رضاشاه؛ قهرمان تراژیک ایران: خوانش بینابین صادق زیباکلام از سازندگی و استبداد
مقدمه
کتاب «رضاشاه» اثر صادق زیباکلام را باید در زمره معدود آثاری به شمار آورد که می کوشند از دوقطبی های رایج در تاریخ نگاری معاصر ایران فراتر روند. این کتاب که به بررسی شخصیت یکی از شاهان پرمناقشه تاریخ معاصر ایران می پردازد، سعی دارد به نوعی دیدگاه بینابین را در قبال رضاشاه پهلوی ارائه دهد؛ دیدگاهی که نه او را صرفا «عامل انگلستان» و «مهره استعمار» می خواند، و نه در مقابل، به ستایشی یک جانبه از او به عنوان «ناجی ایران» روی می آورد. زیباکلام که خود اعتراف می کند زمانی اسیر روایت رسمی حکومتی از رضاشاه بوده، با پژوهشی عمیق در اسناد آرشیوی و منابع تاریخی، به این نتیجه می رسد که شخصیت و عملکرد رضاشاه چنان پیچیده و چندلایه است که هرگونه داوری ساده انگارانه درباره او نه تنها نادرست، بلکه گمراه کننده خواهد بود. نویسنده در پیشگفتار کتاب به صراحت از تجربه فکری خود می گوید: «نخستین پتکی که بر پارادایم من از رضاشاه وارد آمد، آن بود که متوجه شدم در تحلیل من از ایران عصر رضاشاه اساسا هیچ اشاره، آگاهی، علم و اطلاعی از شرایط و وضعیت سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ایرانی که او در آن به قدرت می رسد وجود ندارد.» این نقیصه معرفتی، سرآغاز سفری فکری می شود که حاصل آن کتابی است با نگاهی متوازن و بی طرفانه به یکی از بحث انگیزترین چهره های تاریخ ایران. آنچه در ادامه می آید، کوششی است برای بازنمایی این نگاه بینابین .

نقد روایت رسمی و تئوری توطئه
صادق زیباکلام کتاب خود را با نقدی بنیادین بر روایت رسمی حکومتی از رضاشاه آغاز می کند. این روایت که در کتاب های درسی مدارس و دانشگاه ها تدریس می شود، رضاشاه را «عامل انگلستان» معرفی می کند که به دستور این کشور به قدرت رسید و تمامی اقداماتش در جهت تامین منافع استعماری بریتانیا بود. نویسنده با اشاره به تجربه شخصی خود می نویسد: «نگاه من هم به رضاشاه کم و بیش همان روایت رسمی حکومتی بود: رضاشاه را انگلیسی ها به قدرت رساندند و او عامل آنان بود... اینها مجموعه آگاهی های من در مورد رضاشاه بود» . اما زیباکلام با پژوهشی جدی در دانشکده صلح شناسی دانشگاه برادفورد، دریافت که این پارادایم ساده انگارانه با واقعیات تاریخی همخوانی ندارد. او به تدریج متوجه شد که در تحلیل رایج از رضاشاه، اساسا هیچ اشاره ای به شرایط بغرنج و بحرانی ایران در آستانه کودتای ۱۲۹۹ وجود ندارد. گویی ایران خالی از سکنه بوده و تنها رضاشاه و انگلستان در آن حضور داشته اند. این غفلت از زمینه های تاریخی، بزرگ ترین ضعف روایت حکومتی است. نویسنده همچنین مفهوم «تاریخ مصرف» را که در ادبیات سیاسی ایران برای توضیح برکناری رضاشاه به کار می رود، به شدت نقد می کند و آن را «آچار فرانسه ای جادویی» می خواند که هرگاه تحلیل ها با بن بست مواجه می شوند، به کار گرفته می شود. او استدلال می کند که برکناری رضاشاه در شهریور ۱۳۲۰، نه به دلیل پایان یافتن «تاریخ مصرفش»، بلکه نتیجه مستقیم تحولات جنگ جهانی دوم و اشغال ایران توسط متفقین بود. به این ترتیب، زیباکلام با نقد تئوری های توطئه و مفهوم غیرعلمی «تاریخ مصرف»، راه را برای خوانشی تازه و واقع بینانه از شخصیت و دوران رضاشاه هموار می کند.
