پوپر و افشای چهره توتالیتر افلاطون؛ چرا "جمهوری" مدینه فاضله نیست؟

9 اسفند 1404 - خواندن 14 دقیقه - 16 بازدید

مقدمه

پیش از خواندن کتاب «جامعه باز و دشمنان آن» اثر کارل پوپر، نظریات متفاوتی در مورد افلاطون و نظریه مثل او داشتم. افلاطون برای من فیلسوفی والا بود که نخستین بار در تاریخ اندیشه، جهان را به دو ساحت محسوس و معقول تقسیم کرد و برای رهایی بشر از سیطره تغییر و فنا، پناهگاهی جاودانه به نام «عالم مثل» ترسیم نمود. «جمهوری» او را آرمانشهری می دانستم که در آن فیلسوفان به عنوان خردمندترین انسان ها، سکان هدایت جامعه را به دست می گیرند و عدالت در سایه سار حکمت آنان تحقق می یابد. اما خواندن کتاب پوپر، این تصویر آرمانی را چنان در هم شکست که گویی برای نخستین بار با افلاطونی دیگر روبرو شده ام. پوپر با کالبدشکافی دقیق و بیرحمانه آثار افلاطون، نقاب از چهره ای برمی دارد که بسیاری از ما از دیدن آن غافل بوده ایم: چهره نخستین نظریه پرداز توتالیتاریسم مدرن.



پوپر و جرئت نقد بزرگ ترین فیلسوف تاریخ

کارل پوپر در کتاب خود جرئتی به خرج می دهد که کمتر فیلسوفی پیش از او داشته است: او افلاطون را نه به عنوان «فیلسوف الهی» و معلم اخلاق، که به عنوان دشمن شماره یک جامعه باز معرفی می کند. پوپر در دیباچه کتاب اعتراف می کند که لحن انتقاداتش نسبت به افلاطون بسیار تند و خشن است، اما این شدت لحن را ناشی از فضای پرمخاطره جنگ جهانی دوم می داند که در آن توتالیتاریسم در اروپا در حال بلعیدن همه چیز بود. او می نویسد: «بسیاری از آنچه در این کتاب مندرج است قبلا شکل گرفته بوده، تصمیم نهایی به نگارش آن در مارس ۱۹۳۸ گرفته شد، روزی که از خبر تجاوز به اتریش آگاه شدم.» پوپر احساس می کرد که زمان، زمان مجامله و پرده پوشی نیست و باید ریشه های فکری این فاجعه را تا اعماق تاریخ فلسفه دنبال کرد. او این ریشه ها را در اندیشه کسانی یافت که فرد را فدای کل کرده، تغییر را مساوی با فساد دانسته و به نام نظم و ثبات، بذر استبداد را پاشیده اند.

افلاطون در بستر تاریخی؛ اشراف زاده ای در سوگ دموکراسی

پوپر برای فهم اندیشه افلاطون، او را از جایگاه قدسی یک فیلسوف نازل کرده و در بستر تاریخی اش قرار می دهد. افلاطون از خاندانی اشرافی برخاسته بود که نسب خود را به آخرین پادشاه آتن می رساندند. دو دایی او، کرتیاس و خارمیدس، از رهبران سی تن جبار بودند که پس از شکست آتن در جنگ پلوپونزی، حکومت وحشت و ارعاب را برپا کردند. افلاطون جوان شاهد سقوط آتن، جنگ داخلی، قحطی، بیماری و نهایتا اعدام استاد محبوبش سقراط به دست دموکراسی ترمیم یافته بود. پوپر می نویسد: «افلاطون نیز مانند هراکلیتوس تبار پادشاهی داشت... از دیدین اینکه همه چیز بی هدف در پیچ و تاب و جابجایی است به من احساس سردرگمی و بیچارگی دست می داد.» این تجربیات تلخ، نفرت عمیقی از تغییر و بی ثباتی سیاسی در او ایجاد کرد. او در پی راهی برای توقف این گردش مرگبار و بازگشت به دوران طلایی ثبات و نظم بود. به گفته پوپر، «افلاطون معتقد بود که قانون سرنوشت تاریخی یا قانون انحطاط را می توان به یاری اراده اخلاقی آدمی، که متکی بر عقل انسان باشد، شکست.»

