تاریخ بشر با یک نافرمانی آغاز شد: تاملی بر کتاب «سخنی در نافرمانی» اریک فروم

8 اسفند 1404 - خواندن 20 دقیقه - 49 بازدید

سال گذشته، در یکی از همان روزهای پاییزی اهواز با آن بوی خاطره انگیز نم نم باران دلنشینش مرا به درون کتابفروشی مورد علاقه ام کشاند، مجموعه آثار اریک فروم را خریداری کردم. پیش از آن، «هنر عشق ورزیدن» را خوانده بودم و تحت تاثیر عمق نگاه انسان گرایانه ی این اندیشمند بزرگ قرار گرفته بودم، اما هرگز گمان نمی کردم که مطالعه ی یکایک کتاب های او تا این اندازه مرا دگرگون کند. از «گریز از آزادی» که تحلیل شگفت انگیزی از ریشه های روانشناختی توتالیتاریسم ارائه می دهد، تا «انسان برای خویشتن» با بحث عمیق اش درباره ی اخلاق و شخصیت، و از «داشتن یا بودن» که نقدی بنیادین بر جامعه ی مصرفی است، تا «آسیب شناسی روانی عادی بودن» که زوایای پنهان زندگی مدرن را آشکار می کند. هر کتاب، پنجره ای تازه به سوی شناخت انسان و جامعه ای بود که در آن زندگی می کنیم. اما در این میان، «سخنی در نافرمانی» جایگاهی ویژه برایم یافت. شاید به این دلیل که در روزگاری زندگی می کنیم که مرزهای اطاعت و نافرمانی، آزادی و بندگی، چنان درهم تنیده شده که تشخیص راه راست از بیراهه دشوار می نماید. اکنون، پس از ماه ها مطالعه و تامل، یادداشتی که پیش روی شماست، حاصل این سفر فکری و حاصل گفتگوی درونی من با متن کتاب «سخنی در نافرمانی» است. این یادداشت را برای شما دوستان و دنبال کنندگان گرامی در کانال «یادداشت نوشت کتاب» و سیولیکا آماده کرده ام، با این امید که شاید جرقه ای باشد برای آشنایی شما نیز با این اندیشمند بزرگ.



(https://web.eitaa.com/#@ashour13630126katabngasht)

اریک فروم، این روانکاو و فیلسوف برجسته ی قرن بیستم، با تلفیق نظریه های مارکس و فروید، خوانشی تازه از انسان و جامعه به دست می دهد که برای درک بحران های عصر ما حیاتی است. او نه فقط یک نظریه پرداز دانشگاهی، که صدای وجدان بشری است در برابر تمام آنچه انسانیت را تهدید می کند. در جهان پرآشوب امروز که هر روز با اخبار تازه ای از جنگ، خشونت، بی عدالتی و تباهی مواجه می شویم، خواندن فروم بیش از هر زمان دیگری ضروری می نماید. او به ما می آموزد که چگونه در برابر جریان های ویرانگر تاریخ بایستیم و چگونه با نافرمانی از قدرت های غیرانسانی، به خرد و انسانیت وفادار بمانیم. امیدوارم بتوانم در آینده، سایر کتاب های این نویسنده را نیز به شما معرفی کنم و قدم های کوچکی در مسیر خودشناسی و جامعه شناسی برداریم.

درآمدی بر اندیشه ی فروم و زمینه های تاریخی شکل گیری کتاب

اریک فروم، روانکاو، فیلسوف و فعال اجتماعی برجسته ی قرن بیستم، در خانواده ای یهودی در آلمان زاده شد و از نزدیک شاهد دگرگونی های عمیق جامعه ی آلمان از فروپاشی امپراتوری تا ظهور فاشیسم بود. این تجربیات تاریخی تاثیر ژرفی بر اندیشه های او گذاشت، چنانکه خود در جای جای آثارش به تاثیر تحولات اجتماعی بر شکل گیری شخصیت انسان اشاره می کند. کتاب «سخنی در نافرمانی» که پیش گفتار آن به قلم مترجم، زمینه های اجتماعی سیاسی پیدایش آثار فروم را بررسی می کند، مجموعه ای از چهار رساله است که هر یک به جنبه ای از رابطه ی انسان با قدرت، آزادی و مسئولیت می پردازد. فروم که عمری را صرف تلفیق اندیشه های کارل مارکس و زیگموند فروید کرد، در این کتاب نیز نشان می دهد که چگونه می توان با بهره گیری از روانکاوی و نقد اجتماعی، به درکی عمیق تر از معضلات بشر معاصر دست یافت. او که خود را مارکسیستی می دانست که به نقد سازگاری اندیشه های مارکس و فروید می پرداخت، در این کتاب نیز ردپای هر دو اندیشمند را در تحلیل خود از نافرمانی و اطاعت به وضوح نشان می دهد. عنوان کتاب بازتاب پافشاری فروم بر این نکته است که انسان باید به طور کامل استقلال داشته باشد و برای دستیابی به این استقلال شاید نیاز داشته باشد نسبت به قدرت های مخرب نافرمانی کند. این نافرمانی اما از اطاعت از خرد، سرشت انسانی و اهداف انسان و جامعه ی سالم ناشی می شود. فروم در برابر «احترام نامقدس به اطاعت بی قیدوشرط و همرنگی با جماعت»، طرفدار اطاعت از وجدان آگاه و اصول اخلاقی است.

