شکست تاکتیک حذف ارکان فرماندهی در جنگ های موجودیتی: تحلیل راهبردی ترور رهبران سیاسی و تبدیل آن به مکانیسم الگوسازی در محور مقاومت

27 اسفند 1404 - خواندن 4 دقیقه - 177 بازدید

در تحلیل جنگ های نامتقارن و به ویژه در تقابل های راهبردی میان قدرت های سیستمی و دولت های مقاومت محور، رویکرد سنتی متمرکز بر نابودی ساختارهای فیزیکی و حذف ارکان فرماندهی و کنترل، اغلب با شکست راهبردی مواجه می شود. در تجربه تاریخی جنگ های میان ایالات متحده و اسرائیل با جمهوری اسلامی ایران، تمرکز بر ترور رهبران سیاسی و نظامی، به عنوان یک خطای مفهومی در سطح راهبردی شناخته می شود. این اشتباه، ناشی از درک نادرست از ماهیت جنگ موجودیتی است؛ جنگی که در آن، پیروزی مستلزم نابودی ایدئولوژیک و تخریب ساختارهای شناختی طرف مقابل است، نه صرفا حذف اشخاص کلیدی. ترور رهبران، هرچند ممکن است خلاهای کوتاه مدتی در ساختارهای تصمیم گیری ایجاد کند، اما در بلندمدت، اغلب منجر به تقویت روایت قربانی سازی و افزایش انسجام سیاسی و اجتماعی می شود.
نمونه تاریخی جنگ رمضان، از این منظر، تاکید می کند که در تقابل های ایدئولوژیک، تمرکز بر تخریب تفکر حریف، اولویت راهبردی بر نسبت به تلاش برای حذف اشخاص، دارد. تلاش های طولانی مدت نظام صهیونیستی برای نابودی تفکر اسلامی، به دلیل ریشه داری عمیق این تفکر در باورهای فرهنگی و دینی جوامع منطقه، همواره با شکست مواجه شده است. به همین ترتیب، تلاش های اخیر برای تضعیف نظام جمهوری اسلامی ایران از طریق اقدامات تروریستی علیه رهبران، با شکست مواجه گردیده است؛ زیرا دو ارکان کلیدی وطن دوستی و اسلام گرایی، به عنوان دو مولفه اصلی مقاومت، از تحقق اهداف راهبردی طرف مقابل جلوگیری کرده اند. این دو مولفه، علاوه بر تقویت انسجام داخلی، نقش ادغام کننده ای در تبدیل تهدیدات خارجی به فرصتی برای تقویت هویت ملی و جمعی ایفا می کنند.
در خط مقاومت، این واقعیت راهبردی به وضوح قابل مشاهده است. رژیم غاصب، با انجام ترورهای متوالی علیه ارکان محورهای مقاومت (از جمله حماس، حزب الله و جمهوری اسلامی ایران) و تلاش برای حذف شخصیت هایی چون رهبر نظام اسلامی، سید علی خامنه ای، رهبر حزب الله، سید حسن نصرالله، و رهبر حماس، یحیی سنوار، به دنبال تخریب ساختارهای هویتی و فرماندهی این محور بوده است. این اقدامات (که در سطح تاکتیکی بر اساس فرضیه حذف ارکان فرماندهی طراحی شده اند) نه تنها با شکست روبه رو گردیدند، بلکه به طور غیرارادی، منجر به تقویت روایت قربانی سازی، تثبیت هویت ایدئولوژیک و الگو سازی جهانی در میان جوامع مقاومت گرا شدند. به عبارت دیگر، تلاش برای حذف اشخاص، در سیستم های مقاومتی، به جای تضعیف سیستم، به تقویت هویت جمعی و تبدیل اشخاص به نمادهای تاریخی منجر گردیده است.
در چارچوب جنگ های موجودیتی، تمرکز راهبردی باید از حوزه فیزیکی به سمت حوزه شناختی و فرهنگی جابه جا شود. در این نوع تقابل ها، هدف اصلی، تغییر باورها، ارزش ها و الهیات هویت طرف مقابل است. ابزارهای نرم افزاری، رسانه ای و فضای مجازی، در این سطح، اهمیت بالایی پیدا می کنند؛ با این حال، اثربخشی آن ها مستلزم درک عمیق از ساختارهای فرهنگی و دینی جوامع مقاومت گرا است. در غیر این صورت، این ابزارها، به جای تخریب، می توانند به تقویت مقاومت فرهنگی و افزایش اعتماد به نفس اجتماعی کمک کنند.
در نهایت، تا زمانی که خط فکری مقاومت، بر پایه اصول و ارزش های پایدار و تاریخی بنا شده باشد، خون بر شمشیر پیروز خواهد بود. این خط فکری، نه تنها در سطح داخلی ایران، بلکه در سطح منطقه ای و جهانی، به عنوان یک نیروی بازدارنده در برابر سیاست های سلطه گری و تجاوز عمل می کند. بنابراین، تقویت این خط فکری از طریق تولید دانش مقاومتی، تربیت نخبگان سیاسی و فرهنگی، و افزایش انسجام ملی، از وظایف اساسی رهبری در عصر جنگ های موجودیتی محسوب می شود.