نظریه مثل؛ واکنشی به بحران شناخت سیاسی

پوپر نظریه مثل را نه یک کشف متافیزیکی صرف، که پاسخی به یک مسئله عملی و سیاسی می داند. در جهانی که همه چیز در سیالن است و هر روز شکل تازه ای به خود می گیرد، چگونه می توان به شناخت یقینی دست یافت؟ اگر معنای مفاهیمی مانند «عدالت»، «دولت» و «حکومت» در هر مرحله از تاریخ دگرگون شود، چگونه می توان درباره شان سخن گفت و تصمیم گرفت؟ پوپر به نقل از ارسطو می نویسد که افلاطون «تعالیم هراکلیتی را دایر بر اینکه چیزهای محسوس همواره در حالت سیلانند و شناخت درباره آنها وجود ندارد» نگاه داشت و در روش سقراط، یعنی جستجوی معنا و ماهیت اشیا، راهی برای خروج از این بن بست یافت. او به این نتیجه رسید که اگرچه از چیزهای محسوس نمی توان تعریف و شناخت حقیقی داشت، اما می توان از چیزهایی از قسم دیگر، یعنی «مثل» یا صورت های لایتغیر و جاودان، شناخت حقیقی کسب کرد. این مثل، مانند پدرانی برای فرزندان خود، نماینده مسوول چیزهای محسوس هستند و در نتیجه، امکان گفتگوی عقلانی درباره جهانی را که در سیالن است فراهم می کنند.

مثل به مثابه الگوی نخستین؛ بازگشت به گذشته ای طلایی

یکی از مهم ترین نکاتی که پوپر درباره نظریه مثل مطرح می کند، جهت گیری تاریخی آن است. مثل نه آینده ای موعود، که گذشته ای از دست رفته را نشان می دهند. پوپر می گوید: «دولت کامل چیزی است مانند جد اعلای نخستین نیا»ی دولت های بعد. بهترین دولت، نمونه اولیه ای است که در آغاز تاریخ وجود داشته و دولت های بعدی، فرزندان منحط و رو به زوال آن هستند. این نگاه به تاریخ، به شدت بدبینانه و ارتجاعی است. هرگونه تغییر، نه به سوی پیشرفت، که به سوی انحطاط و فساد است. پوپر از قول افلاطون نقل می کند: «هر تغییر به هر نحوه، به استثنای تغییر چیزهای بد، سهمگین ترین خطری است که می تواند گریبانگیر هر چیز شود.» در این جهان بینی، ثبات و ایستایی، عین کمال و خیر است و هر حرکتی، تهدیدی برای فروپاشی. پوپر در نقد این دیدگاه می گوید: «افلاطون تغییر را شر می داند و سکون را خیر.»

ذات گرایی روش شناختی در برابر نام گرایی علمی

پوپر با نفوذ در لایه های روش شناختی اندیشه افلاطون، تقابل بنیادینی را آشکار می کند: تقابل میان «ذات گرایی روش شناختی» افلاطونی و «نام گرایی روش شناختی» مدرن. ذات گرایی به دنبال کشف ماهیت حقیقی و نهایی اشیاست. می پرسد «عدالت چیست؟»، «دولت چیست؟» و می کوشد به تعریفی جاودان و لایتغیر از آن ها دست یابد. اما نام گرایی علمی، که پوپر آن را مبنای علوم تجربی می داند، به جای پرسش از چیستی، بر چگونگی رفتار پدیده ها تاکید می کند. هدف آن، توصیف نظم ها و قوانین حاکم بر رویدادهاست، نه کشف ذات متافیزیکی آن ها. پوپر نشان می دهد که ذات گرایی با تحمیل تعاریف ایستا بر مفاهیم اجتماعی همواره در حال تغییر، مانع درک علمی و پویای جامعه می شود. از نظر او، این رویکرد راه را برای هرگونه مداخله اصلاح گرایانه می بندد، زیرا اگر «دولت» حقیقی همان «مثال» ازلی آن باشد، هر دولت موجود صرفا نسخه ناقص و رو به زوالی از آن حقیقت است و هیچ کس نمی تواند در مسیر این زوال تغییری ایجاد کند.

