سختی همه چیز

7 اسفند 1404 - خواندن 14 دقیقه - 32 بازدید

معماری رهایی: مقاله ای در باب سبک شدن از سنگینی همه چیز

(بر اساس دو دفتر نخست کتاب «سختی همه چیز»)


چکیده

این مقاله با بهره گیری از دو دفتر نخست کتاب «سختی همه چیز» (دفتر اول: ریشه ها، دفتر دوم: کیمیا)، به بررسی پدیده «سنگینی روانی» ناشی از تعارض میان انتظارات محیطی و ظرفیت های درونی می پردازد. نگارنده با رویکردی میان رشته ای و با الهام از نظریه های روان شناسی (فروید، فرانکل، هورنای، برن، هیز) و سنت ادبی-عرفانی ایران، مدلی پنج مرحله ای برای گذار از سنگینی به سبکی ارائه می دهد. این مدل شامل مشاهده، پذیرش، انتخاب، عمل و تداوم است. مقاله بر این فرض استوار است که رهایی از «استبداد بایدها» نه از طریق حذف انتظارات، بلکه از طریق بازتعریف رابطه با آنها ممکن می شود.


**واژگان کلیدی:** سنگینی روانی، استبداد بایدها، کیمیاگری روان، مشاهده، پذیرش، انتخاب، کودک درون، ذهن آگاهی


 پیش درآمد: آن سنگینی آشنا


صبح ها که چشم می گشایی، پیش از آنکه یادت بیاید خودت کیستی، یادت می آید چند کار هست که باید انجام دهی. 43 نوتیفیکیشن از دیشب منتظرند. مادر پیام داده، رئیس ایمیل زده، دوست در واتساپ «سلام» گفته و منتظر جواب است، گروه خانوادگی پر از عکس هایی است که باید لایک کنی. هنوز از رختخواب بیرون نیامده، هنوز یک لیوان آب نخورده، 43 نفر از تو چیزی خواسته اند.


این سنگینی چیست؟ خستگی نیست؛ خستگی بعد از کار می آید. این پیش از کار است. استرس نیست؛ استرس و دلهره نامی است که بر این حس نهاده ایم، اما عمیق تر از آن است. اضطراب نیست؛ اضطراب می آید و می رود، اما این سنگینی همیشه هست. روی سینه می نشیند، روی شانه ها سنگینی می کند، توی نفس هایی که نیمه کاره می مانند.


این مقاله برای توست که این سنگینی را می شناسی. برای تو که فهرست بایدهایت هر روز بلندتر می شود و نفست هر روز کوتاه تر. می خواهیم با هم ببینیم این سنگینی از کجا آمده و مهم تر از آن، چگونه می توان از آن رها شد.


 دفتر یکم: ریشه ها - جایی که سنگینی زاده می شود


۱. معماری روانی توقع: ناظمی که هرگز نمی خوابد

درون هر یک از ما ناظمی نشسته است. قاضی ای که شبانه روز بیدار است، کارهایمان را چک می کند، نمره می دهد، قضاوت می کند. زیگموند فروید این ناظم را «فراخود» نامید. اما این ناظم با ما زاده نشده؛ ساخته شده است. از صدای پدر که می گفت «بچه خوب گریه نمی کنه»، از نگاه مادر که می گفت «چرا بیست نگرفتی؟»، از معلمی که گفت «تو به درد ریاضی نمی خوری»، از جامعه ای که برای زن و مرد نسخه می پیچد، از رسانه ای که مدام تصویر «زندگی کامل» را جلوی چشمانمان می گیرد.


کارن هورنای، روانکاو برجسته، این پدیده را «استبداد بایدها» نامید. بایدها آرام آرام جمع می شوند و توی کیسه ای می ریزند که هر روز صبح به دوش می کشیم. بعضی بایدها را خودمان گذاشته ایم، بعضی را دیگران، بعضی را اصلا یادمان نیست کی و کجا برداشته ایم. فقط می دانیم سنگین است.


۲. خود آرمانی و خود نقابی: فاصله ای که خسته مان می کند

در ذهن همه ما، یک نسخه کامل از خودمان زندگی می کند. نسخه ای که همیشه درست حرف می زند، هیچ اشتباهی نمی کند، همه از او راضی اند، همیشه زیباست، همیشه موفق است. روان شناسان به این می گویند «خود آرمانی». اما این خود، یک سراب است. هر چه به سمتش می دوی، دورتر می شود.


