خشونت و امر مقدس: چرا همیشه یک نفر قربانی می شود؟

4 اسفند 1404 - خواندن 10 دقیقه - 18 بازدید

بعد از خواندن کتاب «خشونت و امر مقدس» به این نتیجه رسیدم که رنه ژیرار یک راز بزرگ را فاش کرده: تمام تمدن بشری روی یک قتل پنهان ساخته شده است. او می گوید ما انسان ها برای اینکه با هم زندگی کنیم، ناچاریم هر از گاهی یک نفر را قربانی کنیم و همه خشم هایمان را سر او خالی کنیم. این قربانی می تواند یک انسان باشد، یک حیوان، یا حتی یک دشمن فرضی. بعد از کشتن او، ناگهان همه چیز آرام می شود و ما او را مقدس می شماریم. ژیرار این نظریه را با بررسی تراژدی های یونان باستان، اسطوره های کهن و آیین های قبایل بدوی نشان می دهد. کتاب او پر از مثال های عینی است، اما زبانش کمی سنگین است. اینجا می خواهم مهم ترین ایده هایش را طوری بگویم که مثل یک داستان ساده و روان پیش برود.


(https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht)

چیزهایی که می خواهیم، مال خودمان نیست

تا حالا شده بچه ای را ببینید که اسباب بازی برادرش را می خواهد، حتی اگر خودش همان اسباب بازی را داشته باشد؟ این دقیقا همان چیزی است که ژیرار می گوید. ما چیزها را به خاطر خودشان نمی خواهیم، بلکه چون دیگری آنها را دارد یا می خواهد. ژیرار این را «میل تقلیدی» می نامد. او می گوید میل ما یک رابطه دوطرفه نیست، بلکه سه ضلعی است: من، آن چیز، و کسی که آن چیز را دارد. این «کسی که دارد» هم الگوی ماست هم رقیب ما. همین ساده ترین ایده، توضیح می دهد که چرا زندگی اجتماعی این قدر پر از تنش و رقابت است. ما مدام به هم نگاه می کنیم و از هم یاد می گیریم چه چیزی ارزش دارد. تبلیغات، مد، شبکه های اجتماعی، همه بر همین اساس کار می کنند.

وقتی همه یک چیز را می خواهند، دعوا شروع می شود

حالا اگر همه ما از هم تقلید کنیم و همه چیزهای مشابهی بخواهیم، چه پیش می آید؟ دعوای دسته جمعی. ژیرار به این وضعیت «بحران قربانی» می گوید. می نویسد: «در اوج بحران، امیال و اوهام همگی همانند می شوند و هیچ کس توانایی توقف این غلتک برفی را ندارد». یعنی همه شبیه هم می شوند، مرزها از بین می رود و هرج ومرج شروع می شود. بهترین نمونه این وضعیت در تراژدی «هفت تن علیه تب» دیده می شود. دو برادر (اتئوکلس و پولونیس) سر جنگ دارند و هر دو آن قدر می جنگند تا هلاک می شوند. نکته جالب این است که هرچه بیشتر می جنگند، بیشتر شبیه هم می شوند. انگار آینه ای روبروی هم گذاشته اند. این بحران هر لحظه ممکن است همه جامعه را ببلعد.

یک نفر را می کشیم تا بقیه نجات پیدا کنند

در این وضعیت نابسامان، یک راه حل ناخودآگاه و عجیب کارساز می شود. ژیرار آن را «مکانیسم قربانی فدایی» می نامد. این مکانیسم را این طور توضیح می دهد: «جامعه راهی برای در امان ماندن از نابودی پیدا می کند و آن این است که مسئولیت تمام شرور را به گردن یکی از افراد خود بیندازد. کینه ها جمع می شوند و به سمت قربانی بی گناهی جهت می گیرند که با کشتن یا راندن مجازات می شود». یعنی همه مشکلات، همه خشم ها، همه دعواها را سر یک نفر می اندازیم. همه متحد می شویم که او را بکشیم. بعد از کشتنش، ناگهان آرامش برقرار می شود. انگار جادو شده باشد. این قربانی معمولا بی گناه است، اما ما او را گناهکار می دانیم.

قاتلان قربانی خود را خدا می کنند

بعد از کشته شدن قربانی و آرام شدن اوضاع، اتفاق عجیبی می افتد. مردم نمی فهمند چرا آرامش برگشته. اگر بفهمند که کشتن او باعث آرامش شده، ممکن است دوباره دست به کشتن بزنند. پس ناخودآگاه قربانی را هم بد می بینند (چون باعث دعوا شده بود) هم خوب (چون آرامش آورده). این دوگانگی باعث می شود کم کم قربانی تبدیل به یک موجود مقدس، یک «خدا» بشود. ژیرار از قول لاینهارد می گوید قربانی «بز محرقه ای است که به ارابه ای برای هوس های بشری تبدیل می شود». این گونه است که اسطوره ها و آیین ها به وجود می آیند. اسطوره همان داستانی است که قاتلان (ما) از این واقعه می سازیم و در آن قربانی را گناهکار نشان می دهیم. آیین قربانی هم تکرار همین نمایش است برای اینکه دوباره به آن آرامش برسیم.

ممنوعیت ها برای این است که دوباره به آن وضع نیفتیم

بعد از آن تجربه وحشتناک، جامعه تصمیم می گیرد کاری کند که دیگر آن بحران تکرار نشود. برای همین یک عالمه ممنوعیت و تابو درست می کند. مهم ترین شان ممنوعیت زنای با محارم است. کتاب می گوید: «نخستین چیزی که از بحران قربانی پدیدار می شود، ممنوعیت های زنای با محارم و محدودیت های جنسی است». چرا؟ چون اگر رابطه جنسی درون خانواده آزاد باشد، همه چیز به هم می ریزد و تمایزات از بین می رود. ترس از دوقلوها هم از همین جا می آید. در کتاب می خوانیم دوقلوها به هم شبیه اند و این شباهت یادآور همان بحرانی است که همه شبیه هم شده بودند. تمام قوانین بعدی هم برای همین ساخته شده اند: اینکه دوباره به آن وضع نابسامان برنگردیم.

