطلق برای سلطه بر دیگران (سادیسم). در تحلیل وقایع ایران، می توان هر دو وجه را مشاهده کرد. از یک سو، بخشی از جوانان، در مواجهه با ساختارهای بی پاسخ، ممکن است دچار نوعی تسلیم منفعلانه و درون گریزی شوند. از سوی دیگر، داده ها نشان می دهد که اپوزیسیون خارج نشین که می توان آنان را «تجارت گران اعتراض» یا «خردسالان میانسال» نام نهاد با ارائه روایت های ساده انگارانه و قهرمان سازانه، دقیقا بر این احساس ناتوانی سوار می شوند. آنان خود را به عنوان «پیشوایان» یا «نمایندگان قدرتی برتر» (گاه با پشتیبانی خارجی) عرضه می کنند تا هواداران را از بار سنگین آزادی و مسئولیت فردی رها سازند. این همان «گریز به سوی اطاعت» است. فروم هشدار می دهد که در چنین شرایطی، فرد نه به دنبال آزادی واقعی، که در جستجوی «بازگشت به بندگی» تحت لوای یک ایدئولوژی جدید است.
مکانیسم گریز دوم: تخریب گری به مثابه فریاد ناتوانی
دومین مکانیسم، «تخریب گری» است. فروم می گوید وقتی زندگی و نیروهای خلاقه فرد به شدت محدود و مسدود شود، انرژی حیاتی او از مسیر رشد منحرف شده و به سمت نابودی سوق می یابد. تخریب دنیای بیرون، تلاشی ناخودآگاه برای غلبه بر احساس ناتوانی در برابر آن است. داده های ایران به وضوح رادیکالیزه شدن سریع و غیرحرفه ای را نشان می دهد: ۹۳٪ از دستگیرشدگان فاقد سابقه کیفری بودند. این بدان معناست که کنش خشونت آمیز، محصول یک فرآیند طولانی بزهکاری نیست، بلکه انفجار ناگهانی احساسات سرکوب شده، ناامیدی و خشم نسل جوانی است که راهی برای ابراز سازنده و تاثیرگذار نمی یابد. بدنه اصلی معترض، مطالبات اقتصادی مشروع دارد، اما فقدان کانال های قانونی و رسانه ای فضایی می سازد که در آن، انرژی اعتراضی به سادگی توسط جریانات خشونت طلب «ربوده» شده و به تخریب معطوف می گردد.
مکانیسم گریز سوم: همرنگی ماشینی و شکست آن
سومین مکانیسم، «همرنگی ماشینی» است. در این حالت، فرد برای فرار از تنهایی و تمایز، کاملا در جامعه ذوب می شود، تا جایی که افکار، احساسات و خواسته هایش نه از درون، که از بیرون—از انتظارات جامعه، تبلیغات، عرف—به او تحمیل می شود. او خود واقعی اش را رها می کند تا به عروسکی ماشینی در دستان جامعه تبدیل شود. نظام های آموزشی و رسانه ای بسته، غالبا در پی تحمیل این نوع همرنگی هستند. با این حال، داده های ایران نشان می دهد که این مکانیسم برای نسل جدید به شدت کارایی خود را از دست داده است. جوان امروزی، به ویژه با دسترسی به فضای مجازی و شبکه های اجتماعی، در معرض روایت های متعدد و متضاد قرار دارد. نظام رسمی تولید معنا (آموزش و پرورش، صداوسیما) در رقابت با این جریان ها ناکام مانده ونتوانسته برای «قاطبه جامعه» جذاب باشد. نتیجه، نه همرنگی، بلکه «هویت های ساختگی و وارداتی» است که از دل شبکه های اجتماعی برمی خیزد و فرد را در آشفتگی بیشتری رها می سازد.
بستر اقتصادی-اجتماعی: ناکامی در تحقق آزادی مثبت
فروم میان «آزادی از» (فقدان قیود) و «آزادی برای» (توانایی تحقق فعال خود) تمایز قائل می شود. بحران وقتی عمیق می شود که آزادی از قیدها محقق شده، اما آزادی برای رشد و شکوفایی فردی ممکن نشود. داده های اقتصادی-اجتماعی ایران، عینیت این ناکامی را نشان می دهد. ترکیب اقتصادی دستگیرشدگان (۶۵٪طبقه متوسط، ۳۲٪ ضعیف) گویای آن است که مسئله صرفا فقر مطلق نیست، بلکه «فشار اقتصادی، بی آیندگی، احساس نابرابری و فقدان تحرک اجتماعی» است. طبقه متوسط تحصیلکرده یا نیمه تحصیلکرده، با انتظارات بالا برای مشارکت و پیشرفت، با دیوار بلند بی ثباتی شغلی (۶۰٪ شغل آزاد، تنها ۲٪ استخدام رسمی دولتی)، نابرابری مواجه شده است. این همان «سد در برابر بسط آزاد زندگی» است که فروم از آن سخن می گوید. وقتی راه رشد مثبت و خودانگیخته مسدود شود، انرژی فرد یا به درون می ریزد (افسردگی، انفعال) یا به بیرون (تخریب، خشونت).