پس چه می کنیم؟ نقاب می زنیم. به دیگران نشان می دهیم همه چیز خوب است، در حالی که نیست. لبخند می زنیم وقتی دلمان می خواهد گریه کنیم. می گوییم «خوبیم» وقتی از درون داریم می میریم. این نقاب را «خود کاذب» می نامند. و فاصله میان خود آرمانی (آن که می خواهیم باشیم) و خود نقابی (آن که به دیگران نشان می دهیم)، جای خالی خود واقعی ماست. در این فاصله، سنگینی آرام آرام می نشیند.


۳. اسب تروآی کمال گرایی

کمال گرایی در ذات خود بد نیست. می تواند موتور پیشرفت باشد، ما را به تلاش وادارد، کیفیت کارمان را بالا ببرد. اما وقتی از مرز سلامت عبور می کند، تبدیل می شود به اسب تروآیی که درونش دشمن پنهان شده. این کمال گرایی بیمارگونه می گوید: «کامل باش یا هیچ کاره ای». می گوید: «اگر اشتباه کنی، بی ارزشی». می گوید: «تا صددرصد مطمئن نیستی، شروع نکن».

و ما شروع نمی کنیم. رها می کنیم. معطل می مانیم. و شب ها، در رختخواب، فهرست اشتباهات روز را مرور می کنیم. آن حرفی که نباید می زدیم. آن کاری که نکردیم. آن فرصتی که از دست دادیم.


۴. زخم هایی که کهنه می شوند اما خوب نمی شوند

درون هر یک از ما کودکی زندگی می کند. کودکی که در همان سنی که زخم خورده، متوقف شده. شاید پنج ساله، شاید ده ساله، شاید پانزده ساله. اریک برن این را «حالت من کودک» نامید. این کودک درون، هنوز همان حرف ها را می شنود، همان ترس ها را دارد، همان نیازها را. هنوز منتظر است کسی به او بگوید: «تو خوبی، تو کافی هستی، تو دوست داشتنی هستی».


این زخم ها را پنهان کرده ایم. یاد گرفته ایم بگوییم «مهم نیست» وقتی خیلی هم مهم است. یاد گرفته ایم لبخند بزنیم وقتی دلمان می خواهد گریه کنیم. اما زخم ها با پنهان کردن خوب نمی شوند. زخم ها باید دیده شوند، پذیرفته شوند، برایشان گریه شود. وگرنه سال ها بعد، خود را نشان می دهند. در بی خوابی های شبانه، در دردهای جسمی بی دلیل، در رابطه هایی که همیشه شبیه هم اند، در ترس هایی که نمی فهمیم از کجا آمده اند.


و نکته تلخ تر: ما از دیگران چیزهایی را توقع داریم که خودمان به خودمان نمی دهیم. اگر به خود محبت نکنی، از دیگران توقع محبت داری. اگر خود را تایید نکنی، از دیگران توقع تایید داری. مثل سطل سوراخی می مانیم که هر چه در آن آب بریزیم، خالی می شود.


 دفتر دوم: کیمیا - از سنگینی تا سبکی

در روزگاران دور، در پس کوچه های شهر اصفهان، پیرمردی زندگی می کرد که کیمیاگر نامیده می شد. مردم از او می پرسیدند: «کیمیاگر، تو که قرار بود مس را به طلا تبدیل کنی، پس چرا هنوز در این خانه کوچک زندگی می کنی؟» پیرمرد لبخندی می زد و می گفت: «سی سال است تلاش می کنم مس را به طلا تبدیل کنم. هنوز موفق نشده ام. اما در این سی سال، خودم تبدیل شده ام. از مردی عجول و خشمگین، به انسانی صبور و آرام. این بزرگترین کیمیاگری است.»


کیمیا در این دفتر، یعنی تبدیل درد به نیرو. تبدیل رنج به معنا. تبدیل سنگینی به سبکی. این کیمیاگری روان است و برخلاف کیمیاگری قدیم، شدنی است. انسان می تواند از دل تاریک ترین شب هایش، روشنایی بیرون بکشد.


گام نخست: مشاهده - تماشاگری که قضاوت نمی کند


نخستین گام برای رهایی، دیدن است. دیدن بدون قضاوت. دیدن از بیرون.


