Mohammadmahdi Rahimi
1 یادداشت منتشر شدهبازدارندگی شهودی یا مهارکنندگی ثبوتی
بازدارندگی شهودی یا مهارکنندگی ثبوتی
سال ۱۹۷۳، در دل یکی از پیچیده ترین بحران های خاورمیانه، محمدرضا شاه پهلوی تصمیمی گرفتکه در نگاه نخست «علمی» می نمود. او درحالی که وانمود می کرد به اتحاد با ایالات متحده پایبند است، از سوی دیگر با عدم همراهی در تحریم نفت، به اعراب پشت کرد و از طرفی راه را برای پیروزی استراتژیک اسرائیل هموار ساخت. در ظاهر، این تصمیم مبتنی بر منطق «هزینه – فایده» بود؛ ایران بدون درگیر شدن در نزاع مستقیم، وجهه ای عقلانی نزد غرب حفظ کرد، جایگاه اقتصادی اش را تقویت نمود و با ایفای نقش میانجی، خود را قدرتی میانه رو و منطقی جلوه داد. اما آیا این تصمیم حقیقتا عاقلانه بود؟ یا صرفا تصویری علمی داشت؟ در دل تحلیل علمی شاه، یک عنصر حیاتی غایب بود؛ زمان تاریخی به مثابه بستر قدرت. او درکی از «تداوم ناخودآگاه جمعی» نداشت. همان عنصری که سیاست ورزان بزرگ، حتی در تصمیمات استراتژیک، ناخودآگاه از آن الهام می گیرند. شاه گمان می کرد «زمان اکنون» و «منافع لحظه ای» کفایت می کند، حال آن که سیاست در خاورمیانه، آغشته به لایه هایی از حافظه تاریخی جراحت دیده، اسطوره و تصویرسازی تاریخی است. به همین دلیل ناتوانی در رمزگشایی از حساسیت های عربی نسبت به اسرائیل و نقش استعمار، باعث شد تصمیم شاه نه تنها کارآمد نباشد، بلکه ویرانگر شود. تصمیم او یک پیام مهم داشت؛ ایران در برابر رنج عربی بی تفاوت است و در بازی با قدرت های جهانی تنها به سود موقت خود می اندیشد. این تصویر، دیرپا بود و بعد ها حتی در فضای پساانقلابی نیز سایه اش بر روابط منطقه ای سنگینی کرد.
از سوی دیگر، این رفتار نشان داد علم بدون اخلاق، به ابتذال مصلحت بدل می شود. شاه به جای آن که منافع را در چهارچوبی تمدنی، انسانی و درازمدت تبیین کند، آن را به گونه ای فهمید که انگار فقط بازی ارقام و نشست های دربسته است. حال آن که سیاست خصوصا در شرق، محتاج درک اشارات، حرمت ها و نمادهاست. این چیزی است که حتی ماکیاول در عصر رنسانس به آن پی برده بود؛ همان جایی که می گفت شهریار باید نه تنها عقل، که فورتونا– بخت و تقدیر – را نیز دریابد. شاه، در محاصره مشاورانی تکنوکرات، از این درک محروم بود و این محرومیت نه تنها خطای فردی که سرنوشتی تمدنی را رقم زد.
درواقع، اینجا با چیزی مواجهیم که می توان آن را «علم بی حقیقت» نامید. علم خشک آماری که به سود و زیان لحظه ای خیره می ماند و فاقد درک تاریخی، جغرافیایی و تمدنی است. علمی که تصور می کند رفتار قدرت ها را می توان با فرمول های اقتصاد کلاسیک یا دیپلماسی خطی توجیه کرد. شاه نه به شهود تاریخی، نه به حافظه تمدنی و نه به پویایی روانی منطقه توجه کرد. او گمان برد می توان با بازی دوسویه با عرب ها و اسرائیل، خود را از خطر برهاند و کشور را به سود برساند، بی آن که خصومت ها را شعله ورتر کند. اما تاریخ نشان داد این «علم» او، نه تنها امنیت نیاورد که زمینه ساز بحران های پردامنه شد.
رفتار شاه نه تنها به نزدیکی ایران با اسرائیل ختم نشد، بلکه چهره ایران را نزد اعراب، به مثابه خنجری در پشت، تثبیت کرد. در عین حال، آمریکایی ها نیز با شک به این بازی دوگانه نگریستند و ایران را هرگز یک «متحد استراتژیک قابل اتکا» نپنداشتند. گفتمان ضدعربی که از دل همین منطق بی ریشه رشد کرد، بعد ها به گونه ای نظام مند نهادینه شد و اجازه نداد ایران بتواند در همسایگی خود، قدرت نرم موثری بسازد. توجیه این رفتار با واژگان «منافع ملی» یا «عقلانیت سیاسی»، بیش از آنکه به واقعیت نزدیک باشد، تلاشی بود برای زیبا جلوه دادن تصمیماتی که فاقد ریشه های معرفتی، تاریخی و حتی اخلاقی بودند.
جالب آن که همین علم، نه تنها از پیش بینی رشد کشور های حاشیه خلیج فارس عاجز بود، بلکه تصور نمی کرد همین کشور ها روزی از قدرت اقتصادی برای موازنه منطقه ای علیه ایران بهره ببرند. ایران به تدریج از کشوری تمدنی و دارای وزن تاریخی، به عنصری بی ثبات و «پیمان شکن» در چشم بسیاری تبدیل شد؛ مشابه نقشی که روسیه تزاری در ذهنیت تاریخی اروپای شرقی بازی کرد. علم آن روز، از درک «زمان بلندمدت» ناتوان بود و این ناتوانی، خطرناک تر از جهل مطلق است.