نافرمانی به عنوان سرآغاز تاریخ و تمدن بشری

فروم در نخستین رساله با عنوان «نافرمانی به عنوان یک مسئله ی اخلاقی و روانشناختی»، با جسارت تمام این ادعا را مطرح می کند: «تاریخ بشر با یک نافرمانی آغاز شد، و احتمال آن می رود که با یک اطاعت پایان یابد.» او برای اثبات این مدعا به اساطیر یونانی و عبری اشاره می کند. در اسطوره ی آدم و حوا، آنان در باغ بهشت بخشی از طبیعت بودند و با آن سازگاری کامل داشتند، مانند جنین در رحم مادر. آنان انسان بودند اما هنوز انسان نشده بودند. «وقتی از یک فرمان سرپیچی کردند همه چیز تغییر کرد. انسان با شکستن پیوندهایش با خاک و مادر، با بریدن بند ناف خویش، از سازگاری پیش از انسان بودن خود با طبیعت بیرون آمد و قادر شد اولین گام را به سوی استقلال و آزادی بردارد.» در اسطوره ی یونانی، پرومته با دزدیدن آتش از خدایان، تکامل بشری را پی ریزی کرد. او به خاطر نافرمانی اش مجازات شد اما پشیمان نشد و با افتخار گفت: «من ترجیح می دهم به این صخره زنجیر شوم تا خدمتکار مطیع خدایان باشم.» فروم از این اسطوره ها نتیجه می گیرد که همه ی تمدن بشری بر پایه ی نافرمانی بنا شده است. نه تنها رشد روحی انسان ها به جرئت گفتن «نه» به قدرت ها بستگی داشت، بلکه رشد قوای عقلانی نیز به توانایی انسان برای متمرد بودن نسبت به قدرت هایی وابسته بود که سعی داشتند اندیشه های نو را به بند بکشند. بنابراین نافرمانی نه یک گناه نخستین، که یک ضرورت تکاملی و تاریخی است.

اطاعت کورکورانه و تهدید نابودی بشریت

فروم با نگاهی هشداردهنده به وضعیت جهان معاصر، این پرسش را مطرح می کند: اگر نافرمانی آغاز تاریخ بشر را رقم زد، آیا اطاعت کورکورانه می تواند پایان تاریخ بشریت را سبب شود؟ او تاکید می کند که به طور نمادین یا شاعرانه سخن نمی گوید. «امکان دارد، و یا حتی احتمال آن می رود که نژاد بشر در طول پنج تا ده سال آینده تمدن و حتی کل زندگی روی کره ی زمین را نابود کند. این عقلانی و خردمندانه نیست. اما در حقیقت، درحالی که ما در عصر فناوری اتمی زندگی می کنیم، اکثریت مردم و بسیاری از قدرتمندان هنوز از نظر احساسی در دوران پارینه سنگی زندگی می کنند.» این ناهماهنگی میان پیشرفت فنی و عقب ماندگی عاطفی و اخلاقی، به باور فروم، ریشه ی اصلی بحران معاصر است. اگر بشر مرتکب خودکشی شود، به دلیل آن است که مردم از کسانی که فرمان فشار دادن دکمه ی مرگبار را به آنان می دهند اطاعت می کنند؛ زیرا تسلیم احساسات منسوخ ترس و نفرت می شوند؛ زیرا از واژه های منسوخ استقلال و افتخار ملی تمکین می کنند. او به رهبران اتحاد جماهیر شوروی اشاره می کند که از انقلاب سخن می گویند و به دنیای آزاد که از آزادی سخن می گوید، اما هر دو نافرمانی را منع می کنند: یکی به صورت صریح و آشکار و دیگری به صورت تلویحی با روش های شریف و متقاعدکننده. این تحلیل فروم نشان می دهد که خطر اصلی، اطاعت کورکورانه از قدرت هایی است که خود اسیر بت واره های منسوخ شده اند.