ایران در آستانه فروپاشی؛ زمینه های ظهور رضاشاه
یکی از مهم ترین دستاوردهای کتاب زیباکلام، ترسیم تصویری دقیق و هولناک از وضعیت ایران در آستانه کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ است. نویسنده با استفاده از یک «تور ایرانگردی» فرضی، خواننده را با واقعیت تلخ فروپاشی کشور آشنا می کند. او از چابهار وارد می شود و در سیستان و بلوچستان اثری از حاکمیت دولت مرکزی نمی یابد؛ قبایل بلوچ عملا در منطقه حکومت می کنند. در مشهد و تبریز، دولت مرکزی حضوری اسمی دارد و قدرت واقعی در دست خوانین محلی و رهبرانی چون شیخ محمد خیابانی است. در کردستان، اسماعیل خان سیمیتقو حفظ ظاهر را کنار گذاشته و حکومتی مستقل دارد. در شمال، میرزا کوچک خان جنگلی بر گیلان فرمان می راند و در خوزستان، شیخ خزعل با حمایت انگلستان، خود را حاکمی مستقل می خواند. نویسنده می نویسد: «گیلان، آذربایجان، کردستان و خوزستان عملا و بعضا رسما از ایران جدا شده بودند و در بخش های وسیعی از کشور اساسا اثری از حاکمیت ملی و قدرت مرکزی به چشم نمی خورد» . در چنین شرایطی، دولت مرکزی در تهران آن قدر ضعیف و ناتوان بود که به زحمت می توانست اقتدار خود را حتی در پایتخت حفظ کند. دولت ها به طور متوسط چند ماه بیشتر دوام نمی آوردند و خزانه کشور چنان خالی بود که دربار با دریافت ماهیانه ۱۵ هزار تومان قرض از سفارت انگلستان امورات خود را می گذراند. اقتصاد کشور از حرکت ایستاده بود و کشاورزی و دامداری به دلیل فقدان امنیت، فلج شده بودند. این تصویر دقیق از ایران پیش از کودتا، یکی از مهم ترین مولفه های کتاب است؛ زیرا نشان می دهد که ظهور رضاشاه در یک خلا قدرت رخ نداد، بلکه پاسخ جامعه ای بود که سال ها از هرج ومرج و بی ثباتی به ستوه آمده بود. بسیاری از ایرانیان، از جمله نخبگان و روشنفکران، به دنبال «ناجی ای» می گشتند که بتواند نظم و امنیت را به کشور بازگرداند. نویسنده تاکید می کند که درک این زمینه تاریخی، برای فهم چرایی استقبال نسبی از رضاشاه و کودتای ۱۲۹۹ ضروری است.
رضاخان؛ کودکی، نوجوانی و شکل گیری شخصیت
زیباکلام برای پاسخ به این پرسش که رضاخان که بود و چگونه به این مرتبه رسید، به واکاوی دوران کودکی و نوجوانی او می پردازد. تصویری که او از زندگی ابتدایی رضاخان ترسیم می کند، تصویر یتیمی و فقر مطلق است. رضاخان در ۲۴ اسفند ۱۲۵۶ در منطقه سوادکوه مازندران به دنیا آمد. پدرش عباسعلی خان، سربازی در فوج سوادکوه بود که اندکی پس از تولد رضا درگذشت. مادرش نوش آفرین، زنی گرجی بود که با خصومت خانواده همسرش مواجه شد و وقتی رضا هنوز هفت سالش تمام نشده بود، بر اثر بیماری تیفوس از دنیا رفت . نویسنده با نثری تاثیرگذار، ماجرای نجات یافتن رضای خردسال از سرما و بوران در امامزاده هاشم را روایت می کند؛ ماجرایی که خود رضاشاه بعدها آن را نشانه ای از تقدیر خود برای خدمت به کشور می دانست. پس از مرگ مادر، سرپرستی رضا به دایی اش ابوالقاسم بیگ رسید که او نیز وضع مالی مناسبی نداشت و به عنوان خیاط و سرباز درجه داری در لشکر قزاق خدمت می کرد. فقر چنان بود که ابوالقاسم بیگ نتوانست رضا را به مدرسه بفرستد. از این رو، رضا در کوچه پس کوچه های محله سنگلج تهران بزرگ شد و به جای پدر و مادر، مدرسه و معلم، دست پرورده کوچه و خیابان بود. همین محیط، شخصیتی خاص در او پرورش داد: بی باکی، قلدری، ریاست طلبی، حرف نشنوی و رفتار لات مابانه. نویسنده می نویسد: «رضا داشت کم کم وارد اجتماعی می شد که نه از ثبات و امنیت چندانی برخوردار بود و نه اثری از قانون در آن به چشم می خورد؛ جامعه ای که در آن زور و قدرت حرف اول را می زد» . در چنین جامعه ای، همین ویژگی ها که امروز نکوهیده می شوند، ارزشمندترین دارایی رضا بودند و بعدها نقش مهمی در موفقیت او ایفا کردند. این تحلیل جامعه شناختی از شخصیت رضاخان، نشان می دهد که او نه از پیش طراح و برنامه ریزی شده بود، بلکه محصول شرایط اجتماعی و تاریخی خاص خود بود.