در مقابل آن نگاه علمی، روزی هم بود که جمهوری اسلامی ایران، بدون منطق دقیق هزینه – فایده، بدون محاسبه های جزئی دلار و یورو، وارد سوریه شد. نه با قرارداد های رسمی، نه با نشست های بین المللی. بلکه با نوعی شهود تاریخی، با احساس خطری عمیق از فروپاشی منطقه ای، با فهمی غریزی از اینکه «اگر اینجا نیاییم، فردا باید در کرمانشاه و قصرشیرین بجنگیم.» شهود، اینجا پیش از علم وارد شد و برخلاف انتظار بسیاری جواب هم داد.
سپاه قدس، توانست جغرافیایی بسازد که مرز های ایران را از تهدید آنی اسرائیل دور کند. در فضایی که اسرائیل مترصد حضور در جبهه های جدید بود، ایران جبهه هایی ساخت که در صورت جنگ، از آن ها دفاع خواهد شد، نه فقط خاک خویش. بازدارندگی، نه از نوع زرادخانه ای و موشکی، بلکه از جنس بازدارندگی جغرافیایی شکل گرفت و شاید همین امر اجازه داد ایران تجهیز نیروی هوایی را به تعویق بیندازد، بی آنکه در معادله بازدارندگی فرو بریزد.
با این حال، در عرصه روایت سازی داخلی، غفلت صورت گرفت. تبیین رسانه ای نه از جنس «درک وجودی کنش»، بلکه ازجنس پمپاژ شعاری بود. امر مقدس که می توانست صورتی معنوی – نه صرفا مذهبی – بیابد، به امری سیاسی و قابل استهزا بدل شد. توده هایی که درک نکردند چرا و چگونه ایران به سوریه رفت، آن را بدل به مضحکه کردند و تجربه ای که می توانست برای تاریخ ایران «درس بزرگ شهود» باشد، به ابزار تخلیه خشم های فروخورده در میان اقلیت های اخبار زده بدل شد.
درحالی که طی دوازده سال حضور ایران در سوریه، رقمی حدود ۲۵۰ میلیون دلار هزینه شد – رقمی که حتی خود منابع غربی بر آن صحه گذاشتند – سهم هر ایرانی، حدودا ماهانه ۴ دلار بود. رقمی ناچیز در برابر حسی از امنیت که امروز با فروپاشی آن جغرافیای بازدارنده، تازه معنایش را درمی یابیم و اینجاست که باید پرسید آیا ما توانستیم از شهود خود روایت بسازیم؟ یا روایت را واگذاشتیم تا دیگران از آن کمدی تراژیک بسازند؟ باید به یاد آورد که شهود سیاسی اگرچه برخاسته از لحظه است، اما به اعماق تاریخ وصل است. وقتی جمهوری اسلامی ایران تصمیم گرفت وارد بحران سوریه شود، این تصمیم از جنس محاسبه های دقیق مالی یا دیپلماتیک نبود، بلکه پاسخی بود به یک احتیاط شهودی: فروپاشی جهان تشیع، عقب نشینی جبهه مقاومت و محاصره کامل مرز های فرهنگی – سیاسی ایران. این شهود گرچه خاموش اما دقیق بود. همان طور که امپراتوری ها برای تامین عمق استراتژیک، هزاران کیلومتر فراتر از پایتخت خود مرز تعریف می کنند، ایران نیز با تاسیس سپاه قدس و ایجاد شبکه ای از کنشگران غیردولتی، نوعی «ژئوپلیتیک معنوی» تعریف کرد.
نام این کار شاید در ادبیات رسمی «محور مقاومت» بود، اما در لایه تحلیلی عمیق تر، می توان آن را نوعی پاسخ تمدنی به زوال تاریخی شام و عراق دانست، پاسخی که تنها با شهود فهمیده می شد. اما اشکال در این بود که این شهود، به زبان روایت عمومی ترجمه نشد. رسانه رسمی به جای آن که این تصمیم را در قامت یک دکترین ژئواستراتژیک – با ریشه های عرفانی و حتی فلسفی – بازخوانی کند، آن را در هیاهوی شعاری دفن کرد. غیبت این روایت باعث شد حماسه ای که می توانست به نوعی «افق وحدت ملی» بدل شود، به ضد خود تبدیل گردد؛ ابزاری برای تخریب، برای بدگمانی و برای گسست نسل ها و این، همان نقطه ای است که باید دوباره به علم برگشت، اما این بار نه علم آماری که علم حکمت آمیز؛ علمی که شهود را انکار نمی کند، بلکه آن را فهم می کند.
اکنون که تهدید های امنیتی بار دیگر به آستانه خانه رسیده اند، شاید لحظه بازگشت به همان شهود فرا رسیده است. لحظه ای که دوباره باید بپرسیم چه چیزی ما را به آن جغرافیا برد و چه چیزی ما را از روایت آن بازداشت؟ آنچه در سوریه رخ داد، نه صرفا حضور نظامی که نوعی مقاومت تمدنی بود در برابر فروریزی مرز های فرهنگی، اعتقادی و حتی قومی ایران. علم نمی توانست چنین چیز هایی را پیش بینی یا توجیه کند. اما شهود می توانست و اینجاست که باید بپذیریم گاه آنچه سیاست را نجات می دهد، نه داده های قابل سنجش که الهام های غیرقابل محاسبه است. آنچه با نگاه «علم زده» شاه در سال ۱۹۷۳ از دست رفت، با «شهود جغرافیایی» در سوریه احیا شد.