ضرورت تدریس دروس فلسفه و منطق دبیرستان توسط دبیران تخصصی

17 بهمن 1404 - خواندن 13 دقیقه - 99 بازدید

«به نام آن که هستی نام از او یافت»

اهمیت تدریس دروس «فلسفه و منطق» دبیرستان توسط دانش آموختگان فلسفه و منطق (دبیران تخصصی)

به قلم دکتر داریوش بابائیان
مدرس دانشگاه فرهنگیان ایلام

از مقطع متوسطه ی دوم، می توان به عنوان گذرگاهی پرالتهاب و الهام خیز قلمداد نمود، در این گذرگاه، آنگاه که درس هایی همچون فلسفه و منطق، نه به عنوان میهمانانی ناخوانده، که به مثابه نورافکن هایی فروزان حضور یابند، با اهمیت ترجلوه نمایی می کند؛ چرا که گذر نوجوان از «جهان داده ها» به «قلمرو معنا» آغاز می شود.
درس فلسفه نقشه گمشده معنا است، در جهانی که نوجوانان و جوانان را با انبوهی از اطلاعات پراکنده و گاه متعارض بمباران می کنند، فلسفه به شاگردان نقشه خواندن جهان را می آموزد. فلسفه تنها یادآوری نام های افلاطون و ارسطو نیست؛ آن هنر پرسیدن ریشه ای است: «من کیستم؟»، «زیبایی چیست؟»، «عدالت کدام است؟». این پرسش ها، شالوده هویت فکری او را می ریزند و به زندگی آینده او، عمق و جهت می بخشند. فلسفه، ذهن را از سطح نگری به عمق نگری سوق می دهد و به شاگرد می آموزد که پیش از پاسخ گفتن، درنگ کند و پرسش را بفهمد.
درس منطق نیز به عنوان سلاح پیروزی در نبرد اندیشه است، منطق، آن سواد پنهان عصر اطلاعات است. در روزگاری که مغالطات و استدلال های ناسالم از هر سو هجوم می آورند، منطق به دانش آموز زره تحلیل می پوشاند و شمشیر نقد به دستش می دهد. منطق، تفکر را از حالت واکنشی و احساسی به فرآیندی منظم و مستدل تبدیل می کند. او با منطق می آموزد که چگونه فکر کند، نه به او چه فکر کند. این توانایی، بزرگ ترین هدیه آموزش و پرورش برای ساختن یک شهروند آگاه و مسئول است.
به گمانم همیشه پیوندی دیرین و ضروری میان فلسفه و منطق بوده و همچنان ماندگار است؛ به سان عقدی که در آسمان ها بسته شده است، فلسفه بدون منطق، کالبدی بی استخوان است و منطق بدون فلسفه، استخوان بندی بی روح. این دو، چون دو بال پرنده خرد هستند که با یکدیگر اوج می گیرند. فلسفه، مقصد های بزرگ را نشان می دهد و منطق، مسیر درست رسیدن به آن ها را.
ذهنی نقاد و قلبی مسئول، اهمیت نهایی و هدیه ی ماندگار این دروس در دبیرستان در تربیت انسان کامل تر است، انسانی که می پرسد، می اندیشد، استدلال می کند، به دیدگاه های دیگر احترام می گذارد و در قبال جامعه اش احساس مسئولیت می کند. این دروس، پادزهر جمود فکری، تعصب کور و پذیرش منفعلانه اطلاعات اند. در یک نگاه تدریس فلسفه و منطق در دبیرستان، ساختن چراغ است، نه پرکردن ظرف. این چراغ، روشنایی بخش مسیر تحصیل، شغل، روابط و زندگی شخصی فرد خواهد بود. سرمایه گذاری بر این دروس، در حقیقت سرمایه گذاری بر خرد جمعی آینده جامعه است؛ جامعه ای که می تواند چالش های پیچیده خود را با تفکر، گفتگو و خردورزی حل کند، نه با شتاب زدگی و سطحی نگری.