رضاخان در لشکر قزاق؛ شایسته سالاری در عمل
نقطه عطف زندگی رضاخان، ورود او به لشکر قزاق در سن ۱۴ سالگی بود. نویسنده با جزئیات کامل نشان می دهد که چگونه رضای نوجوان به عنوان «پادو» وارد قزاقخانه شد و به تدریج با پشتکار، استعداد و شجاعت خود، پله های ترقی را طی کرد. آنچه در این میان اهمیت دارد، تاکید زیباکلام بر این نکته است که لشکر قزاق در آن مقطع، از معدود نهادهایی در ایران بود که در آن «شایسته سالاری» حرف اول را می زد و ترقی نیروها تا حد زیادی در گرو استعداد و توانایی های فردی بود. در حالی که در سایر بخش های جامعه، تعلق فرد به این یا آن طبقه یا خاندان اشرافی عامل اصلی پیشرفت و ترقی شمرده می شد.رضای جوان از همان ابتدا، عشق و علاقه وافری به یادگیری فنون نظامی نشان داد. او در هر فرصتی که پیش می آمد، داوطلبانه به فراگیری آموزش های نظامی از جمله نظام جمع، باز و بسته کردن اسلحه و سوارکاری می پرداخت. این پشتکار باعث شد که خیلی زود توجه افسران و فرماندهان را به خود جلب کند و در ۱۵ سالگی رسما به فوج پیاده نظام قزاق بپیوندد. نویسنده با برشمردن ویژگی های شخصیتی رضاخان که باعث پیشرفت او شد، به ترکیبی از صفات مثبت و منفی اشاره می کند: جسارت، خشونت، یکدندگی، شجاعت، تهور، بی باکی، انضباط، تحمل سختی، توان فیزیکی بالا، و در عین حال لات منشی و بددهنی. اما آنچه رضاخان را از بسیاری دیگر متمایز می کرد، پاک دستی و عدم سوءاستفاده های مالی بود. او در سراسر زندگی نظامی اش در قزاقخانه، «حق وحساب» گرفتن جایی نداشت و به لشکر قزاق به عنوان ابزاری برای کسب درآمد و ثروت نگاه نمی کرد . این پاک دستی، همراه با شجاعت و فداکاری هایش در میدان های نبرد، باعث شد که افسران و سربازان قزاق به او به چشم یک قهرمان بنگرند و از ته دل پشتش بایستند. این وفاداری عمیق، بعدها در بحرانی ترین لحظات زندگی سیاسی او، از جمله در ماجرای جمهوری خواهی، به کمکش آمد و او را از سقوط نجات داد.