افلاطون و نژادپرستی سیاسی؛ افسانه فلزات

پوپر بی پروا از افلاطون به عنوان یکی از بنیان گذاران نظریه نژادپرستی سیاسی نام می برد. او برای اثبات این ادعا، به افسانه مشهور «فلزات» در رساله جمهوری اشاره می کند. بر اساس این افسانه، خداوند در سرشت انسان ها فلزات مختلفی آمیخته است: «در آن هایی که شایستگی حکومت دارند، زر آمیخته شده است... در یارسانان، سیم... و در برزگران و دیگر پیشه وران، آهن و مفرغ.» پوپر می نویسد: «این سخن را در دفاع از نوزادکشی و هنگام بسط این استدلال نژادپرستانه می گوید که ما جانوران را با دقت بسیار پرورش می دهیم در حالی که از نژاد خودمان غفلت می ورزیم استدلالی که از زمان او تا کنون پیوسته تکرار شده است.» افلاطون با طرح این افسانه که باید به عنوان یک حقیقت مقدس به نسل های آینده منتقل شود، هرگونه تحرک اجتماعی را ناممکن و نابرابری طبقاتی را امری طبیعی و خدادادی جلوه می دهد. هدف این افسانه، حفظ خلوص نژاد حاکم و جلوگیری از اختلاط آن با نژادهای پست تر است؛ اختلاطی که به گفته افلاطون سرچشمه تمام تغییرات و انحطاط های تاریخی است.

انحطاط نژادی؛ موتور تاریخ از دیدگاه افلاطون

پوپر با تحلیل فصل هشتم جمهوری نشان می دهد که چگونه افلاطون همه تحولات تاریخی را به انحطاط نژادی فرو می کاهد. به گفته او، فرمانروایان جامعه کامل به دلیل خطا در محاسبه «عدد ازدواج»، تن به پیوندهای نژادی نادرست می دهند. حاصل این ازدواج ها، فرزندانی با سرشت مختلط (آمیخته از طلا، نقره، آهن و برنز) است. این اختلاط نژادی، نخستین تفرقه را در دل طبقه حاکم ایجاد می کند و به تدریج، جنگ طبقاتی و سلسله انحطاط های سیاسی (جاه سالاری، الیگارشی، دموکراسی و استبداد) را رقم می زند. پوپر با شگفتی می نویسد که «اصالت تاریخ ایده آلیستی افلاطون نهایتا بر پایه ای نه روحانی بلکه زیست شناختی بنا می شود». به این ترتیب، افلاطون نه تنها فیلسوفی است که نظریه ای زیست شناختی در باب دولت عرضه می کند، بلکه نخستین کسی است که نظریه ای زیست شناختی و نژادی درباره پویایی شناسی اجتماعی و تاریخ سیاسی پیش می نهد.

جامعه طبقاتی افلاطون؛ مدلی برای توتالیتاریسم

پوپر جامعه آرمانی افلاطون را جامعه «کاست ها» می نامد. در این جامعه، مردم به سه طبقه مجزا و غیرقابل نفوذ تقسیم می شوند: فرمانروایان (فیلسوفان) که از نژاد زرینند، پاسداران یا یارسانان (جنگاوران) که از نژاد سیمینند، و توده تولیدکننده (کشاورزان، صنعتگران و بازرگانان) که از نژاد آهنین و مفرغین هستند. پوپر تاکید می کند که در جامعه افلاطون، توده مردم هیچ سهمی در قدرت سیاسی ندارند و صرفا برای تامین نیازهای اقتصادی طبقات عالی به کار گرفته می شوند. او می نویسد که در سراسر جمهوری «هیچ جا کمترین اشاره ای یافت نمی شود که بناست نهاد برده داری ملغی یا حتی ملایم تر شود». حتی دموکراسی آتن که افلاطون آن را به باد انتقاد می گیرد، در نگاه پوپر از این جهت شایسته ستایش است که با بردگان رفتاری انسانی و مهربان داشت، در حالی که افلاطون در بهترین شهر خود، پاسداران را به تحقیر شایسته بردگان توصیه می کند.

راهبرد حفظ وحدت؛ اشتراک اموال و الغای خانواده

پوپر به دقت ابزارهایی را که افلاطون برای حفظ وحدت طبقه حاکم به کار می گیرد، تحلیل می کند. مهم ترین این ابزارها، الغای مالکیت خصوصی و نهاد خانواده در میان پاسداران است. افلاطون استدلال می کند که مالکیت خصوصی و وفاداری های خانوادگی، سرچشمه تفرقه و خودخواهی اند. برای اینکه پاسداران تمام عشق و وفاداری خود را معطوف به «کل» یعنی دولت کنند، باید زنان و فرزندان نیز میان آنان مشترک باشد. پوپر می نویسد که افلاطون «خانواده را باید نابود شود، یا به عبارت بهتر، سراسر طبقه جنگاوران را در بر گیرد، وگرنه وفاداری های خانوادگی ممکن است سرچشمه تفرقه شود». او نشان می دهد که این ایده چندان هم نوظهور نبوده و ریشه در محدودیت هایی دارد که اسپارت برای خانواده قائل بود. بدین ترتیب، آنچه گاه آرمان گرایانه به نظر می رسد، در واقع برنامه عملی برای ایجاد یک کاست جنگی یکپارچه و فداکار در برابر کل است.