دیالکتیک اطاعت و نافرمانی

فروم به خوبی آگاه است که ممکن است سخنان او به صورت ساده اندیشانه تفسیر شود، از این رو تاکید می کند: «مقصود من این نیست که بگویم هر نافرمانی یک فضیلت است و هر اطاعت یک گناه. چنین دیدگاهی ارتباط دیالکتیکی بین اطاعت و نافرمانی را نادیده می انگارد.» او با اشاره به نمایشنامه ی آنتیگونه، این دیالکتیک را به زیبایی توضیح می دهد. آنتیگونه با اطاعت از قوانین ظالمانه و غیرانسانی نظام حاکم، لزوما از قوانین انسانی سرپیچی می کند و با پیروی از قوانین انسانی، مجبور به سرپیچی از قوانین حاکم می شود. همه ی شهیدان راه باورهای مذهبی، آزادی و علم نیز چنین وضعیتی داشته اند. از این تحلیل، فروم به یک نتیجه ی مهم می رسد: «اگر انسان فقط اطاعت کند و نافرمانی نکند، یک برده است؛ اگر فقط نافرمانی کند و هیچ اطاعت نکند یک یاغی است (نه یک آزادی خواه)، او با خشم، نومیدی و رنجش خاطر عمل می کند، و نه به نام یک اعتقاد و یا یک اصل.» بنابراین نافرمانی راستین، عملی است آگاهانه و مبتنی بر اصول، نه واکنشی عصبی و کورکورانه. این تمایز برای درک مفهوم آزادی در اندیشه ی فروم حیاتی است. آزادی نه به معنای رهایی از هرگونه قید، که به معنای پیروی آگاهانه از اصول والاتر انسانی است. نافرمانی از قدرت های غیرعقلانی، در حقیقت اطاعت از خرد و انسانیت است.

تمایز میان دو نوع اطاعت و دو نوع وجدان

فروم برای پرهیز از برداشت اشتباه، به تمایزهای مفهومی دقیقی دست می زند. او میان «اطاعت از غیر» و «اطاعت از خود» تفاوت قائل می شود. اطاعت از یک شخص، سنت یا قدرت (اطاعت از غیر) سلطه پذیری و سلب استقلال است. اما اطاعت از عقل، خرد و باورهای خود (اطاعت از خود) نه سلطه پذیری که اثبات خود است. «اگر به راستی، باور و نظر من برخاسته از ضمیر خودم باشند، بخشی از وجود من هستند. اگر من به جای پیروی از نظرات دیگران، از نظرات خودم پیروی کنم، من خودم هستم.» در ادامه، او به تمایز میان دو نوع وجدان می پردازد: وجدان اقتدارگرا و وجدان انسان دوستانه. وجدان اقتدارگرا صدای نهادینه شده ی یک قدرت بیرونی است که ما از ناخشنودی آن می ترسیم. این همان «من برتر» در نظریه ی فروید است که دستورهای درونی شده ی پدر را نشان می دهد. در مقابل، وجدان انسان دوستانه صدایی است در درون هر انسان، مستقل از پاداش و الزام بیرونی، که بر این حقیقت بنا شده که ما به عنوان انسان درکی شهودی از آنچه انسانی است داریم. فروم هشدار می دهد که وجدان اقتدارگرا بسیار کارآمدتر از اقتدار بیرونی است، زیرا انسان می پندارد از خود پیروی می کند در حالی که از قدرتی درونی شده اطاعت می کند. این پندار واهی، توانایی خود بودن و داوری مستقل را تضعیف می کند. رهایی از این توهم، شرط اساسی برای نافرمانی آگاهانه است.

