جاهلیت مدرن؛ نقد بنیادین تمدن غرب از منظر اسلام

4 اسفند 1404 - خواندن 17 دقیقه - 3 بازدید

مقدمه

کتاب «جاهلیت قرن بیستم» نوشته محمد قطب ، یکی از تاثیرگذارترین آثار انتقادی در جهان اسلام است که به تحلیل و نقد بنیادهای فکری، فرهنگی و سیاسی تمدن غرب می پردازد. این کتاب که در آستانه انقلاب اسلامی ایران به فارسی ترجمه شد، با رویکردی کاملا اسلامی و با استناد به مفاهیم قرآنی، تلاش می کند تا چهره واقعی تمدن به اصطلاح پیشرفته غرب را آشکار سازد. نویسنده با طرح این پرسش اساسی که چگونه می توان قرنی را که به عصر علم، صنعت، دموکراسی و پیشرفت های شگفت انگیز مادی شهرت یافته است، قرن جاهلیت نامید، خواننده را به سفری عمیق در تاریخ اندیشه و تمدن بشری می برد. او با تبیین مفهوم قرآنی جاهلیت، نشان می دهد که این پدیده منحصر به دوران بت پرستی عرب پیش از اسلام نیست، بلکه حالتی نفسانی و کیفیتی روانی و فکری است که در هر زمان و مکانی که انسان از پذیرش هدایت الهی و حاکمیت خدا در زندگی سرباز زند، ظهور می کند. این یادداشت با استفاده ، به واکاوی ابعاد مختلف این جاهلیت مدرن و نقد بنیادهای فکری تمدن غرب می پردازد.



(https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht)

بازتعریف مفهوم جاهلیت در قرآن

نویسنده کتاب «جاهلیت قرن بیستم» با نگاهی عمیق به آیات قرآن، مفهوم جاهلیت را از محدوده زمانی و مکانی خاص خارج می کند و آن را به عنوان یک حالت روحی و کیفیت روانی معرفی می نماید که از پیروی از هدایت الهی سرباز می زند و حکومت خدا را در امور زندگی برسمیت نمی شناسد. مهمترین و اساسی ترین نکته کتاب، بازتعریف مفهوم جاهلیت بر اساس معیارهای قرآنی است. نویسنده با تحلیل آیات قرآن، نشان می دهد که جاهلیت پدیده ای فراتاریخی و فراجغرافیایی است که در هر زمان و مکان که حاکمیت الهی کنار گذاشته شود، ظهور می کند. او تاکید می کند: «جاهلیت خود یک گوهر و یک معنای ممتاز و معینی است که به نسبت و اندازه محیط، شرایط، زمان و مکان، سیماهای گوناگون و اشکال مختلف به خود می گیرد، اما با وجود این اختلاف در سیما و شکل، باز هم از نظر واقع یک حقیقت بیش نیست.» این تعریف، انقلابی در نگاه به تاریخ و تمدن ایجاد می کند و نشان می دهد که پیشرفت مادی نه تنها نشانه خروج از جاهلیت نیست، بلکه می تواند در خدمت عمیق ترین اشکال آن قرار گیرد.

ریشه های تاریخی جاهلیت مدرن در تمدن یونان و روم

نویسنده برای اثبات این ادعا که جاهلیت قرن بیستم پدیده ای ناگهانی و بی سابقه نیست، به ریشه یابی تاریخی آن در تمدن های یونان و روم باستان می پردازد. او با اشاره به اسطوره پرومتئوس در فرهنگ یونان، که بر اساس آن انسان برای دستیابی به معرفت ناچار است آتش مقدس را از خدایان بدزدد و با آنان به مبارزه برخیزد، نشان می دهد که چگونه اندیشه دشمنی میان انسان و خدا در ضمیر تمدن غرب ریشه دوانده است. این اسطوره، هسته مرکزی تفکر اومانیستی غرب را تشکیل می دهد که بر اساس آن، انسان برای اثبات ذات خویش و دستیابی به معرفت، ناگزیر از نافرمانی در برابر خداست. از سوی دیگر، نویسنده به نقد پرستش عقل در فلسفه یونان می پردازد و تاکید می کند که این جاهلیت با بزرگداشت افراطی عقل، از ارزش روح انسان کاست و او را به «حیوان عاقل» تقلیل داد. این تفکر، پایه گذار جدایی عقل از وحی و معنویت شد که بعدها در تمدن غرب به اوج خود رسید. در جاهلیت روم نیز ویژگی هایی چون جمود بر ماده و حواس، بی اعتنایی به روح انسان، رواج فسق و فجور و مبارزات خونین گلادیاتوری به عنوان نمودهای عینی این تمدن جاهلی معرفی می شوند. این دو تمدن باستانی، میراث گرانبهایی از اندیشه های منحرف و رفتارهای ضد بشری برای اروپای مدرن به جا گذاشتند.