پروانه، معلم ادبیاتی که شوهرش را از دست داده بود و صدایی درونش می گفت: «تو بی عرضه ای، تو نمی تونی، تو خوب نیستی». این صدا از کجا می آمد؟ از کلاس دوم دبستان، از معلمی که گفته بود «به درد ریاضی نمی خوری». از مادری که همیشه می گفت «نمی تونی». از شوهری که یک بار گفته بود «زن من هیچی حالیش نیست».


پروانه یاد گرفت تماشاگر باشد. یاد گرفت به این صدا از بیرون نگاه کند، مثل اینکه دارد رادیو گوش می دهد. نه خوشش می آید، نه ناراحت می شود. فقط گوش می دهد. و برای اولین بار فهمید: این صدا مال من نیست. این صداها را دیگران درون من کاشته اند.


مشاهده یعنی فاصله گرفتن از افکار و احساسات. یعنی فهمیدن اینکه ما افکارمان نیستیم. ما آسمانیم، افکار ابرهایی هستند که می آیند و می روند. آسمان آلوده نمی شود به ابرها. آسمان می ماند، آبی، بیکران، آرام.


گام دوم: پذیرش - جنگ را تمام کن

دومین گام، پذیرش است. پذیرش یعنی جنگ با واقعیت را تمام کنی. یعنی قبول کنی اوضاع همین طور است که هست. نه آن طور که دوست داری باشد، نه آن طور که باید باشد. همین طور که هست.


ناصر را به یاد می آورم. همان تاجر موفقی که تمام عمرش را صرف ثابت کردن خودش به پدری کرده بود که چهل سال پیش مرده بود. با سایه پدر می جنگید. هر چه بیشتر می جنگید، بیشتر خسته می شد. تا یک روز رفت سر مزار پدر و گفت: «بابا، حق با تو بود. من هیچ وقت نتونستم به آن چیزی که تو می خواستی برسم. اما چیز دیگری شدم. یک آدم معمولی. با یک زندگی معمولی.»


بعد از این حرف، ناصر برای اولین بار احساس سبکی کرد. پدر هنوز مرده بود، خواهرها هنوز همان طور بودند، فامیل هنوز همان طور. اما ناصر عوض شده بود. جنگ را تمام کرده بود.


پذیرش به معنای تسلیم نیست. به معنای ناامیدی نیست. پذیرش یعنی انرژی ات را صرف جنگ با واقعیت نکنی. یعنی آن انرژی را بگذاری برای تغییر. مثل افتادن در رودخانه: هر چه بیشتر بجنگی، بیشتر غرق می شوی. اگر خود را به جریان بسپاری، رودخانه تو را می برد. شاید به جایی که می خواهی نروی. اما حداقل غرق نمی شوی.


گام سوم: انتخاب - از میان بایدها، خواست خود را بردار

سومین گام، انتخاب است. انتخاب یعنی از میان گزینه ها، آن را که مال خودت است برداری. یعنی بین «باید» و «خواست» فرق بگذاری.


سیمین، پنجاه و دو ساله بود و تمام عمرش را دیگران برایش انتخاب کرده بودند. پدرش گفت با پسرخاله ازدواج کن، گفت چشم. شوهرش گفت بچه دار نشو، گفت چشم. شوهرش گفت برو بیرون کار کن، گفت چشم. پنجاه سال چشم گفتن به خواست دیگران.


وقتی شوهرش مرد و در قفس باز شد، سیمین فهمید بال ندارد. اما دیر نبود. یک کاغذ برداشت، دو ستون کشید. توی یک ستون نوشت «بایدها»، توی دیگری «خواست ها». نود درصد کارهایش از روی «باید» بود. آن ده درصد چی بود؟ نشستن کنار پنجره، چای خوردن در سکوت، نگاه به آسمان. سیمین انتخاب کرد آن ده درصد را بیشتر کند. رفت کلاس نقاشی. پنجاه سال پیش، معلمی و مادری آرزویش را کشته بودند. حالا زنده اش کرد.


انتخاب کردن کار دشواری است. به همین دلیل بسیاری از مردم ترجیح می دهند دیگران برایشان انتخاب کنند. اما زندگی تو، انتخاب های توست. نه بایدهای دیگران.


گام چهارم: عمل - قدم کوچک، تغییر بزرگ

چهارمین گام، عمل است. عمل یعنی ایده ها را به واقعیت تبدیل کنی. یعنی از حرف به راه بیایی.