در گستره آموزش، چنان که هر نهالی را باغبانی کار آزموده و هر جراحتی را درمانگری حاذق، فلسفه و منطق نیز شایسته ی دستانی است که در مکتب تفکر، ریشه دوانده و در حریم خرد، بالیده اند. این درس ها، تنها رشته ای از الفاظ یا فهرستی از نام ها و تعاریف نیستند؛ جریانی زنده و پویا هستند از اندیشه، پرسش و نقد که اگر به دست ناآشنایانی سپرده شود که جز ظاهری نچشیده اند و عمقی درنیافته اند و نه تنها شکوفا نمی گردد، که چه بسا به خامی و بی مایگی می گراید.
فلسفه، دریایی است ژرف و خروشان؛ آموزگار حقیقی آن کسی است که خود در این دریا شناور بوده، موج هایش را حس کرده و از اعماقش مرواریدها برآورده است. چنین کسی می داند که چگونه شاگرد را گام به گام به ساحل تفکر مستقل رهنمون کند، چگونه جرقه ی پرسش را در ذهنش بیفروزد و چگونه او را از وادی جمود به دشت های بی کران تامل رهنمون سازد. او نه با تکرار خشک متن، که با نفس زنده ی اندیشه درس می دهد.
منطق نیز، که آیین درست اندیشیدن است، در دست استادی دانش آموخته می تواند پیچیده ترین سازوکارهای استدلال را به زبانی روشن بیان کند و ذهن نوجوان را با زیبایی نظم فکری آشنا سازد. در غیر این صورت، به فرمول هایی بی روح و تمرین هایی خسته کننده تبدیل می شود که به دنبالش گریز از فلسفه را در جان دانش آموز می کارد.
تدریس فلسفه و منطق توسط غیرمتخصص، همچون سنگ تراشی ناشی است بر تندیس مرمری ناب؛ یا چون نواختن سازی بی مایه بر نغمه ای حساس. ممکن است ظاهری قابل قبول بیافریند، اما روح اثر را می کشد و عمق را قربانی سطح می کند. چه بسا شور پرسشگری در نطفه خفه شود و به جای روشنایی خرد، سایه ای از سردرگمی و بی زاری بماند.
پس بایسته است که این امانت گران قدر، تنها به دست اهلش سپرده شود؛ به دست کسانی که سال ها در محضر فلاسفه زیسته اند، با تاریخ اندیشه هم نفس شده اند و از سر صدق و معرفت، می خواهند مشعلی فروزان به نسل آینده بسپارند. تنها آنگاه است که درس فلسفه و منطق، به راستی پرورش دهنده ذهن هایی نقاد، قلب هایی پرسشگر و روح هایی آزاده خواهد بود و آموزش، به جای انتقال اطلاعات، به والاترین هنر خود، یعنی روشن کردن چراغ فهم و خرد، دست خواهد یافت.

اثرات مثبت: اگر آموزگار فلسفه و منطق، دانش آموخته ای باشد از باغستان حکمت. این رخداد، تنها انتقال دانش نیست؛ بلکه شکفتن گل هایی نادر در مزرعه ذهن جوان است. وقتی معلم، خود در حریم فلسفه زیست کرده و با جان منطق آشناست، کلاس درس، به حریمی مقدس بدل می شود که در آن، اثرات مثبت، چونان چشمه هایی زلال، جاری می گردند:
۱. زایش اندیشه نقاد: چنین استادی، درس را به گفتگویی زنده مبدل می سازد. او نه مقلد که ملهم است. شاگرد، در پرتو نگاه پرسشگر او، می آموزد که هیچ سخنی را بی چراغ تحلیل نپذیرد و هیچ اصلی را بی کاوش دلیل باور نکند. این است بزرگ ترین میراث، ذهنی که در بند تقلید نمی ماند و جرات اندیشیدن مستقل را می یابد.
۲. عمق بخشی به معرفت: مفاهیم فلسفی، در دستان یک دانش آموخته، از قالب واژه های خشک درمی آیند و به تجربه های ذهنی زنده تبدیل می شوند. او می تواند پیوند اندیشه افلاطون را با امروز نشان دهد و نقد ارسطو را در زندگی روزمره جاری سازد. این گونه، فلسفه، درس گذشته ای دور نیست؛ بلکه ابزاری می شود برای درک عمیق تر اکنون و ساختن فردایی آگاهانه تر.
۳. پرورش روحیه تحمل و گفتگو: استادی که بر سنت های مختلف فلسفی اشراف دارد، به شاگرد می آموزد که تفاوت ها، نه تهدید بلکه گنجینه ای از منظرهاست. کلاس زیر سایه ی او، میدان جنگ عقاید نمی شود؛ بلکه کارگاه مشترک حقیقت جویی می گردد. دانش آموز می آموزد که با احترام به "دیگری" گوش کند و استدلالش را به شیوه ای منطقی و منظم بیان نماید.
۴. مهارت استدلال استوار: منطق، نزد چنین معلمی، ریاضیات اندیشه می شود. او زیبایی یک برهان صحیح و زشتی مغالطه را با مثال های ملموس نشان می دهد. این آموزش، ذهن را منظم و دقیق می پرورد و دانش آموز را در برابر فریب های روزمره کلامی و تبلیغاتی واکسینه می کند و این توانایی، موهبتی می گردد برای سراسر زندگی.
۵. آشتی با سوال های بنیادین: جوان در آستانه بلوغ فکری، با پرسش هایی درباره معنای زندگی، مرگ، عدالت و حقیقت دست به گریبان است. معلم فیلسوف، این پرسش ها را بی پاسخ نمی گذارد، اما مهم تر، هراس از آنها را نیز از دل می زداید. او راه های پاسخ یابی را نشان می دهد و آرامش فکری ناشی از تامل منظم را به ارمغان می آورد.
۶. الگوسازی عملی عقلانیت و انضباط فکری: دانش آموز، در چهره و کردار چنین استادی، عقلانیت را متبلور می بیند. صبر او در شنیدن، دقتش در تحلیل و شوقش به یادگیری مدام افزون گردد و خود درس بی زبانی می شود که گاه از هزاران کلمه اثر گذارتر است. او تجسم زنده یک "زندگی فکری" است.
در یک نگاه کلی: تدریس فلسفه و منطق توسط اهل آن، کلاس درس را به آینه تمام نمای فکر تبدیل می کند. این روند، نسلی می پروراند که نه تنها معلومات بیشتری ندارند، بلکه به گونه ای دیگر می اندیشند؛ عمیق تر، منظم تر، نقادتر و مدارا جوتر. این، والاترین هدیه ای است که آموزش و پرورش می تواند به جامعه تقدیم کند؛ جامع ای که به جای شتاب زدگی و سطحی نگری، بر پایه های تامل و خردورزی استوار می شود.