کودتای ۱۲۹۹؛ طراحی انگلیس یا فرصت طلبی تاریخی؟
یکی از بحث انگیزترین بخش های کتاب، تحلیل نویسنده از کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ است. زیباکلام با قاطعیت روایت رایج مبنی بر طراحی کودتا توسط سفارت انگلستان را رد می کند. استدلال اصلی او بسیار ساده و در عین حال قانع کننده است: اگر کودتا توسط انگلیسی ها طراحی شده بود، باید همانند دیگر مداخلات آن کشور در ایران (از جمله قرارداد ۱۹۱۹) حجم قابل توجهی اسناد و مکاتبات میان سفارت تهران و وزارت خارجه لندن در این باره وجود داشته باشد، در حالی که در عمل چنین اسنادی موجود نیست . نویسنده می نویسد: «بر اساس آنچه از مجموعه اسناد و مدارک موجود و نیز اوضاع و احوال کشور برمی آید، می توان گفت کل ماجرای کودتا یک برنامه ریزی دقیق و پیچیده نبود» . به جای آن، زیباکلام تصویری بسیار پیچیده تر و واقعی تر از وقایع ارائه می دهد. او نشان می دهد که در نیمه دوم سال ۱۲۹۹، طیف وسیعی از نیروهای سیاسی و اجتماعی ایران، اعم از معتدل و رادیکال، به این نتیجه رسیده بودند که تنها راه نجات کشور از وضعیت اسفناک کنونی، روی کار آمدن یک دولت مقتدر مرکزی است. در این میان، انگلیسی ها نیز که در آن مقطع با شکست قرارداد ۱۹۱۹ و مخالفت های گسترده با حضورشان در ایران مواجه بودند، به تدریج به این جمع بندی رسیدند که باید از میان همان نیروهای داخلی، حامیانی برای خود پیدا کنند. نقش تعیین کننده در این میان را سرهنگ آیرون ساید، فرمانده نیروهای انگلیسی در شمال ایران، ایفا کرد. او که ماموریت داشت نیروهایش را از ایران خارج کند، پس از مشاهده بی کفایتی مطلق احمدشاه و رجال قاجار از یک سو، و توانایی های رضاخان از سوی دیگر، او را «هول داد» که با لشکر قزاق به تهران حرکت کند. زیباکلام تاکید می کند که آیرون ساید نقش یک «کاتالیزور» را ایفا کرد؛ او اندیشه کودتا را که به صورت خام در ذهن رضاخان و برخی افسران دیگر وجود داشت، از قوه به فعل درآورد.
دو چهره کودتا؛ صعود رضاخان در برابر سقوط سیدضیاء
یکی از جذاب ترین بخش های کتاب، تحلیل سرنوشت بسیار متفاوت دو بازیگر اصلی کودتا است. در ابتدای کار، سیدضیاءالدین طباطبایی چهره اصلی و رهبر کودتا بود. او از حمایت کامل سفارت انگلیس (نورمن) برخوردار بود، از خانواده ای روحانی و متوسط می آمد، تحصیل کرده، روزنامه نگار و مسلط به زبان های خارجی بود. در مقابل، رضاخان چهره ای کاملا گمنام و ناشناخته بود که نه از حمایت سفارت برخوردار بود، نه نسبتی با اشراف و رجال داشت و نه حتی نامش در تهران شنیده شده بود. نویسنده می نویسد: «در هفت آسمان ایران، حتی یک ستاره کم نور هم برای رضاخان نمی درخشید. برعکس همه نگاه ها متوجه چهره اصلی کودتا، سید مقتدر، انقلابی، قاطع و پرشر و شور بود» . اما تنها صد روز بعد، همه چیز وارونه شد. سیدضیاء از قدرت کنار گذاشته شد و ناگزیر به ترک کشور شد، در حالی که رضاخان روز به روز قدرتمندتر می شد. زیباکلام این تحول شگفت انگیز را نه محصول توطئه انگلستان، بلکه نتیجه مستقیم عملکرد خود دو نفر می داند. سیدضیاء با دستگیری گسترده رجال و اعیان، لغو قرارداد ۱۹۱۹ و خشمگین ساختن لرد کرزن، تلاش برای استخدام مستشاران غیرانگلیسی، و مهم تر از همه، فقدان پایگاه اجتماعی و نظامی وفادار، خود زمینه های سقوطش را فراهم کرد. در مقابل، رضاخان با درک درست از اولویت ها، تمام تمرکز خود را بر تقویت قشون و نیروهای نظامی گذاشت، خود را از درگیری های سیاسی دور نگه داشت و با کسب وفاداری عمیق افسران و سربازان، به تدریج به بازیگری کلیدی و غیرقابل حذف در صحنه قدرت تبدیل شد. نویسنده تاکید می کند که رضاخان اگرچه جاه طلبی های بلندی در سر داشت، اما آن قدر واقع بین بود که بداند در آن مقطع، حد و اندازه او وزارت جنگ و فرماندهی لشکر قزاق است.