نقش کلیسا و قرون وسطی در شکل گیری جاهلیت نوین

نویسنده با تحلیل دوران قرون وسطی، نشان می دهد که چگونه مسیحیت تحریف شده کلیسا، خود به یکی از عوامل اصلی شکل گیری جاهلیت مدرن تبدیل شد. او با استناد به شهادت دانشمند آمریکایی «دریپر» در کتاب «نزاع میان علم و دین»، توضیح می دهد که چگونه بت پرستی با دست منافقان نصرانی به آیین مسیحیت راه یافت و در دوران امپراتوری قسطنطین، این دو در هم آمیختند. نتیجه این پیوند نامقدس، نوعی معجون دینی بود که نه مسیحیت اصیل بود و نه بت پرستی باستانی، بلکه ترکیبی بود که هر دو عنصر در آن به طور مساوی عرض اندام می کردند. کلیسا در این دوران، با تحمیل خراج های سنگین بر مردم، تبدیل دیرهای راهبان به مراکز فسق و فجور، مبارزه با دانشمندان و شکنجه و سوزاندن آنان، و فروش بهشت به گناهکاران، چهره ای زشت و منفور از دین ارائه داد. این رفتارهای ظالمانه کلیسا، سبب شد که بعدها در دوران رنسانس، مردم اروپا نه تنها از کلیسا، که از اصل دین و معنویت رویگردان شوند. نویسنده تاکید می کند که این واکنش اگرچه طبیعی بود، اما به هیچ وجه قابل توجیه نیست، زیرا مردم اروپا می بایست میان دین تحریف شده کلیسا و دین اصیل الهی تمایز قائل می شدند، اما متاسفانه یکباره دین را به کناری نهادند و به الحاد و مادی گرایی روی آوردند.

دو طوفان ویرانگر داروینیسم و انقلاب صنعتی

در قرن نوزدهم، دو حادثه عظیم رخ داد که مرزهای تاریخ جاهلیت اروپا را مشخص ساخت: طوفان داروینیسم و طوفان انقلاب صنعتی. نویسنده معتقد است این دو با هم پیمان بسته بودند تا آنچه از دوران جاهلیت قرون وسطی باقی مانده بود را نابود کنند و زمینه را برای ساختمان جاهلیت سوم، یعنی جاهلیت قرن بیستم آماده سازند. نظریه تکامل داروین، اساس عقیده را در عالم نظر متزلزل ساخت و با معرفی انسان به عنوان گونه ای تکامل یافته از حیوانات، کرامت و شرافت انسانی را پایمال کرد. این نظریه که در ابتدا با مقاومت کلیسا روبرو شد، به تدریج با استفاده از فضای تنفر عمومی از کلیسا، به باوری عمومی تبدیل گردید و دروازه های الحاد و مادی گرایی را به روی توده ها گشود. از سوی دیگر، انقلاب صنعتی با دگرگون ساختن ساختارهای اقتصادی و اجتماعی، زندگی انسان را از مدار معنویت و اخلاق خارج کرد و او را به موجودی صرفا اقتصادی و تولیدی تبدیل نمود. کارخانه ها جایگزین مزارع شدند، روابط انسانی جای خود را به روابط تولیدی داد، و انسان به مثابه یک قطعه از ماشین عظیم صنعتی، هویت و شخصیت خود را از دست داد. این دو طوفان ویرانگر، زمینه را برای سلطه سرمایه داری وحشیانه و سپس واکنش کمونیستی فراهم آوردند.