ریشه های روانشناختی اطاعت پذیری

پرسش اساسی فروم این است: چرا انسان این قدر مایل به اطاعت است و چرا نافرمانی برای او دشوار است؟ پاسخ او به ژرفای روان انسان راه می یابد. «تا هنگامی که من مطیع قدرت حکومت، کلیسا و باورهای رایج جامعه هستم، مورد حمایت قرار می گیرم و احساس امنیت می کنم. اطاعت من از قدرتی که آن را می پرستم مرا جزئی از این قدرت می کند، بنابراین من هم احساس قدرتمندی می کنم. تا هنگامی که این قدرت به جای من تصمیم می گیرد، من اشتباه نمی کنم. من حق ندارم تنها باشم، زیرا او مراقب من است. من نمی توانم مرتکب گناه بشوم، زیرا او اجازه نمی دهد گناه کنم.» این تحلیل روانشناختی عمیق، نشان می دهد که اطاعت نه فقط یک پدیده ی اجتماعی، که نیاز عمیق انسان به امنیت و تعلق را پاسخ می گوید. در مقابل، نافرمانی مستلزم شهامت تنها بودن، اشتباه کردن و گناه کردن است. اما شهامت به تنهایی کافی نیست. توانایی نافرمانی به شرایط رشد فرد بستگی دارد. اگر فرد در آغوش مادر و تحت کنترل پدر رشد یافته باشد و به عنوان یک فرد مستقل تکوین نیافته باشد، توانایی فکر کردن و احساس کردن برای خویش را به دست نیاورده است. تنها در این صورت است که می تواند شهامت گفتن «نه» به قدرت را داشته باشد. فروم تاکید می کند که آزادی و توانایی «نه» گفتن جدایی ناپذیرند: از طریق نافرمانی می توان آزاد شد، اما آزادی نیز شرط نافرمانی است.

نقش تاریخی قدرت در ترویج اطاعت پذیری

فروم به ریشه های تاریخی اطاعت پذیری نیز می پردازد. در بیشتر تاریخ بشر، یک اقلیت بر اکثریت فرمانروایی کرده است. برای حفظ این سلطه، اقلیت باید اکثریت را به اطاعت وادارد. اطاعت با زور محض ممکن است، اما آسیب های بسیاری دارد و تهدید شورش را همیشگی می کند. بنابراین اطاعتی که فقط ریشه در ترس دارد باید به اطاعتی تبدیل شود که ریشه در دل فرد دارد. «برای دست یافتن به این امتیاز، قدرت باید از ویژگی های همه ی انسان های نیک و خردمندان برخوردار باشد و همه چیز را آگاهانه باشد. اگر چنین شود، قدرت می تواند ادعا کند که نافرمانی گناه است و اطاعت یک فضیلت.» به این ترتیب، اکثریت اطاعت را نه از روی بزدلی، که به عنوان عملی پسندیده می پذیرند و از نافرمانی بیزاری می جویند. فروم نشان می دهد که چگونه قدرت ها با استفاده از مذهب، سنت و تبلیغات، اطاعت را به یک ارزش اخلاقی تبدیل کرده اند. از قرن نوزدهم تا میانه ی قرن بیستم، مبارزه علیه اقتدار برای رشد مستقل فرد، چه در خانواده و چه در کشور، اساسی بود. این مبارزه از روحیه ی روشنفکرانه ی عصر روشنگری سرچشمه می گرفت که با اصول «جسارت کن تا بدانی» و «به هر چیزی باید شک کرد» شناخته می شود. این نگرش، هم به انسان اجازه ی «نه» گفتن می داد و هم توانایی او را در این امر افزایش می داد. اما در قرن بیستم، شکل جدیدی از اقتدار ظهور کرد که تشخیص آن دشوارتر است.

آیشمن و بحران اطاعت در عصر مدرن

فروم با اشاره به محاکمه ی آدولف آیشمن در اورشلیم، یکی از تکان دهنده ترین تحلیل های خود را ارائه می دهد. آیشمن برای او نماد «آدم خشک سازمانی» است، نمونه ای از بوروکرات بیگانه از خود و دیگران که مردان، زنان و کودکان برای او فقط عدد شده اند. «او نماد همه ی ما است. ما می توانیم خودمان را در آیشمن ببینیم. اما ترسناک ترین چیز در مورد او این است که بعد از آن که به تمام ماجرا اعتراف کرد، او قادر بود با حسن نیت کامل ادعای بی گناهی کند. واضح است که اگر او یک بار دیگر در همان موقعیت قرار گیرد همان کار را دوباره انجام خواهد داد. ما هم همین طور؛ و ما نیز همان کار را خواهیم کرد.» این تحلیل نشان می دهد که خطر بزرگ، انسان های شرور و دیوانه نیستند، بلکه انسان های عادی ای هستند که توانایی نافرمانی را از دست داده اند و بدون تفکر از سیستم اطاعت می کنند. «آدم خشک سازمانی توانایی مخالفت و نافرمانی را از دست داده است، او حتی به حقیقتی که از آن اطاعت می کند آگاهی ندارد. در این نقطه از تاریخ توانایی شک، انتقاد کردن و اطاعت نکردن، شاید همه ی آن چیزهایی باشند که میان آینده ی نوع بشر و پایان تمدن قرار گیرند.» این هشدار فروم، پنجاه سال پس از نگارش کتاب، همچنان تازه و بیدارکننده است. بوروکراسی مدرن، با ساختار غیرشخصی خود، انسان را به دندانه ای از چرخ دنده تبدیل کرده و توانایی تشخیص اخلاقی را از او سلب کرده است.