نقش آیرون ساید و لورین؛ تغییر نگاه بریتانیا
نویسنده در کتاب خود به تفصیل به نقش دو شخصیت کلیدی انگلیسی در صعود رضاخان می پردازد: سرهنگ آیرون ساید و سر پرسی لورین. آیرون ساید، فرمانده نظامی، نقش «هل دهنده» را ایفا کرد. او بود که رضاخان را برای حرکت به سوی تهران ترغیب کرد و به او اطمینان داد که انگلیسی ها مانعی ایجاد نخواهند کرد. اما نقش مهم تر و استراتژیک تر را لورین، سفیر جدید بریتانیا، ایفا کرد. لورین در آذر ۱۳۰۰ و درست در بحبوحه مناقشه بزرگ میان رضاخان و قبایل جنوب به ایران آمد. او برخلاف نورمن، نگاهی مثبت و واقع بینانه به رضاخان داشت. نویسنده از قول لورین نقل می کند که رضاخان را «سرتاپا یک فرد ملی» می دانست و معتقد بود او یگانه عامل ایجاد پایداری در ایران است .لورین با شجاعت و درایت، تلاش کرد لرد کرزن و وزارت خارجه بریتانیا را متقاعد کند که دوران حمایت از خوانین و رجال فاسد به سر آمده و برای حفظ منافع بلندمدت بریتانیا در ایران، باید از رضاخان به عنوان نماد یک دولت متمرکز و قدرتمند ملی حمایت کرد. این تغییر نگاه در دستگاه دیپلماسی بریتانیا، به ویژه در آستانه لشکرکشی رضاخان به خوزستان، از اهمیت حیاتی برخوردار بود. زیباکلام نشان می دهد که چگونه لورین در برابر مخالفت های سرسختانه کرزن و کنسول های محلی بریتانیا (در اهواز و بوشهر) که همچنان حامی سرسخت شیخ خزعل بودند، ایستاد و موفق شد نظر لندن را به نفع رضاخان تغییر دهد. نویسنده تاکید می کند که این تغییر موضع، نه از روی عطوفت به ایران، بلکه بر اساس محاسبات دقیق منافع بریتانیا صورت گرفت. لورین به درستی دریافته بود که ایران یکپارچه و باثبات تحت رهبری رضاخان، بسیار بهتر از ایران ضعیف و متلاشی می تواند از منافع بریتانیا (به ویژه نفت) حفاظت کند و مانع نفوذ شوروی شود.
یکپارچگی ایران؛ بزرگ ترین دستاورد رضاشاه
بی تردید، بزرگ ترین و ماندگارترین دستاورد رضاشاه، یکپارچه کردن ایران و پایان دادن به قدرت های محلی و گریز از مرکز بود. زیباکلام با تفصیل تمام، مراحل این لشکرکشی ها را شرح می دهد: سرکوب نهضت جنگل در گیلان، پایان دادن به شورش های کردستان به رهبری اسماعیل خان سیمیتقو، مهار ناامنی ها در لرستان، و در نهایت، بزرگ ترین و خطرناک ترین نبرد، یعنی لشکرکشی به خوزستان و رویارویی با شیخ خزعل. نویسنده این ماجرای آخر را مصداق «همه یا هیچ» می خواند. رضاخان می دانست که اگر در جنوب پیروز شود، گام نهایی را در مسیری که از اسفند ۱۲۹۹ آغاز کرده بود برخواهد داشت و ایران را برای همیشه یکپارچه خواهد کرد. اما اگر شکست می خورد، نه تنها خوزستان را از دست می داد، بلکه تمامی دستاوردهای سه سال و نیم گذشته اش نیز فرو می ریخت و کشور بار دیگر به ورطه هرج ومرج سقوط می کرد . شیخ خزعل با حمایت همه جانبه سنتی انگلستان (از جمله دریافت لقب سلطنتی، کمک های مالی و نظامی) و اتحاد با برخی خوانین بختیاری و لر، خود را در برابر رضاخان آماده می کرد. اما تغییر موضع هوشمندانه لورین در تهران، انزوای سیاسی خزعل را رقم زد. رضاخان نیز با هوشمندی تمام، از یک سو توان نظامی خود را با خرید تجهیزات پیشرفته (از جمله هواپیما) به رخ می کشید و از سوی دیگر با سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» میان قبایل جنوب اختلاف می انداخت. در نهایت، شیخ خزعل که خود را در برابر عزم راسخ رضاخان و بی میلی لندن به حمایت از او یافت، ناگزیر به تسلیم شد. فتح خوزستان در دی ماه ۱۳۰۳، نقطه عطفی در تاریخ معاصر ایران بود و برای نخستین بار پس از سال ها، حاکمیت دولت مرکزی بر تمامی نقاط کشور برقرار شد.