ادیپ: یک داستان تازه از قربانی

ژیرار داستان معروف ادیپ را جور دیگری تفسیر می کند. فروید می گفت ادیپ ناخودآگاه دلش می خواسته پدرش را بکشد و با مادرش ازدواج کند. اما ژیرار می گوید ماجرا فرق می کند. او می نویسد: «اگر ادیپ به قتل لائیوس دست زده، این لائیوس بوده که پیش از او اقدام به کشتن ادیپ کرده بود». یعنی اول پدر (لائیوس) از ترس اینکه پسرش جای او را بگیرد، او را از شهر می راند. بعد ادیپ در راه بازگشت، سر چهارراه با او روبرو می شود و چون نمی شناسدش، می کشدش. پس اینجا پای یک میل ناخودآگاه در میان نیست، پای خشونت متقابل است. هر کسی به دیگری ضربه زده، ضربه پس گرفته. طاعون شهر تب هم نشانه همان بحرانی است که همه شبیه هم شده اند و مردم دنبال یک قربانی می گردند.

ادیپ خودش می شود قربانی

در یونان باستان یک رسم بوده به اسم «فارماکوس». وقتی بلا می آمد، یک آدم ولگرد یا زشت صورت را انتخاب می کردند، بهش غذاهای کثیف می دادند، می زدندش و بعد از شهر بیرونش می کردند تا همه بلاها را با خودش ببرد. « فارماکوس را در گوشه و کنار شهر می گرداندند، پیش از آنکه بکشندش یا بیرونش کنند، در جشنی که همه مردم شرکت داشتند». ادیپ در پایان نمایشنامه دقیقا همین کارکرد را پیدا می کند. او هم پلید است (چون پدرش را کشته و با مادرش ازدواج کرده) هم مقدس (چون با رفتنش شهر آرام می شود). این دوگانگی، ذات یک قربانی فدایی است.

مشکل فروید چه بود؟

ژیرار از فروید انتقاد می کند. می گوید فروید میل را در ناخودآگاه ریشه دار کرد و آن را به مادر محدود ساخت. اما میل، تقلیدی است و به هر چیزی می چسبد که دیگری (رقیب) دارد. پدر هم رقیب است، اما نه رقیب جنسی، رقیب داشتن. ما از پدر یاد می گیریم چه چیزهایی ارزش دارد. ژیرار با این حرف، نظریه فروید را از پایه عوض می کند. او با ایده قتل پدر موافق است، اما می گوید این قتل فردی نبوده، جمعی بوده. یک گروه، یک نفر را کشته تا خودش را نجات بدهد.

مشکل لوی استروس چه بود؟

لوی استروس، انسان شناس معروف، می گفت ممنوعیت ها و نظام های خویشاوندی فقط یک بازی ذهنی و نمادین هستند. اما ژیرار می گوید این حرف غلط است. این ممنوعیت ها برای مهار خشونت ساخته شده اند، نه برای بازی. تابوی زنای با محارم راهی است برای اینکه مردها سر زن های قبیله با هم دعوا نکنند. اگر لوی استروس این را نمی بیند، چون خشونت را نادیده گرفته است.

دادگاه امروز، همان قربانی دیروز است

ژیرار توضیح می دهد که جوامع بدوی چون دادگاه و پلیس نداشتند، با قربانی کردن خشونت را مهار می کردند. اما در جوامع مدرن، نظام قضایی این کار را می کند. نویسنده به نقل از رابرت لووی می گوید: «اگر کسی به دیگری از غیر قوم خود ستم کند، قوم او ازش حمایت می کنند و قوم دیگر از قربانی، و این می شود جنگ داخلی». در چنین جایی، قربانی کردن تنها راه نجات است. اما امروز، دادگاه با گرفتن خشونت در انحصار خود، جلوی این انتقام گیری ها را می گیرد. کارکردش همان است، فقط عقلانی تر و کارآمدتر شده.

همه آیین ها از یک جا آب می خورند

ژیرار می گوید تمام آیین ها یک ریشه دارند. او از دو سطح جانشینی حرف می زند: اول، همه مردم با یک نفر جایگزین می شوند (همان قربانی فدایی). دوم، آن یک نفر با یک قربانی دیگر (حیوان یا انسان از بیرون قبیله) جایگزین می شود. سطح اول ناخودآگاه است و اتفاق افتاده. سطح دوم خودآگاه است و در آیین ها تکرار می شود. هدف این است که اثر همان واقعه اول را بدون به خطر انداختن دوباره جامعه به دست بیاورند.

راز اصلی این است که قربانی باید فراموش شود

ژیرار می گوید: «برای آنکه قربانی تمام تاثیرات خود را بگذارد، باید ناپدید شود و ما را به این باور برساند که به فراموشی سپرده شده است». اگر یادمان بیاید که او بی گناه بوده، دیگر نمی توانیم او را قربانی کنیم. اسطوره ها برای همین ساخته شده اند: تا ما را به یاد نیاورد. نویسنده هم می گوید: «ادیپ و تیریزیاس نشان دادند که شناخت خشونت در بحران زیاد می شود، اما اگر این شناخت را به دیگری فرافکنی کنیم، باز هم دعوا ادامه پیدا می کند». تا وقتی نفهمیم خودمان چه کاره ایم، همیشه یک نفر را قربانی خواهیم کرد.