مرگ و اندیشیدن درباره ی سرانجام
زندگی انسان، هموارهیکی از مهم ترین مسائل بشری بوده است . تمام آدمیان در تمامی اعصار و دوران تاریخ ، با همه ی شباهت ها و تفاوت هایشان، با این مسئله مواجه بوده اند. در حقیقت تفکر در باب
زندگی و مرگ، منحصر به افراد خاصی نیست بلکه هر فردی به قدر وسع و بینش خویش به این دغدغه های بنیادین می اندیشد. در این میان، نظرات شاعران، فلاسفه ، عرفا و متفکران که هر کدام با روش خاص خود با
مرگ مواجه شده اند، می تواند اندیشه ی ما را به عنوان یک انسان به فربگی برساند.
مولانا جلال الدین و احمد شاملو، دو شاعر توانا و اندیشمند در دو دوره ی زمانی متفاوت هستند که به این مسئله بسیار پرداخته اند. علی رغم فاصله ی زمانی زیاد، اما مواجهه ی آنان با
مرگ از دو جهت بی باکی و نگاه معنوی بهیکدیگر شباهت هایی دارد. البته این بدان معنا نیست که دیدگاه آنان به یکدیگر نزدیک است ؛ بلکه برای پذیرش
مرگ و
مرگ معنا دار و ارزشمند احترام و اعتبار قائلند. در نگاه کلان و وسیع ، برداشت ایشان از
زندگی و
مرگ و پس از مرگ، تفاوت های اساسی و بنیادین دارد. مولانایک عارف مسلمان است و تفسیری عارفانه و دینی از
مرگ به دست می دهد. اما شاملویک متفکر در دوران معاصر است و تحت تاثیر اندیشه ها و مکاتب نوینی همچون اومانیسم قرار دارد. او همچنین راجع به وجودیا عدم وجود جهانی پس از
مرگ و کیفیت آن دچار تردید و نوعی ندانم گرایی خیامی است . لکن
مولانا بی هیچ شک و شبهه ای، نه تنها جهان پس از
مرگ و معاد را پذیرفته ، بلکه آن را پایان فراق و وصال با معشوق ازلی می داند؛ پس با شوق وصف ناپذیری
مرگ را در آغوش می کشد.