هرمز نقطه تعیین کننده نظم جهانی

31 فروردین 1405 - خواندن 8 دقیقه - 30 بازدید


تنگه هرمز یکی از مهم ترین گذرگاه های راهبردی جهان به شمار می رود؛ مسیری حیاتی که بخش بزرگی از صادرات نفت و گاز خلیج فارس از آن عبور می کند و هرگونه تنش نظامی در آن می تواند نه تنها امنیت منطقه، بلکه اقتصاد جهانی را نیز به شدت تحت تاثیر قرار دهد. در چنین شرایطی، هر سطحی از رویارویی نظامی قادر است چالشی خطرناک برای کل منطقه و حتی جهان ایجاد کند. آنچه امروز به عنوان جنگی تمام عیار از سوی آمریکا و اسرائیل علیه ایران در این منطقه تحمیل شده است، خود نشان دهنده اهمیت حیاتی این گذرگاه برای اقتصاد جهانی است.

ایران به واسطه موقعیت جغرافیایی خود در سواحل شمالی تنگه هرمز، از مزیت های راهبردی قابل توجهی برخوردار است. تسلط طبیعی بر سواحل طولانی، در اختیار داشتن جزایر متعدد و اشراف بر مسیرهای اصلی دریایی، به این کشور امکان داده است تا نقش مهمی در امنیت کشتیرانی ایفا کند. افزون بر این، استقرار سامانه های دفاعی ساحلی، موشکی و دریایی طی سال های گذشته، توان ایران را در تاثیرگذاری بر معادلات امنیتی این گذرگاه، به ویژه در شرایط بحران، افزایش داده است.

تنگه هرمز صرفا یک مسیر دریایی نیست، بلکه نقطه ای استراتژیک است که آینده امنیت اقتصادی جهان به آن گره خورده است. در چنین فضایی، شکل گیری یک نظم امنیتی منطقه ای مبتنی بر همکاری کشورهای ساحلی، گفت وگو و اعتمادسازی می تواند جایگزینی پایدار برای رقابت های نظامی و حضور قدرت های خارجی باشد. هرچند این مسیر آسان نیست، اما برای دستیابی به ثبات منطقه ای و رفاه مردم خاورمیانه ضرورتی انکارناپذیر دارد.

از اولین روزهای ماه رمضان، آمریکا و اسرائیل به دلایل کاملا واهی حملاتی را علیه ایران آغاز کرده اند. مهم ترین توجیه آن ها، نگرانی های امنیتی اعلام شده است؛ از جمله مهار برنامه هسته ای و توان موشکی ایران و محدود کردن نفوذ منطقه ای آن در کشورهایی مانند سوریه، لبنان و عراق. در کنار این موارد، حفظ توازن قدرت به نفع خود در خاورمیانه نیز از اهداف کلیدی این دو کشور به شمار می رود. برخی تحلیلگران بر این باورند که بخشی از این اقدامات با هدف وادار کردن ایران به تغییر رفتار سیاسی و منطقه ای، کشاندن آن به مذاکره تحت فشار، و حتی در نهایت تغییر نظام سیاسی صورت می گیرد. بنابراین، مسئله تنها به نفت محدود نمی شود، بلکه ترکیبی از رقابت های سیاسی، امنیتی و ژئوپلیتیکی عامل اصلی تنش هاست.

از آغاز درگیری ها، آمریکا و اسرائیل مدعی بوده اند که توان دفاعی ایران به شدت تضعیف شده و جنگ رو به پایان است. آن ها ادعا می کنند که ایران نه به دنبال پیروزی نظامی است و نه قصد دارد هزینه های جنگ را به گونه ای افزایش دهد که ادامه آن بی صرفه شود. با این حال، تفاوت میان «پیروزی نظامی» و «پیروزی از طریق تحمیل هزینه» هنوز برای بسیاری به خوبی روشن نشده است. به نظر می رسد ایران رویکرد خود را فراتر از یک نبرد صرفا نظامی تعریف کرده و وارد عرصه ای از جنگ اقتصادی شده است.

در این چارچوب، هدف اصلی نه یک پایگاه نظامی، نه یک ناو جنگی و حتی نه یک کشور خاص، بلکه قیمت نفت است. بر اساس این تحلیل، ایران پیروزی را نه در سرنگونی تجهیزات پیشرفته نظامی، بلکه در افزایش قیمت نفت تا سطحی تعریف می کند که فشار آن اقتصاد جهانی را دچار بحران کند. رسیدن قیمت هر بشکه نفت به حدود ۲۰۰ دلار، به عنوان نقطه ای تعیین کننده در این راهبرد مطرح می شود؛ جایی که فشار اقتصادی می تواند رهبران جهان را به واکنش وادارد و معادلات سیاسی را تغییر دهد.

اجرای چنین راهبردی از طریق ابزارهایی انجام می شود که در ظاهر ساده اما در عمل تاثیرگذارند: پهپادهای کم هزینه ای که زیرساخت های گران قیمت را هدف قرار می دهند، مین گذاری در مسیرهای حساس دریایی، و حمله به خطوط لوله، مراکز ذخیره سازی و پالایشگاه ها. این اقدامات نه تصادفی اند و نه ناشی از استیصال، بلکه حاصل سال ها برنامه ریزی و آمادگی برای چنین سناریویی هستند. هدف نهایی، مختل کردن جریان نفت است؛ زیرا هرگونه اختلال در عرضه، مستقیما به افزایش قیمت منجر می شود و این افزایش، فشار گسترده ای بر اقتصاد جهانی وارد می کند.