شکاف نسلی و فروپاشی کانال های جامعه پذیری
فروم بر نقش نهادهای واسط—مانند خانواده، جامعه محلی، اتحادیه ها—در ایجاد پیوندهای گرم و معنادار بین فرد و جامعه تاکید می کند. در ایران، به نظر می رسد این نهادها دچار ضعف شدید شده اند. درصد بالای مجردی (۸۲٪) می تواند نشان دهنده تضعیف نهاد خانواده به عنوان کانون امنیت باشد. حضور ۱۷٪ دانش آموز در آمار دستگیرشدگان، زنگ خطر جدی برای «شکست نظام آموزشی در جامعه پذیری» است. مدرسه نه تنها در القای همرنگی ماشینی موفق نبوده، بلکه از ایفای نقش اصلی خود—یعنی پرورش تفکر انتقادی، مهارت های زندگی و ایجاد پیوند سالم بین نسل ها—نیز بازمانده است. این نسل، نخستین نسلی است که بخش عمده جامعه پذیری اش را نه از نهادهای رسمی، که از فضای بی در و پیکر و هیجانی شبکه های اجتماعی می آموزد؛ فضایی که به قول داده ها، روایت های ساده و هیجانی را جایگزین تحلیل انتقادی می کند و عمق شکاف هویتی با روایت رسمی را افزایش می دهد.
راهکار فروم: گذار به آزادی مثبت از طریق فعالیت خودانگیخته
راه حل فروم برای خروج از این دام، نه بازگشت به اقتدارگرایی کهن و نه سقوط در آنارشی، بلکه تحقق «آزادی مثبت» است. آزادی مثبت به معنای تحقق فعال و خودانگیخته فرد در پیوند با جهان است. این امر از طریق «فعالیت بارآور» محقق می شود: عشق به معنای پیوندی که استقلال طرفین را محترم می شمارد؛ کار به معنای آفرینش خلاقانه ای که فرد را با طبیعت و جامعه متحد می سازد؛ و مشارکت اجتماعی مبتنی بر عقلانیت و همبستگی. در این حالت، فرد احساس تنهایی نمی کند، زیرا خود را بخشی از جهان می یابد، اما این پیوند نه بر پایه تسلیم، که بر پایه عشق و آفرینش استوار است. این همان «خودانگیختگی» است که اضطراب ناشی از آزادی منفی را از بین می برد.
ترجمه راهکار به سیاست گذاری در بستر ایران
برای جامعه ایران، تحقق این ایده مستلزم یک تغییر پارادایم در حکمرانی است. نخست، بازتعریف گفتمان از دشمن سازی به فهم درد نسلی: به رسمیت شناختن حق اعتراض قانونی و ایجاد کانال های امن برای شنیدن صدای جوانان. دوم، طراحی طرح ملی جوانان: تمرکز بر ایجاد «اشتغال با ثبات»، «مسکن مقرون به صرفه» و «فضاهای تفریحی و مشارکتی» که امکان فعالیت خلاق و بارآور را فراهم کند. سوم، اصلاح بنیادین نظام آموزشی: جایگزینی حافظه محوری با پرورش تفکر انتقادی، مهارت های زندگی، هنر و مشارکت مدنی. چهارم، مبارزه شفاف و قاطع با فساد و تبعیض: زیرا بی عدالتی بزرگ ترین سد در برابر احساس تعلق و امکان رشد خودانگیخته است.
نقش رسانه و احزاب در ایجاد پیوندهای ثانویه
فروم بر نقش نهادهای مدنی در ایجاد پیوندهای جدید و معنادار تاکید دارد. در ایران، دو نهاد حیاتی در این زمینه دچار اختلال هستند. اول، رسانه: انحصار و یک سویگی رسانه رسمی و فقدان رسانه های خصوصی معتبر، فضای گفت وگو را خفه کرده است. لازم است با شکستن این انحصار، پلتفرم های متنوعی ایجاد شود که روایت های چندگانه و گفت وگوی ملی را ممکن سازند. دوم، احزاب:فقدان احزاب واقعی و قدرتمند خلا بزرگی در واسطه گری بین مردم و حاکمیت ایجاد کرده است. احزاب می توانند مطالبات پراکنده را جمع بندی، کانالیزه و به گفت وگو تبدیل کنند و از افراطی گری جلوگیری نمایند.
جمع بندی: آینده در گرو انتخاب بین دو آزادی
جامعه ایران در یک دو راهی تمدنی قرار دارد. جوانان یا منفعلانه تسلیم خواهند شد، یا با خشونت بیشتری فریاد خواهند زد، یا هویت خود را در قالب های بیگانه جست وجو خواهند کرد. از سوی دیگر، انتخاب مسیر دشوار اما ضروری «آزادی مثبت» وجود دارد. این مسیر مستلزم شجاعت حاکمیت برای اعتمادسازی، اصلاحات ساختاری، و گشودن فضای مشارکت خلاق است. همچنین مستلزم مسئولیت پذیری نسل جوان برای تبدیل خشم به انرژی سازنده و پیگیری مطالبات از طریق پیوندهای متعالی است. آینده ایران، در گرو توانایی یا عدم توانایی حکمرانی و جامعه در مفاهمه، عبور از آزادی منفی و ساختن آزادی مثبت—آزادی برای عشق، کار و مشارکت—است. این نه یک انتخاب سیاسی، که یک ضرورت تمدنی برای بقا و شکوفایی است.