اثرات منفی: هنگامی که گلستان حکمت، به دست باغبانی نا آشنا سپرده شود، نه تنها شکوفه ای نخواهد داد، که چه بسا خارهایی کج نما بروید که راه را بر رهروان آینده نیز ببندند. تدریس فلسفه و منطق در دبیرستان توسط دبیران غیرمتخصص، همچون سپردن نقشه ی گنج به کسی است که معنای “شمال” و “جنوب” را به خوبی نمی یابد؛ گنج معرفت، نه تنها کشف نمی شود بلکه مسیرها برای همیشه در انبوهی از برداشت های نادرست، گم می گردد.
فلسفه، گفتگوی زنده ی اندیشه ها در طول تاریخ است و منطق، ساز و کار این گفتگو. دبیر غیرمتخصص، ناگزیر این جریان پویا را به فهرستی ایستا و طوطی وار از نام ها، تاریخ ها و تعاریف تقلیل می دهد. آنجا که باید چراغ “پرسش” افروخته شود، تنها سنگینی “پاسخ” های از بر شده احساس می شود. دانش آموز به جای لمس هیجان کشف حقیقت، در انبوهی از الفاظ غریب، احساس غربت و بیگانگی می کند. درسی که می بایست “جامع ترین معارف” باشد، به کابوسی مبهم و نامربوط تبدیل می شود.
۱- دلسردی و بیزاری: هنگامی که کلاس از گفتگو تهی باشد و استاد، خود با مفاهیم بیگانه، طبیعی است که دانش آموزان بی علاقه و بی توجه نشان دهد.
۲- ایجاد خودباختگی فکری: دانش آموز، مفاهیم را درنیافته اما مجبور به حفظ ظواهر است. او نتیجه می گیرد که “منطق” و “فلسفه” علوم ورای فهم آدمی هستند و ذهن خود را لایق درک آنها نمی داند. این باور، مهلک تر از جهل ساده است.
۳- تقویت نگرش های سطحی و عامیانه: ناتوانی در تبیین عمیق و کاربرد منطق در زندگی، این گمان را تقویت می کند که فلسفه “علمی بی فایده” و مربوط به “افراد بیکار” است؛ همان فرهنگی غلط که در جامعه نیز رواج دارد و آموزش نادرست، آن را در نسل جدید تثبیت می کند.
۴- رواج خطاهای منطقی: معلمی که خود به خوبی مغالطات را نشناسد، نمی تواند ذهن دانش آموز را در برابر استدلال های فریبنده واکسینه کند. چنین دانش آموزی ممکن است فکر کند “بحث کردن” چیزی جدا از همان جدل و مراء نیست.
۵- تباهی استعدادها: ذهن های مستعد و پرسشگر، که می توانستند فیلسوف، حقوقدان یا مصلح اجتماعی آینده باشند، در همین مرحله سرکوب شده و به سمت دیگری می روند.
۶- ضعف گفتگوی منطقی در جامعه: نسلی که نیاموخته است چگونه منظم فکر کند و محترمانه بحث کند، در بزرگسالی نیز یا سکوت می کند یا فریاد می زند. جامعه ای که از “خرد جمعی” و “استدلال” تهی شود، آماده ی پذیرش هر شعار عوام فریبانه ای می گردد.
۷- هدر رفتن سرمایه ملی: آموزش،سرمایه گذاری یک ملت برای آینده است. تبدیل درس “تفکر” به درس “تحقیر اندیشه”، اسراف این سرمایه است.
بنابراین، تدریس فلسفه و منطق توسط غیراهل، تنها یک “اشتباه اداری” ساده نیست؛ یک خیانت ناآگاهانه به شعور نسل جوان است. این عمل، چشمه ی زلال اندیشه را در نطفه می خشکاند و به جای پرورش شهروندانی خردورز و نقاد، مصرف کنندگانی منفعل یا عوامانی متعصب تربیت می کند. ضرورت اصلاح این روند، نه یک ترجیح، که یک فوریت تربیتی است. باید این امانت را تنها به دست کسانی سپرد که نه از سر اجبار، بلکه متخصصانی که از سر عشق و معرفت، می توانند جرقه ی اندیشه را در چشمان دانش آموزان بیفروزند و مسیر خردورزی را برایشان هموار کنند.

با احترام
داریوش بابائیان
دانش آموخته ی فلسفه و کلام اسلامی
۱۴۰۴/۱۱/۱۷