بحران جمهوری خواهی و درس عبرت
در اوج قدرت رضاخان، درست زمانی که تصور می کرد در سرازیری موفقیت قرار گرفته است، توفانی سهمگین از راه رسید که اگر وفاداری یاران نظامی اش نبود، شاید او را برای همیشه از صحنه قدرت حذف می کرد. این توفان، «غائله جمهوری خواهی» در اسفند ۱۳۰۲ بود. نویسنده با جزئیات کامل، شکل گیری این موج را تشریح می کند: فراکسیون تجدد مجلس، مطبوعات، روشنفکران، و حتی شماری از رجال قاجار، با توجه به بی لیاقتی مطلق احمدشاه و قاجاریه، به فکر تغییر رژیم به جمهوری افتادند. شوروی نیز از این حرکت حمایت کرد و انگلستان رسما بی طرف ماند. به نظر می رسید کار تمام است و به زودی جمهوری با ریاست رضاخان اعلام خواهد شد. اما در این میان، یک روحانی لاغراندام به نام سیدحسن مدرس، که نه حزب و تشکیلاتی داشت و نه از پایگاه اجتماعی وسیعی برخوردار بود، با تکیه بر قانون اساسی و سوگند نمایندگان، توانست موج جمهوری خواهی را متوقف کند. او با تاکتیک های پارلمانی و بسیج افکار عمومی (با کمک بازار و متدینین)، مانع از رای گیری در مجلس شد. رضاخان که از عصبانیت و ناکامی، به معترضان در بهارستان حمله کرد و آنان را به ضرب و شتم گرفت، در آستانه سقوط سیاسی قرار گرفت. احمدشاه که در اروپا بود، با استعفای رضاخان موافقت کرد و فرد دیگری را برای نخست وزیری معرفی نمود. زیباکلام این بحران را نقطه عطفی در زندگی سیاسی رضاخان می داند. او از این ماجرا درسی بزرگ آموخت: قدرت او تنها به حمایت نظامیان و روشنفکران وابسته نیست و برای ماندگاری، باید به «شریعت» و احساسات مذهبی مردم نیز احترام بگذارد . این درس، تغییر جهت گیری های بعدی او را در پی داشت.
استبداد و خودکامگی؛ روی دیگر سکه
اگر یکپارچگی ایران روی مثبت سکه سلطنت رضاشاه بود، استبداد و خودکامگی روی منفی و تاریک آن بود. زیباکلام در فصل سیزدهم کتاب، با صراحت و بی پرده به نقد این وجه شخصیت و حکومت رضاشاه می پردازد. او می نویسد که رضاشاه هیچ تحملی در برابر نقد و مخالفت نداشت و هر مانعی را با خشونت از سر راه برمی داشت. مجلس را به نهادی تشریفاتی تبدیل کرد، مطبوعات را تعطیل نمود، احزاب را منحل ساخت و هرگونه صدای مخالفی را خاموش کرد. او نه تنها منتقدان، که بسیاری از یاران وفادارش را نیز به حاشیه راند. رفتار او با روحانیون، به ویژه تبعید و قتل سیدحسن مدرس، نمونه ای از این خشونت بی حد بود . زیباکلام تاکید می کند که این استبداد صرفا حاصل خلق و خوی شخصی رضاشاه نبود، بلکه «فرزند زمانه خود» بودن نیز در آن نقش داشت. جامعه ایران در آن مقطع برای دموکراسی آماده نبود و رضاشاه نیز حاصلی جز حکومت استبدادی نمی شناخت. او به قانون و مجلس به چشم مانع نگاه می کرد و هرگز نتوانست میان «قدرت متمرکز» و «آزادی های مدنی» جمع کند. نویسنده با تاسف می نویسد که اگر رضاشاه می توانست کمی از استبداد خود بکاهد و به نهادهای مدنی و سیاسی اجازه رشد بدهد، شاید میراث ماندگارتری از خود بر جای می گذاشت. اما او چنان به قدرت مطلقه خو گرفته بود که هرگونه محدودیتی را برنمی تابید. این استبداد، زخم های عمیقی بر پیکر جامعه ایران وارد کرد که آثار آن تا سال ها پس از او نیز باقی ماند.