نقش یهود و صهیونیسم بین الملل در ترویج جاهلیت

یکی از بخش های مهم و بحث برانگیز کتاب، افشای نقش یهود و صهیونیسم بین الملل در ایجاد و گسترش جاهلیت قرن بیستم است. نویسنده با اشاره به پروتکل های صهیون، تاکید می کند که یهودیان از همان آغاز در کمین فرصتی بودند تا بر بشریت (امیون) مسلط شوند و آنان را به صورت چارپایانی درآورند که برای سواری دادن به نژاد برگزیده آفریده شده اند. او مدعی است که اگرچه داروین خود یهودی نبود و شاید قصد سوئی نداشت، اما یهودیان با سرمایه گذاری کلان بر روی نظریه او، آن را به ابزاری برای درهم کوبیدن دین و ویران ساختن عقیده تبدیل کردند. سه تن از بزرگ ترین تخریبگران اخلاق و دین در قرن نوزدهم و بیستم، همگی یهودی بودند: مارکس که دین را افیون ملت ها خواند و اخلاق را بازتاب وضع اقتصادی دانست، فروید که همه چیز حتی دین را به غریزه جنسی فروکاست، و دورکیم که اخلاق و ازدواج را پدیده های اجتماعی و غیرفطری معرفی کرد. نویسنده معتقد است این سه نفر با هماهنگی کامل، به تخریب بنیان های دینی و اخلاقی جوامع غربی پرداختند و زمینه را برای انحطاط اخلاقی و بی بندوباری جنسی فراهم آوردند. او با قاطعیت اعلام می کند که آنچه این سه یهودی در طول یک قرن بر سر بشریت آوردند، از همه شیاطین جن و انس در طول تاریخ بیشتر بود.

تفکیک دین از زندگی به عنوان بزرگ ترین انحراف جاهلیت مدرن

نویسنده یکی از بزرگ ترین و ویرانگرترین خطاهای جاهلیت قرن بیستم را اندیشه تفکیک دین از زندگی می داند. این تفکر که در دوران قرون وسطی ریشه داشت، بر اساس آن دین صرفا یک رابطه وجدانی میان بنده و پروردگار است و هیچ پیوندی با واقعیت زندگی انسان ندارد، در دوران مدرن به اوج خود رسید. نتیجه این اندیشه آن بود که عقیده – چه صحیح و چه فاسد – همچنان بر زندگی انسان حاکم است، اما اگر عقیده صحیح نباشد، فساد آن به تدریج همه ابعاد زندگی را فرا می گیرد. نویسنده تاکید می کند که هرگاه تاثیر دین در زندگی مردم رو به کاستی گذارد، معنای آن این است که مردم خدا را آن چنان که شایسته است نمی پرستند و به تدریج به پرستش معبودان دیگر روی می آورند. او با تحلیل تاریخ اروپا نشان می دهد که چگونه پس از رنسانس، به تدریج خداوند یگانه جای خود را به خدایان متعدد داد: خدای وجدانی در کلیسا، خدای طبیعت در علم و هنر، خدای دولت در سیاست، و نهایتا خود انسان به عنوان خدای مطلق بر اریکه قدرت نشست. این شرک مدرن، به مراتب خطرناک تر از شرک باستانی است، زیرا در لباس علم و عقلانیت ظاهر می شود و انسان را به کلی از خداوند بی نیاز می پندارد.

نقد مبانی انسان شناختی جاهلیت مدرن

نویسنده به نقد بنیادین تفسیرهای جاهلانه از انسان در قرن بیستم می پردازد. او سه تفسیر عمده را مورد بررسی قرار می دهد: تفسیر مادی تاریخ از مارکس، تفسیر جنسی سلوک انسان از فروید، و تفسیر جسمی برای عواطف و مشاعر انسان از روانشناسان تجربی. این تفاسیر، هر یک از زاویه ای، انسان را از جنبه ای بی ارزش ترین ابعاد وجودش تفسیر می کنند و روح الهی او را نادیده می گیرند. تفسیر مادی تاریخ، همه شئون زندگی بشر را بر اساس جستجوی غذا و جبر اقتصادی تحلیل می کند و ارزش های معنوی را پدیده های عارضی و بی اعتبار می داند. تفسیر جنسی فروید نیز انسان را موجودی نشان می دهد که همه اعمالش، از شیرخوارگی تا دینداری، ناشی از غریزه جنسی است. تفسیر جسمی نیز عواطف و مشاعر انسان را به فعل و انفعالات شیمیایی و فعالیت غده ها فرو می کاهد. نویسنده تاکید می کند که این تفاسیر نه تنها ناقص و غلط هستند، بلکه با نادیده گرفتن جنبه روحانی انسان، کرامت و شرافت او را پایمال می کنند. او با استناد به دانشمندانی مانند ژولیان هاکسلی (ملحد معروف) و الکسیس کارل، اثبات می کند که حتی از منظر علمی محض نیز انسان موجودی ممتاز و بی نظیر است و تفاوت های بنیادین او با حیوانات قابل انکار نیست.

