جهان برای چه کسی می گرید؟!
جهان برای چه کسی می گرید؟
چند روز پیش عمو پورنگ مادرش را از دست داد. مراسم ترحیم او بسیار شلوغ بود؛ جمع زیادی آمدند، تسلیت گفتند و در غمش شریک شدند.
آیا در همین سرزمین، داغ دیدگانی نبودند که رنجشان کمتر دیده شد؟
بی تردید بودند.
چند شب پیش برنامه ی «فوتبال ۳۶۰» عادل فردوسی پور از دسترس خارج شد و او مقابل دوربین بغض کرد. در شبکه های اجتماعی، از طیف های مختلف فکری، افراد زیادی از او حمایت کردند.
آیا در این کشور کسانی نیستند که بیش از او بی عدالتی دیده باشند؟
حتما هستند.
اما مسئله این نیست که چه کسی «مظلوم تر» یا «شایسته تر» است.
مسئله این است که جهان رسانه، بر اساس منطق دیگری عمل می کند.
منطق رسانه: دیده شدن، نه فقط حق داشتن
در دنیای رسانه، آن که بیشتر دیده می شود، لزوما کسی نیست که بیشتر رنج کشیده یا بیشتر حق دارد؛
بلکه اغلب کسی است که:
- شناخته شده تر است،
- پیش تر اعتماد و توجه عمومی را به دست آورده،
- می تواند احساسات مخاطب را درگیر کند،
- و روایتی ملموس، شخصی و اثرگذار از رنج یا موقعیت خود ارائه دهد.
رسانه با «عدد» کمتر ارتباط می گیرد و با «چهره» بیشتر.
آمارها ذهن را درگیر می کنند، اما داستان انسان ها دل را تکان می دهند.
چرا یک چهره، بیش از هزاران نفر توجه جلب می کند؟
فرض کنید خبری منتشر شود که دونالد ترامپ می خواهد ایران را با بمب اتم هدف قرار دهد، میلیون ها نفر را بکشد و در همان حمله، آنجلینا جولی هم کشته شود.
احتمالا واکنش بسیاری از مردم این خواهد بود که:
«چرا آنجلینا جولی؟»
چرا چنین پرسشی شکل می گیرد؟
نه به این دلیل که جان میلیون ها انسان کم ارزش تر است، بلکه چون آنجلینا جولی برای مخاطب جهانی یک چهره ی آشناست. مردم او را می شناسند، با فیلم ها و حضور رسانه ای اش نوعی رابطه ی عاطفی و ذهنی ساخته اند. مغز انسان به چهره ها، نام ها و روایت های شخصی واکنش شدیدتری نشان می دهد تا به اعداد بزرگ و انتزاعی.
از سوی دیگر، ذهن انسان به رخدادهای غیرمنتظره حساس تر است. حضور نام یک بازیگر مشهور در متن یک فاجعه، توجه را جلب می کند؛ زیرا «ناهمخوان» و «غافلگیرکننده» است. این همان سازوکاری است که باعث می شود برخی خبرها ناگهان فراگیر شوند، در حالی که فجایع بزرگ تر گاه در سکوت بگذرند.
در جنگ ها هم جهان اول «داستان» را می بیند
در جنگ ها نیز همین منطق حاکم است.
جهان معمولا نخست به سراغ عدد کشته ها نمی رود؛ به سراغ چهره ها، تصاویر و داستان ها می رود.
برای مثال، وقتی خبر کشته شدن کودکی منتشر می شود که کیف مدرسه اش کنار بدنش افتاده، اثر آن بر افکار عمومی به مراتب بیشتر از اعلام یک آمار کلی از تلفات است.
چرا؟
چون آن کودک، از یک «عدد» به یک «انسان قابل تصور» تبدیل می شود.
در روایت هایی از جنگ، وقتی گفته می شود:
- کودکی دیگر به مدرسه برنگشت،
- پزشکی هنگام مداوای مجروحان جان باخت،
- آتش نشانی در حین نجات دیگران کشته شد،
- یا مادری در یک لحظه همه ی خانواده اش را از دست داد،
رنج از حالت انتزاعی خارج می شود و برای مخاطب جهانی «ملموس» می گردد.
مثال های دیگر از منطق روایت در رسانه
برای فهم بهتر این سازوکار، می توان مثال های بیشتری آورد:
۱. غرق شدن یک کودک، تکان دهنده تر از غرق شدن هزاران مهاجر
در بسیاری از بحران های مهاجرت، سال ها آمارهای بزرگی از غرق شدن پناهجویان منتشر می شد، اما افکار عمومی جهان واکنش محدودی نشان می داد.
اما انتشار تصویر یک کودک خردسال بر ساحل، ناگهان وجدان جهانی را لرزاند.
چرا؟
چون آن بحران، ناگهان «چهره» پیدا کرد.
