نابرابری اقتصادی و بار اختلالات روانی: یک مرور تحلیلی
فقر به عنوان یکی از تعیین کننده های اجتماعی سلامت، نقش مهمی در افزایش خطر ابتلا به اختلالات روانی ایفا می کند. شواهد اپیدمیولوژیک نشان می دهد که افراد با وضعیت اقتصادی-اجتماعی پایین، شیوع بالاتری از اختلالاتی نظیر افسردگی، اضطراب، اختلال استرس پس از سانحه و سوءمصرف مواد را تجربه می کنند. این رابطه دوطرفه است؛ به گونه ای که فقر می تواند زمینه ساز بروز اختلالات روانی باشد و در مقابل، اختلالات روانی نیز خطر سقوط به فقر را افزایش می دهند. این یادداشت به بررسی سازوکارهای نظری، شواهد تجربی و پیامدهای سیاستی این ارتباط می پردازد.
سلامت روان تحت تاثیرر مجموعه ای از عوامل زیستی، روان شناختی و اجتماعی قرار دارد. در چارچوب نظریه «تعیین کننده های اجتماعی سلامت»، شرایط اقتصادی از عوامل بنیادین موثر بر سلامت روان شناخته می شود. گزارش های سازمانی نظیر World Health Organization نشان می دهد که نابرابری اقتصادی و محرومیت اجتماعی با افزایش بار جهانی اختلالات روانی مرتبط است.
چارچوب های نظری
1. فرضیه ی علیت اجتماعی (Social Causation Hypothesis):
این دیدگاه بیان می کند که فقر از طریق افزایش استرس مزمن، ناامنی شغلی، کمبود منابع حمایتی و قرار گرفتن در معرض خشونت یا شرایط زیستی نامطلوب، احتمال بروز اختلالات روانی را افزایش می دهد.
2. فرضیه ی انتخاب اجتماعی (Social Selection or Drift Hypothesis):
بر اساس این نظریه، ابتلا به اختلالات روانی می تواند موجب افت عملکرد تحصیلی و شغلی، کاهش درآمد و در نهایت سقوط به طبقات اقتصادی پایین تر شود.
پژوهش های منتشرشده در مجلات معتبری مانند The Lancet شواهدی در حمایت از هر دو سازوکار ارائه کرده اند و بر ماهیت تعاملی این رابطه تاکید دارند.
شواهد اپیدمیولوژیک
مطالعات جمعیت محور در کشورهای با درآمد پایین و متوسط نشان داده اند که شیوع افسردگی و اختلالات اضطرابی در میان افراد زیر خط فقر به طور معناداری بالاتر است. همچنین ناامنی غذایی، بیکاری طولانی مدت و فقدان پوشش بیمه ای درمانی با افزایش خطر اختلالات روانی همبستگی دارند.
در کودکان و نوجوانان، زندگی در خانواده های کم درآمد با افزایش احتمال مشکلات رفتاری و هیجانی مرتبط است؛ عواملی چون استرس والدین، دسترسی محدود به آموزش باکیفیت و محیط های ناایمن در این رابطه نقش میانجی دارند.
سازوکارهای زیستی و روانی–اجتماعی
استرس مزمن: فعال سازی مداوم محور هیپوتالاموس–هیپوفیز–آدرنال و افزایش کورتیزول می تواند به اختلالات خلقی منجر شود.
محرومیت اجتماعی: احساس بی قدرتی و طرد اجتماعی با کاهش عزت نفس و افزایش آسیب پذیری روانی همراه است.
دسترسی محدود به خدمات سلامت: افراد فقیر کمتر به خدمات پیشگیری، تشخیص زودهنگام و درمان موثر دسترسی دارند.
انگ اجتماعی: هم زمانی فقر و بیماری روانی می تواند به برچسب زنی مضاعف منجر شود و چرخه محرومیت را تقویت کند.
پیامدهای سیاستی
با توجه به ماهیت دوطرفه رابطه، مداخلات باید هم زمان بر کاهش فقر و ارتقای خدمات سلامت روان تمرکز داشته باشند. سیاست های حمایتی مانند بیمه همگانی، برنامه های حمایت درآمدی، مداخلات مدرسه محور و خدمات جامعه نگر سلامت روان می توانند در کاهش این چرخه موثر باشند. رویکردهای پیشنهادی توسط نهادهایی نظیر World Bank نیز بر سرمایه گذاری در سلامت روان به عنوان راهبردی برای کاهش فقر تاکید دارند.
رابطه فقر و اختلالات روانی رابطه ای پیچیده، چندعاملی و دوطرفه است. شواهد نشان می دهد که فقر نه تنها خطر ابتلا به اختلالات روانی را افزایش می دهد، بلکه پیامدهای اقتصادی ناشی از بیماری های روانی نیز می تواند افراد را در چرخه ای از محرومیت پایدار گرفتار کند. بنابراین، سیاست های سلامت عمومی باید با رویکردی بین بخشی و مبتنی بر عدالت اجتماعی طراحی شوند تا بتوانند این چرخه را تضعیف کنند.
