قرن پانزدهم میلادی را می توان نقطه عطفی بر سفرنامه نویسی در فرانسه در نظر گرفت . هر گاه مسافری تلاش نموده تا از نوشتار پدیده ای فراتر از سقر خود ایجاد نماید، اولین گام جهت دستیابی به آن فقط از طریق "
نگاه " میسر شده است. اما مشکلات سقر و اشتغالات ذهنی حاصل از آن، پیش داوری ها ، وسوسه ها و وسواس ها از جمله عللی است که می توانندنگاه نویسنده را تیره کنند و محصول سفر را بی رونق . بنابراین سفرنامه نویس می بایست بتواند به تعالی دست یابد میان مفعول بودن - از آن جهت که منظره جهان به سوی دیدگان او بیاید و بر او اثر گذار باشد- و فاعل بودن - به جهت رسیدن به فرآیند ذخیره سازی هر آنچه "
نگاه " می یابد. از این رو بهترین سفرنامه ها همان هایی هستند که به طور ضمنی این تمرین
نگاه را در جریان تطابق های متعدد خود در برابر تعدد اشکال واقعیت، در انطباق های دائمی به ما نشان می دهند. هر چند که سفرنامه نویسان سده های گذشته با اطمینان از دیده ها و واقعیت ها یی که در آثار شان به تصویر می کشند، همواره محصول سلسله ای از دگرگونی هایند. دراین مقاله نگارنده تلاش نموده تا ضمن بررسی ژانر سفرنامه نویسی ، ارتباط آن را با "نگاه" از منظر برخی سفرنامه نویسان قرن بیستم از جمله میشل لریس، ویکتور سگالن،
نیکولا بوویه نشان دهد.