در چنین شرایطی، معادله ای شکل می گیرد که در آن افزایش شدید قیمت انرژی می تواند نارضایتی عمومی را در کشورهای مصرف کننده، به ویژه در آمریکا، تشدید کند و رهبران سیاسی را تحت فشار قرار دهد. از این منظر، ایران تلاش نمی کند صرفا در جنگ دوام بیاورد، بلکه می کوشد هزینه پیروزی در جنگ را برای طرف مقابل آن قدر سنگین کند که از ادامه آن منصرف شود.

در همین حال، ترامپ و مشاوران یهودی اش که آغازگر جنگ تحمیلی علیه هستند، اکنون با بحرانی روبه شدند که مستقیما بر قیمت سوخت در داخل آمریکا تاثیر می گذارد. هم اینک آمریکا میان دو گزینه دشوار قرار گرفته است: عقب نشینی با هزینه سیاسی بالا یا ادامه جنگی فرسایشی با پیامدهای اقتصادی سنگین. تحلیلگران معتقدند این رویارویی می تواند فراتر از یک درگیری منطقه ای رفته و حتی به تغییر آرایش قدرت در سطح جهانی و تضعیف نظم تک قطبی منجر شود.

حتی با فرض پذیرش استدلال های مطرح شده برای آغاز جنگ، شواهد نشان می دهد که این درگیری نه تنها مشکلات را حل نکرده، بلکه آن ها را تشدید کرده است. بحران انرژی ناشی از تنش ها، زنجیره تامین مواد غذایی را نیز تحت تاثیر قرار داده و کشاورزان در مناطق مختلف جهان با کمبود سوخت مواجه شده اند؛ مسئله ای که می تواند به افزایش قیمت غذا و تشدید تورم جهانی بینجامد.

در این میان، ذخایر استراتژیک انرژی جهان نیز محدودیت هایی دارند و در صورت تداوم فشارها بر مسیرهای دریایی، تاب آوری آن ها کاهش می یابد. اگر ایران بتواند برای مدت مشخصی کنترل شرایط در تنگه را حفظ کند، ممکن است معادلات تحریم و فشار اقتصادی نیز دستخوش تغییر شود و به تدریج شاهد دگرگونی در ساختار منطقه باشیم.

نیروهای دریایی و هوایی آمریکا در تلاش برای حفظ جریان تجارت جهانی با چالش های پیچیده ای مواجه شده اند؛ از جمله تاکتیک های جنگ نامتقارن که شناسایی و مقابله با آن ها دشوار است. پراکندگی جغرافیایی توانمندی های دفاعی ایران نیز این پیچیدگی را افزایش داده و توازن قوا را به چالش کشیده است.

در عین حال، کشورهای حاشیه خلیج فارس با نگرانی از پیامدهای یک جنگ گسترده، تمایل چندانی به همراهی کامل با راهبرد نظامی آمریکا نشان نداده اند. آن ها بیم دارند که درگیری مستقیم، زیرساخت های حیاتی انرژی و ثبات اقتصادی شان را به خطر بیندازد. این وضعیت، نشانه ای از شکاف میان آمریکا و برخی متحدان سنتی اش در منطقه است.

برای کشورهای عربی منطقه، آینده امنیتی بیش از هر چیز به نحوه تعامل با ایران وابسته خواهد بود. ایران به عنوان یک بازیگر مهم منطقه ای با ظرفیت های قابل توجه، واقعیتی است که نمی توان آن را نادیده گرفت. از این رو، حرکت به سوی گفت وگو، همکاری اقتصادی و ایجاد سازوکارهای امنیتی مشترک می تواند راهی برای کاهش تنش ها و افزایش ثبات باشد. تعامل سازنده میان ایران و همسایگان عرب، به ویژه در حوزه هایی مانند امنیت انرژی، حفاظت از مسیرهای کشتیرانی، مقابله با قاچاق و توسعه همکاری های اقتصادی، می تواند زمینه ساز کاهش هزینه های نظامی و تقویت ثبات بلندمدت در منطقه شود؛ مسیری که هرچند دشوار، اما برای آینده ای باثبات و توسعه محور ضروری به نظر می رسد.

در مجموع، تحولات پیرامون تنگه هرمز نشان می دهد که معادلات قدرت در خلیج فارس وارد مرحله ای پیچیده و چندلایه شده است؛ جایی که ابزارهای اقتصادی، انرژی و ژئوپلیتیک به اندازه توان نظامی تعیین کننده اند. استمرار این روند می تواند نه تنها توازن منطقه ای، بلکه نظم اقتصادی جهانی را نیز دستخوش تغییر کند. از این رو، تنها راه پایدار برای عبور از این وضعیت، حرکت به سوی سازوکارهای همکاری محور، کاهش تنش و بازتعریف روابط امنیتی در چارچوبی منطقه ای است؛ رویکردی که در صورت تحقق، می تواند از تبدیل بحران به یک بی ثباتی فراگیر جلوگیری کرده و مسیر توسعه و ثبات بلندمدت را هموار سازد.


دکتر علی دادور