سیاست های فرهنگی و مذهبی؛ بزرگ ترین نقطه ضعف
بزرگ ترین و پرهزینه ترین اشتباه رضاشاه را باید در حوزه سیاست های فرهنگی و مذهبی جستجو کرد. زیباکلام با تاکید بر این نکته، می نویسد که رضاشاه به دلیل ناسیونالیسم افراطی و باور به تجدد غربی، به مبارزه با مظاهر مذهبی و سنت های دینی مردم برخاست. مهم ترین و جنجالی ترین این اقدامات، «کشف حجاب» اجباری در سال ۱۳۱۴ بود. نویسنده این رویداد را «ضربه ای عمیق به باورها و سنت های دینی مردم» می خواند .او نشان می دهد که چگونه این سیاست، نه تنها به آزادی زنان کمکی نکرد، بلکه آنان را در خانه ها محبوس ساخت و خشم و نفرت عمیقی از حکومت در دل متدینین ایجاد کرد. رضاشاه همچنین مراسم مذهبی، از جمله عزاداری ماه محرم را محدود و با نفوذ روحانیت به شدت مبارزه کرد. او حتی در مواردی به شعائر دینی توهین می کرد و سعی داشت فرهنگ ایران باستان را جایگزین فرهنگ اسلامی سازد. زیباکلام این اقدامات را حاصل جهل و بی خبری رضاشاه از عمق باورهای دینی مردم ایران می داند. او که در محیط لشکر قزاق و بدون آموزش دینی رشد کرده بود، هرگز نتوانست اهمیت و نفوذ روحانیت و تشیع را درک کند. تجربه تلخ شکست جمهوری خواهی می بایست به او می آموخت که با احساسات مذهبی مردم نمی توان به سادگی برخورد کرد، اما او نه تنها این درس را نیاموخت، بلکه در مسیر مخالفت با دین، گام های بلندتری نیز برداشت. این سیاست ها، بزرگ ترین میراث منفی رضاشاه بود و زمینه های بسیاری از مخالفت ها با او و بعدها با پسرش را فراهم آورد.
نتیجه گیری؛ شخصیتی تراژیک و میراثی دوگانه
زیباکلام در صفحات پایانی کتاب خود، به جمع بندی نهایی درباره شخصیت و میراث رضاشاه می پردازد. از نظر او، رضاشاه شخصیتی عمیقا تراژیک و متناقض بود. او در یک جمله به واکاوی این تناقض می پردازد: «در شخصیت رضاشاه صفات سازنده و ویرانگر در هم آمیخته بود» . او از یک سو ایران را از ورطه هرج ومرج و فروپاشی نجات داد، امنیت را برقرار کرد، کشور را یکپارچه ساخت و زیرساخت های مدرن را بنا نهاد. از سوی دیگر، با استبداد و خودکامگی خود، آزادی و قانون را قربانی پیشرفت کرد، با سیاست های ضد دینی خود زخم های عمیقی بر پیکره جامعه وارد ساخت، و با ثروت اندوزی شخصی، با آرمان های اولیه اش در تضاد افتاد. نویسنده تاکید می کند که هیچ یک از این دو وجه را نمی توان نادیده گرفت یا فدای دیگری کرد. رضاشاه را نمی توان صرفا به عنوان یک مستبد منفور یا صرفا به عنوان یک ناجی محبوب معرفی کرد. او هر دو بود؛ «قهرمان ملی» در عین حال «مستبدی خودرای». میراث او نیز به همین اندازه دوگانه و متناقض است. ایران یکپارچه و تا حد زیادی توسعه یافته، میراث ماندگار اوست، اما در کنار آن، استبداد نهادینه شده و خاطره تلخ سرکوب و بی حرمتی به دین نیز بخشی از میراث اوست. زیباکلام در پایان می نویسد که داوری نهایی درباره رضاشاه را باید به عهده تاریخ و نسل های آینده گذاشت .آنچه مسلم است، او چهره ای نیست که بتوان به سادگی از کنارش گذشت یا با یک برچسب او را برای همیشه در قفسه تاریخ بایگانی کرد. رضاشاه بخشی جدایی ناپذیر از هویت تاریخی ایران مدرن است و شناخت او، شناخت بخش مهمی از تاریخ پرپیچ وخم این سرزمین است.