پیشگامان و کشیشان

در دومین رساله، فروم با عنوان «پیشگامان و کشیشان» به تناقض عجیبی اشاره می کند: «هرگز شناخت از اندیشه های بزرگ نژاد بشر در سراسر دنیا به گستردگی امروز نبود، و هرگز این اندیشه ها کم اثرتر از امروز نبودند.» چگونه می توان این تناقض را توضیح داد؟ پاسخ فروم این است: اندیشه ها تا هنگامی که فقط به عنوان اندیشه تدریس می شوند، انسان را عمیقا تحت تاثیر قرار نمی دهند. آنها فقط اندیشه های دیگر را تغییر می دهند و کلمات جدید جای کلمات قدیمی را می گیرند. اما اندیشه ها اگر در زندگی کسی که آنها را تدریس می کند متجلی شوند، آن گاه بر دیگران تاثیر خواهند گذاشت. «اگر کسی که فروتنی را شرح می دهد، خود افتاده و فروتن باشد، آن گاه مخاطبان او مفهوم فروتنی را درمی یابند.» فروم کسانی را که اندیشه ای را تبلیغ می کنند و آن را در زندگی خود به کار می بندند «پیشگامان» می خواند. پیامبران عهد عتیق، بودا، مسیح، سقراط و اسپینوزا از این دسته اند. آنان به دنبال قدرت نبودند و حقیقت را می گفتند حتی اگر به انزوا یا مرگشان می انجامید. آنها پاسخگوی پیروان خود بودند زیرا احساس مسئولیت می کردند. عاموس پیامبر این عقیده را چنین بیان کرد: «شیر غرید، کیست که نترسد. خداوندگار گفته است، کیست که نبوت نکند.» این موقعیت تاریخی است که موجب پیدایش پیامبران می شود، نه آرزوی انسانی برای پیامبر شدن. کسی که احساس مسئولیت کند، چاره ای جز پیامبر شدن ندارد.

کشیشان به عنوان مدیران اندیشه و خطر تحریف پیام

فروم در ادامه، کسانی را که از اندیشه های پیشگامان برای اهداف خود استفاده می کنند «کشیشان» می نامد. پیشگامان اندیشه های خود را زندگی می کنند، اما کشیشان آن اندیشه ها را مدیریت و اجرا می کنند. اندیشه در دست کشیشان شور و نشاط خود را از دست می دهد و به یک دستورالعمل تبدیل می شود. «کشیش اعلام می کند که بسیار مهم است که این عقیده چگونه تدوین شود. البته همیشه آن جا که آزمایش امکان پذیر نباشد تدوین دستورالعمل مهم می شود. به چه روش دیگری می توان با تحت فرمان گرفتن افکار مردم، آنها را تحت سلطه درآورد، جز تدوین درست؟» کشیشان از این عقیده استفاده می کنند تا انسان ها را سازماندهی کنند و هنگامی که قدرت تفکر را از آنها گرفتند، اعلام می کنند که انسان ها توانایی هدایت زندگی خود را ندارند. کشیشان نه تنها در مذهب، که در فلسفه و سیاست نیز حضور دارند. هر مکتب فلسفی روحانی خود را دارد که اندیشه های نوآوران را اداره و تفسیر می کند. کشیشان سیاسی در صد و پنجاه سال گذشته فراوان دیده شده اند. در قرن بیستم، روحانیون اداره ی اندیشه های سوسیالیستی را به عهده گرفتند و ادعا کردند که انسان توانایی آزاد بودن را ندارد. فروم هشدار می دهد که کشیشان گاهی مردم را گیج می کنند زیرا ادعا می کنند جانشینان پیامبران هستند، در حالی که برخلاف آنچه تدریس می کنند عمل می کنند. اما مردم که شستشوی مغزی شده اند، اگر کشیشان در شکوه و جلال زندگی می کنند، آن را از خودگذشتگی می پندارند و اگر بی رحمانه کشتار می کنند، آن را ایمان انقلابی می دانند.