دشمنی با دموکراسی؛ چهره واقعی افلاطون

یکی از تکان دهنده ترین بخش های کتاب پوپر، جایی است که او حملات بیرحمانه افلاطون به دموکراسی آتن را روایت می کند. افلاطون در رساله جمهوری، دموکراسی را حکومت هرج ومرج و بی نظمی معرفی می کند. او دموکرات ها را کسانی توصیف می کند که «حرمت نگه داشتن را نادانی... خویشتنداری را بزدلی... اعتدال و نظم و ترتیب در خرج را چشم تنگی می نامند». پوپر با اشاره به اینکه این سخنان را سقراط اعدام شده به دست دموکراسی بیان می کند، از یادآوری این نکته غافل نمی ماند که «سقراط هرگز معلم نبود و همیشه دوست داشت با جوانان نه با بردباری و مدارا، بلکه همچون دوست و همنشین رفتار کند». اما در پس همه این هجوهای تلخ، پوپر به بزرگترین پیروزی دموکراسی آتن نیز اشاره می کند: رفتاری انسانی با بردگان، چنانکه افلاطون خود گواه بر این امر است. او می نویسد: «این تا ابد یکی از بزرگترین پیروزی های دموکراسی آتن باقی خواهدماند که با بردگان رفتاری انسانی و مهربان داشت و، به رغم تبلیغات غیرانسانی فیلسوفی مانند افلاطون... چنانکه افلاطون خود گواه بر این امر است.»

مهندسی اجتماعی تدریجی در برابر آرمان شهر سازی

پوپر در تقابل با روش افلاطون، رویکرد خود را تحت عنوان «مهندسی اجتماعی تدریجی» مطرح می کند. در مقابل، روش افلاطون را «مهندسی اجتماعی ناکجاآبادی» می نامد. مهندسی تدریجی رویکردی محتاطانه و علمی است که با گام های کوچک و آزمون و خطا به اصلاح مشکلات اجتماعی می پردازد. اما مهندسی ناکجاآبادی (که افلاطون نمونه کامل آن است) خواهان بازسازی کلی جامعه بر اساس یک طرح آرمانی و از پیش تعیین شده است و برای رسیدن به این هدف نهایی، هرگونه خشونت و سرکوبی را مجاز می شمرد. پوپر می نویسد: «هدف افلاطون کشف راز دانش سیاست و فن فرمانروایی بر مردم بود.» اما این دانش، به جای آنکه در خدمت رفاه توده مردم باشد، در خدمت تثبیت قدرت یک کاست حاکم و سرکوب هرگونه تغییر و تحول قرار می گیرد. پوپر با تمایز قائل شدن میان این دو رویکرد، نشان می دهد که چگونه می توان نهادها را با عقل و اراده انسان تغییر داد، بی آنکه در بند جبر تاریخ یا طرح های آرمانی خشک و غیرقابل انعطاف اسیر بود.

نتیجه گیری؛ درس هایی برای جامعه امروز

خواندن کتاب پوپر، تجربه ای بیدارکننده است. او به ما می آموزد که فیلسوفان بزرگ را نه در خلا، که در بستر تاریخی و با تمام ضعف ها و تعصبات طبقاتی شان باید دید. افلاطون پوپر، فیلسوف آسمانی و بی آلایش نیست؛ او متفکری است زمینی، با دلبستگی های طبقاتی عمیق و هراس وجودی از تغییر و بی ثباتی. نظریه مثل او، در عین زیبایی و شکوه فلسفی، ابزاری است در خدمت یک پروژه سیاسی برای توقف تاریخ و بازگشت به نظمی ایستا و طبقاتی. پوپر در پایان بخش نقد افلاطون می گوید: «تصمیم دارم آنچه را به عقیده من در فلسفه او زیانمند است نابود کنم. چیزی که در صدد آنم در فلسفه سیاسی افلاطون مورد تحلیل و انتقاد قرار دهم، گرایش آن به توتالیتاریسم است.» این هشدار پوپر به جامعه امروز ما نیز راه می یابد: هر جا سخن از آرمان شهری می رود که در آن فرد باید در کل حل شود و هر تغییری تهدید محسوب می شود، باید رد پای همان اندیشه ای را جست که افلاطون بنا نهاد و پوپر بی پرده افشایش کرد. «جامعه باز و دشمنان آن» نه فقط کتابی در نقد افلاطون، که کتابی در دفاع از آزادی، فردیت و مسئولیت انسانی در برابر همه اشکال جبرگرایی و توتالیتاریسم است.