بررسی تاثیر نابرابری های اجتماعی بر وفاق عمومی

نابرابری اجتماعی فقط یک مسئله اقتصادی یا آماری نیست ؛ یک تجربه زیسته است که مردم هر روز آن را در زندگی خود لمس می کنند. وقتی افراد احساس می کنند فرصت ها، منابع و امکانات به طور عادلانه میان همه توزیع نشده ، نخستین چیزی که آسیب می بیند «اعتماد» است؛ اعتمادی که پایه هر جامعه سالم و هر حکمرانی پایدار است.
اعتماد عمومی زمانی شکل می گیرد که مردم باور داشته باشند قواعد بازی برای همه یکسان است ، قانون برای همه اجرا می شود و مسیر پیشرفت برای همه باز است. اما وقتی نابرابری ها عمیق می شود، این باور فرو می ریزد و جامعه وارد چرخه ای از بی اعتمادی، بدبینی و فاصله گیری از نهادهای رسمی می شود.
نابرابری اجتماعی معمولا در سه سطح خود را نشان می دهد:
1-نابرابری اقتصادی 2-نابرابری فرصت ها 3-نابرابری در برخورداری از حقوق.
نابرابری اقتصادی زمانی است که فاصله میان فقیر و غنی آن قدر زیاد می شود که مردم احساس می کنند تلاش فردی دیگر کافی نیست و ساختارها به نفع گروهی خاص عمل می کنند. در چنین شرایطی، فردی که با وجود کار سخت همچنان درگیر مشکلات معیشتی است، طبیعی است که به وعده های اقتصادی، برنامه های توسعه و سیاست های کلان بی اعتماد شود. او احساس می کند تصمیم گیران از واقعیت زندگی او دورند و سیاست ها برای بهبود وضعیت او طراحی نشده اند. این احساس، اعتماد عمومی را از درون تهی می کند. نابرابری فرصت ها نیز ضربه ای جدی به اعتماد وارد می کند. وقتی مردم می بینند برخی افراد صرفا به دلیل روابط، موقعیت خانوادگی یا نزدیکی به قدرت از فرصت های شغلی، آموزشی یا اجتماعی برخوردار می شوند، این پیام در جامعه پخش می شود که «شایستگی مهم نیست». در چنین فضایی، انگیزه تلاش کاهش می یابد و احساس بی عدالتی افزایش پیدا می کند.
جامعه ای که در آن شایسته سالاری تضعیف شود، دیر یا زود اعتماد عمومی را از دست می دهد، زیرا مردم باور می کنند که ساختارها نه تنها عادلانه نیستند، بلکه عمدا نابرابری را بازتولید می کنند. نابرابری در برخورداری از حقوق نیز یکی از عمیق ترین عوامل فرسایش اعتماد است. اگر مردم احساس کنند قانون برای همه یکسان اجرا نمی شود، یا برخی افراد از نظارت و پاسخگویی مصون هستند، اعتماد به نهادهای رسمی به سرعت فرو می ریزد. اجرای نابرابر قانون، پیام خطرناکی به جامعه می دهد: «عدالت انتخابی است». این پیام نه تنها اعتماد عمومی را نابود می کند، بلکه انسجام اجتماعی را هم تضعیف می کند، زیرا مردم دیگر احساس نمی کنند بخشی از یک جامعه مشترک هستند. نابرابری ها فقط اعتماد به نهادهای رسمی را کاهش نمی دهند؛ اعتماد بین فردی را هم از بین می برند. در جامعه ای که نابرابری گسترده است، افراد به یکدیگر نیز بی اعتماد می شوند. طبقات اجتماعی از هم فاصله می گیرند، گروه های مختلف یکدیگر را رقیب یا تهدید می بینند و حس همبستگی کاهش می یابد. این وضعیت، سرمایه اجتماعی را فرسوده می کند؛ سرمایه ای که برای همکاری، مشارکت و حل مسائل جمعی ضروری است. وقتی سرمایه اجتماعی کاهش یابد، حتی بهترین سیاست ها نیز با مقاومت یا بی تفاوتی مردم روبه رو می شود. نابرابری همچنین بر برداشت مردم از آینده تاثیر می گذارد.
اگر افراد احساس کنند آینده شان قابل پیش بینی نیست یا تلاششان نتیجه نمی دهد، اعتمادشان به سیستم از بین می رود. اعتماد عمومی فقط به گذشته و حال مربوط نیست؛ به آینده نیز وابسته است. مردم باید باور داشته باشند که فردا می تواند بهتر از امروز باشد. نابرابری این امید را از بین می برد و جای آن را با ناامیدی، خشم و بی تفاوتی پر می کند. در چنین شرایطی، حاکمیت نیز با چالش های جدی مواجه می شود. کاهش اعتماد عمومی باعث می شود سیاست ها با مقاومت روبه رو شوند، مشارکت اجتماعی کاهش یابد و هزینه حکمرانی افزایش پیدا کند. در جامعه ای که اعتماد پایین است، هر تصمیمی با تردید و بدبینی مواجه می شود. مردم به جای همکاری، به سمت انفعال یا اعتراض می روند. این وضعیت، چرخه ای معیوب ایجاد می کند ؛ نابرابری اعتماد را کاهش می دهد، کاهش اعتماد اجرای سیاست ها را دشوار می کند، اجرای دشوار سیاست ها نابرابری را تشدید می کند. اما این چرخه قابل اصلاح است. تجربه بسیاری از کشورها نشان می دهد که کاهش نابرابری، حتی به صورت تدریجی، می تواند اعتماد عمومی را بازسازی کند. سیاست های شفاف، توزیع عادلانه فرصت ها، تقویت شایسته سالاری، مبارزه واقعی با فساد و اجرای برابر قانون، پیام روشنی به جامعه می دهد: «همه در این جامعه سهم دارند». این پیام، پایه اعتماد را دوباره می سازد. مردم وقتی احساس کنند دیده می شوند، شنیده می شوند و حقوقشان محترم است، دوباره به نهادهای رسمی اعتماد می کنند و مشارکتشان افزایش می یابد.