برتراند راسل به عنوان پیشگام دوران مدرن

فروم برتراند راسل را در میان گروه اندک پیشگامانی می داند که اندیشه های خود را در زندگی به کار بردند. او به همراه اینشتین و شوایتزر، پاسخ انسانیت غربی را به تهدید موجودیت خود نشان دادند. شوایتزر با کار در لامبارنه، اندیشه ی مسیحیت را در زندگی به کار بست. اینشتین با خودداری از پیوستن به ناسیونالیسم افراطی آلمانی در ۱۹۱۴، اندیشه ی خردورزی و انسان گرایی را در زندگی به کار بست. برتراند راسل چندین دهه از حوزه ی اندیشه خارج شد تا نشان دهد آنجا که قانون کشور در مقابل قوانین انسانی قرار می گیرد، یک انسان واقعی قوانین انسانی را برمی گزیند. راسل تشخیص داد که اندیشه حتی اگر نزد یک نفر پدیدار شود، آن گاه اهمیت اجتماعی می یابد که از سوی یک گروه پذیرفته شود. او مردم را سازماندهی کرد، شانه به شانه ی آنان راهپیمایی کرد و همراه آنان دستگیر شد. فروم تاکید می کند که نافرمانی مورد نظر او، یاغی گری بدون دلیل نیست. «من از آدمی سخن می گویم که می تواند بگوید «نه» زیرا او می تواند صریح سخن بگوید، کسی که آشکارا نافرمانی می کند زیرا می تواند از ضمیر خود و اصولی که باور دارد پیروی کند؛ من از یک انقلابی سخن می گویم نه یک یاغی.» فروم در راسل عشق به زندگی را می بیند که نیروی محرکه ی مبارزه ی اوست. او بر خلاف بسیاری که از زندگی خسته شده اند و در برابر تهدید جنگ هسته ای بی تفاوت اند، راسل را انسانی می داند که زندگی را دوست دارد و به همین دلیل علیه کشتار می جنگد. نقل قولی از راسل در سال ۱۹۵۴ نشان دهنده ی این عشق به زندگی است: «من نمی توانم باور کنم که این پایان کار خواهد بود. من می خواهم انسان ها برای لحظه ای کشمکش هایشان را فراموش کنند.»

نقد جامعه ی مصرفی و چشم انداز سوسیالیسم انسان گرا

در دو رساله ی پایانی، فروم به نقد نظام سرمایه داری معاصر و ارائه ی دیدگاه جایگزین می پردازد. او نشان می دهد که چگونه تمرکز سرمایه، بوروکراسی عظیم و تبدیل انسان به «مصرف کننده»، او را از خود بیگانه کرده است. «اقتصاد ما، درحالی که انسان را از نظر مادی غنی می سازد، او را از نظر انسانی فقیر می کند. در طول ساعات کاری، فرد مانند بخشی از گروه تولید مدیریت می شود. در اوقات استراحت او مدیریت و ترغیب می شود تا یک مصرف کننده ی به تمام معنی باشد.» فروم با استناد به مارکس تاکید می کند که «حس مالکیت، جایگاه همه ی حواس انسانی را گرفته است. ما با وجود همه ی ثروت، فقیریم زیرا دارایی ما زیاد است اما خردمان کم.» اما فروم به نقد بسنده نمی کند و راه حل سومی را پیشنهاد می دهد: سوسیالیسم دموکراتیک انسان گرا. این سوسیالیسم بر اصولی استوار است: انسان بر اشیا اولویت دارد، کار بر سرمایه، زندگی بر دارایی. هدف، رسیدن به بالاترین بهره وری اقتصادی نیست، بلکه رسیدن به بیشترین بهره وری انسانی است. سوسیالیسم انسان گرا گسترش دموکراسی به حوزه ی اقتصاد و نظارت اجتماعی بر صنایع بزرگ را طلب می کند. فروم در پایان با ایمان به توانایی انسان، از هر شهروند می خواهد در برابر زندگی خود و همه ی خانواده ی انسانی احساس مسئولیت کند. کتاب با این جمله به پایان می رسد: «سوسیالیسم باید بنیادی باشد. بنیادی بودن رفتن به سرمنشا است؛ و انسان سرمنشا است.» این نتیجه گیری، نشان دهنده ی انسان گرایی عمیق فروم است که در تمام آثار او جاری است.