نقد دموکراسی غربی به عنوان نقابی برای طاغوت سرمایه

نویسنده در بخشی از کتاب به تحلیل نظام های سیاسی در جاهلیت قرن بیستم می پردازد و چهره واقعی دموکراسی غربی را افشا می کند. او تاکید می کند که در پشت پرده این شعارهای فریبنده، طاغوت سرمایه داری حکومت می کند. انتخابات، پارلمان و احزاب سیاسی، همه ابزاری هستند در دست طبقه سرمایه دار برای حفظ سلطه خود بر توده ها. نویسنده با ذکر نمونه های تاریخی از سرکوب وحشیانه اعتصابات کارگری در انگلستان و آمریکا، نشان می دهد که چگونه دولت های به اصطلاح دموکراتیک، تمامی امکانات خود را برای حفظ منافع سرمایه داران به کار می گیرند. او به گزارش کمیسیون لافولت در مجلس سنای آمریکا اشاره می کند که ابعاد گسترده فساد، رشوه، جاسوسی و دخالت غیرقانونی کارفرمایان در دستگاه قضایی را آشکار ساخت. نویسنده همچنین به مناطق صنعتی آمریکا اشاره می کند که در آنها اعلامیه حقوق شهروندی در برابر قدرت کارفرمایان هیچ اثری نداشت و گانگسترهای حرفه ای در خدمت سرمایه داران برای سرکوب کارگران به کار گرفته می شدند. او نتیجه می گیرد که دموکراسی در این نظام ها، نقابی است برای پنهان کردن چهره زشت دیکتاتوری سرمایه و طاغوت خون آشامی که از ربا و احتکار تغذیه می کند.

نقد کمونیسم به عنوان طاغوتی خون آشام تر

نویسنده در نقدی دوگانه، کمونیسم را نیز به عنوان شکل دیگری از طاغوت در جاهلیت قرن بیستم معرفی می کند. او معتقد است مردمی که از ظلم سرمایه داری به ستوه آمده بودند، برای نجات خود به دامن کمونیسم پناه بردند، اما غافل از آنکه از طاغوتی به طاغوتی خون آشام تر گرفتار شدند. نویسنده با استناد به گزارش خروشچف در بیست و دومین کنگره حزب کمونیست و جنایات فاش شده استالین، چهره واقعی دیکتاتوری پرولتاریا را آشکار می سازد: حبس ابد، شکنجه های وحشیانه، محاکمه های فرمایشی، اعدام ها، تبعید به سیبری، و سلطه دستگاه عظیم پلیس و جاسوسی بر همه شئون زندگی مردم. او تاکید می کند که در این نظام نیز، اقلیتی تحت عنوان حزب کمونیست، همه قدرت را در دست گرفته و مردم را به بردگی کشیده اند. تفاوت سرمایه داری و کمونیسم تنها در شکل مالکیت است: در سرمایه داری، مالکیت فردی بی قید و شرط برسمیت شناخته می شود و در کمونیسم، مالکیت جمعی که در عمل به مالکیت دولت بر همه چیز تبدیل می شود. در هر دو، انسان به موجودی ذلیل و بی اراده تبدیل می شود که برای لقمه نانی ناچار است سر فرود آورد. نویسنده نتیجه می گیرد که هر دو نظام، مصادیق بارز طاغوت هستند و تنها راه نجات بشریت، بازگشت به حاکمیت قانون خداست.