رحیم را به یاد بیاور. استاد دانشگاه، بیست سال بود می خواست رمان بنویسد. هر سال می گفت امسال شروع می کنم. هر سال می گذشت و شروع نمی کرد. می ترسید. می ترسید رمانش خوب نباشد. می ترسید مسخره شود. می ترسید به اندازه کافی خوب نباشد.


به رحیم گفتم: «هر روز یک صفحه بنویس. فقط یک صفحه. نه برای ناشر، نه برای جایزه، نه برای اینکه به کسی چیزی ثابت کنی. فقط برای خودت.» رحیم اولش گفت این که خیلی کم است. مسخره است. اما شروع کرد. یک صفحه در روز. بعضی روزها خوب نبود، بعضی روزها افتضاح بود. اما می نوشت. نه ماه بعد، رمانش تمام شد. پانصد صفحه. شاهکار نبود. اما نوشته شده بود.


قدم کوچک، شدنی است، قابل تکرار است، اعتماد به نفس می آورد، عادت می سازد. قدم کوچک، پل میان آرزو و واقعیت است.


پنجمین گام، تداوم است 

تداوم یعنی ادامه دادن. بعد از شور اولیه، بعد از هیجان شروع، باز هم ماندن. یعنی رودخانه بودن، نه سیل بودن. سیل یک باره می آید و می رود. رودخانه همیشه جاری است.


زینب زنی شصت و دو ساله، پر از بیماری. دکتر گفته بود باید ورزش کنی. شروع کرد و ول کرد، شروع کرد و رها کرد. می گفت «اراده ندارم، تنبلم، دیر شده». به زینب گفتم: «هر روز ده دقیقه برو. نه بیشتر. حتی اگر حالت خوبه، بیشتر نرو. فقط ده دقیقه.»


زینب شروع کرد. یک ماه بعد، بیست و سه روز از سی روز را رفته بود. سه ماه بعد، فشار خونش بهتر شده بود. یک سال بعد، دویست و هشتاد روز را رفته بود. با چند تا از همسن وسالان آشنا شده بود، با هم می رفتند، با هم حرف می زدند، با هم می خندیدند. زینب در شصت و دو سالگی فهمید زندگی یعنی چه.


تداوم، استعداد را شکست می دهد. تداوم، کوه را می شکافد. تداوم، رودخانه را به دریا می رساند.


نتیجه: تو همان طور که هستی کافی


دوست من،

پروانه، ناصر، سیمین، رحیم و زینب هیچ کدام آدم های ویژه ای نبودند. آنها مثل تو و من بودند. با همان ترس ها، با همان تردیدها، با همان زخم ها. اما یک چیز آنها را متفاوت کرد: ایستادند. نگاه کردند. پذیرفتند. انتخاب کردند. عمل کردند. ادامه دادند.


تو هم می توانی.

از همین امروز شروع کن. با یک قدم کوچک. با یک دقیقه سکوت. با یک «نه» گفتن ساده. با یک صفحه نوشتن. با ده دقیقه پیاده روی.


و هر وقت خسته شدی، هر وقت ناامید شدی، هر وقت یادت رفت چرا این راه را آمده ای، این را به یاد بیاور:


زخم هایت، تو را شکسته تر نکرده اند. عمیق ترت کرده اند.


اشتباهاتت، تو را کوچک تر نکرده اند. آگاه ترت کرده اند.


ترس هایت، تو را ضعیف تر نکرده اند. انسانی ترت کرده اند.


**تو همان طور که هستی، کافی هستی.** نه چون کامل هستی، نه چون همه کارها را درست انجام می دهی. بلکه چون تو هستی. چون نفس می کشی. چون زندگی می کنی. چون تلاش می کنی.


پس برخیز. نفس عمیق بکش. و قدم بردار.


برای خودت. برای آن کودک درونت. برای آن زندگی ای که منتظر توست.


پی نوشت:

- **انسان در جستجوی معنا** - ویکتور فرانکل: برای فهمیدن اینکه حتی در رنج هم می توان معنا یافت.

- **تحلیل رفتار متقابل** - اریک برن: برای شناخت کودک درون و والد درون.

- **انسان در برابر خود** - کارن هورنای: برای درک عمیق تر استبداد بایدها.

- **پذیرش و تعهد درمانی** - استیون هیز: برای یادگیری عملی رهایی از رنج.


  • *این یاداشت با الهام از دو دفتر نخست کتاب «سختی همه چیز» نوشته امیر کنعانی تربتی تدوین شده است.*