۲. یک ویدئوی کوتاه، گاهی از ده ها گزارش رسمی اثرگذارتر است
ممکن است ده ها نهاد رسمی درباره ی بمباران یک منطقه بیانیه بدهند، اما یک ویدئوی چندثانیه ای از پدری که فرزندش را در آغوش گرفته و میان آوار می دود، بیشتر دیده و باور شود.
مخاطب ابتدا با تصویر ارتباط می گیرد، بعد با تحلیل.
۳. مرگ یک چهره ی مشهور، بیش از مرگ هزاران گمنام بازتاب می گیرد
این پدیده فقط در سیاست و جنگ نیست. در حوادث طبیعی، بیماری ها یا سوانح نیز اگر یک بازیگر، ورزشکار یا شخصیت شناخته شده قربانی شود، خبرش گاه بیش از هزاران قربانی گمنام بازتاب می یابد.
این بی عدالتی رسانه ای است، اما واقعیتی انکارناپذیر هم هست.
۴. یک روایت شخصی، بیش از یک گزارش آماری در ذهن می ماند
اگر بگوییم «در فلان حادثه ۲۰۰ خانواده بی خانمان شدند»، مخاطب متاثر می شود؛
اما اگر بگوییم «دختری که فردا قرار بود عروسی اش باشد، امشب زیر آوار خانه اش مانده»، این روایت در ذهن می ماند.
رسانه با آنچه «به یادماندنی» است کار می کند.
۵. چهره های آشنا، بلندگوی رنج های نادیده اند
گاهی رنج یک چهره ی مشهور، نه به خاطر شدت بیشتر آن، بلکه به این دلیل بیشتر دیده می شود که او «بلندگو» دارد. مردم حرف او را می شنوند، چون پیش تر به او توجه کرده اند.
در مقابل، انسان های بی شمار دیگری هستند که همان درد یا دردی بزرگ تر را تجربه می کنند، اما چون دیده نمی شوند، صدایشان هم شنیده نمی شود.
نتیجه ای مهم: در جنگ روایت ها، آمار کافی نیست
اگر این سازوکار را بشناسیم، به یک نتیجه ی مهم می رسیم:
در جنگ روایت ها، آمار به تنهایی افکار عمومی جهان را تکان نمی دهد؛ این انسان ها هستند که جهان را تکان می دهند.
اگر قرار است رنج مردم ایران در وجدان جهانی بازتاب پیدا کند، نباید فقط از تعداد کشته ها، میزان خسارت یا حجم ویرانی سخن گفت.
این ها لازم اند، اما کافی نیستند.
باید از انسان ها گفت:
- از نام ها،
- از چهره ها،
- از خانواده ها،
- از رویاهای ناتمام،
- از زندگی هایی که ناگهان شکسته شدند.
باید نشان داد که پشت هر عدد، یک جهان کامل از امید، عشق، ترس، زحمت و آرزو وجود داشته است.
روایت، رقیب حقیقت نیست؛ زبان قابل لمس حقیقت است
گاه تصور می شود روایت پردازی یعنی احساسی کردن واقعیت یا فاصله گرفتن از حقیقت.
اما واقعیت این است که روایت، جایگزین حقیقت نیست؛ روایت، حقیقت را برای انسان ها قابل لمس می کند.
آمار می گوید چه اتفاقی افتاده؛
روایت نشان می دهد آن اتفاق بر سر چه کسی آمده است.
آمار اطلاع می دهد؛
روایت درگیر می کند.
آمار ثبت می کند؛
روایت بیدار می کند.
هر ایرانی می تواند یک راوی باشد
در جهان امروز، دیگر فقط رسانه های رسمی روایت گر نیستند. هر شهروند، با یک تلفن همراه، می تواند بخشی از حافظه ی جمعی یک ملت را ثبت کند.
هر ایرانی می تواند یک راوی باشد؛ البته به شرط آنکه:
- واقعیت را دقیق ثبت کند،
- از اغراق و خبر نادرست بپرهیزد،
- عکس و فیلم معتبر منتشر کند،
- کرامت قربانیان را حفظ کند،
- و به جای بهره برداری احساسی، روایت انسانی و صادقانه ارائه دهد.
اگر رنج مردم درست روایت شود، جهان بهتر می فهمد که چه گذشته است.
سخن آخر
در دنیای امروز، گاهی یک روایت انسانی و صادقانه، بیش از هزار بیانیه و میلیون ها عدد، وجدان جهانی را بیدار می کند.
سرنوشت بسیاری از نبردها فقط در میدان جنگ تعیین نمی شود؛ در میدان روایت نیز رقم می خورد.
موشک ها می توانند شهری را ویران کنند،
اما این روایت ها هستند که می توانند جهان را وادار به دیدن آن ویرانی کنند.
و شاید به همین دلیل است که باید پرسید:
جهان برای چه کسی می گرید؟
برای کسی که بیشتر رنج کشیده؟
یا برای کسی که رنجش بهتر روایت شده است؟
مرداد۱۴۰۵