فساد در روابط جنسی و فروپاشی خانواده

یکی از مهم ترین ابعاد فساد در جاهلیت قرن بیستم، انحطاط روابط جنسی و فروپاشی نهاد خانواده است. نویسنده با اشاره به نظریات مارکس، فروید و دورکیم، نشان می دهد که چگونه این اندیشه های مسموم به تدریج در جوامع غربی نهادینه شد و بنیان های اخلاقی و خانوادگی را ویران ساخت. مارکس خواستار کار کردن زنان در بیرون از خانه شد، دورکیم ازدواج را امری غیرفطری خواند، و فروید نیز زنان را به آزادی کامل جنسی تشویق کرد. نتیجه این اندیشه ها، تبدیل روابط جنسی به کامجویی های حیوانی و زودگذر، فروپاشی پیوندهای عاطفی میان زن و مرد، و تبدیل خانواده به نهادی بی اعتبار و از هم گسیخته بود. نویسنده تاکید می کند که با ورود زنان به کارخانه ها و استثمار آنان توسط کارفرمایان، عزت و کرامت زن پایمال شد و او به کالایی برای کامجویی مردان تبدیل گردید. او معتقد است این وضعیت نابسامان، نتیجه طبیعی دوری از تعالیم الهی و حاکمیت تفکر حیوانی بر روابط انسانی است. در این میان، صهیونیسم بین الملل با استفاده از این شرایط، به ترویج فساد و بی بندوباری دامن زد تا ملت ها را از توجه به ظلم و ستمی که بر آنان روا داشته می شود، غافل سازد.

علم ناتوان و انسان سرگشته

نویسنده با نگاهی انتقادی به علم مدرن، نشان می دهد که چگونه بشر قرن بیستم با وجود پیشرفت های شگفت انگیز علمی، در شناخت خود و هدف خلقتش سرگشته و ناتوان مانده است. او با استناد به سخن «ژولیان هاکسلی» ملحد معروف، که علم را سراسر احتمال و فاقد یقین می داند، تاکید می کند که علم تجربی هرگز نمی تواند به شناخت حقیقت اشیا نائل آید، زیرا بهترین وسیله آن، یعنی حواس بشری، در این وادی نابیناست. علم ناگزیر است به بررسی ظواهر قناعت کند و هیچ گاه به کنه اشیا دست نمی یابد. از سوی دیگر، پیشرفت های علمی نتوانسته است آرزوی دیرینه بشر برای جاودانگی و رهایی از مرگ را برآورده سازد. انسان امروز با همه قدرت و عظمتی که به دست آورده، همچنان در برابر میکروب ها و بیماری ها آسیب پذیر و ناتوان است. نویسنده تاکید می کند که غرور علمی و فنی، انسان را از توجه به حقیقت غایی و هدف نهایی خلقت بازداشته است. او با اشاره به افسانه پرومتئوس، یادآور می شود که این تفکر که انسان برای دستیابی به معرفت باید از خدا روی بگرداند و با او به مبارزه برخیزد، ریشه در خرافات جاهلی یونان دارد و نتیجه آن چیزی جز سرگردانی و بدبختی انسان نبوده است.

بشارت بازگشت انسان به سوی خدا

نویسنده در پایان کتاب، با وجود همه نقدهای تند و ویرانگرش بر تمدن غرب، پیام امیدبخشی برای بشریت دارد. او با قاطعیت اعلام می کند که انسان به فرمان فطرت و طبیعت خود نمی تواند مدت زیادی از خدای خویش دور بماند. امواج درخشان بیداری در دل همین ظلمات متراکم نمایان است و انسان به سوی خدا بازخواهد گشت؛ با ایمانی راسخ، عقیده ای محکم و عزمی استوار. او تاکید می کند که اسلام تنها راه نجات و یگانه راه حل مشکلات بشریت است که هم اکنون در آن گرفتار است. بشر امروز با تجربه تلخ دو نظام سرمایه داری و کمونیسم، و با مشاهده فروپاشی اخلاقی و معنوی جوامع غربی، به تدریج در حال بیدار شدن از خواب جاهلیت است. نویسنده به آینده اسلام و بشریت خوش بین است و معتقد است خورشید تابان دین خدا، انوار درخشان خود را بر سراسر جهان خواهد گستراند. او این نوید را با عباراتی شاعرانه و پرشور بیان می کند: «انسان بسوی خدا بازخواهد گشت! بازخواهد گشت با ایمانی راسخ و عقیده ای محکم و عزمی استوار! آری بسوی خدا بازخواهد گشت!! بشارتها و چشم اندازها و دیدبانهای این نور درخشان هم اکنون در دل این ظلمات متراکم نمایان است! و فرداست که خورشید تابان دین خدا انوار درخشان خود را بی امان بر سراسر جهان بگستراند...». این پیام امید، گرچه خطاب به مسلمانان است، اما در حقیقت دعوتی است به تمام بشریت برای بازگشت به فطرت الهی و رهایی از زنجیرهای جاهلیت مدرن.