نقد جامعه شناختی فیلم جاماندگان (۲۰۲۳)

10 اردیبهشت 1405 - خواندن 5 دقیقه - 91 بازدید

در مدرسه شبانه روزی بارتون، طی تعطیلات کریسمس، سه انسانی که هیچ شباهتی به یک خانواده ندارند، به شکلی اجباری کنار هم قرار می گیرند: معلمی بدخلق و تنها، آشپزی سیاهپوست که فرزندش را در جنگ از دست داده، و دانش آموزی که خانواده اش او را به حال خود رها کرده اند. این سه نفر، بی آنکه بخواهند، شروع به بازسازی چیزی شبیه به یک خانواده می کنند، اما خانواده ای که از ابتدا بر ویرانه ها بنا شده است. معلم تاریخ، زمانی دانشجوی نخبه دانشگاه هاروارد بوده، اما به دلیلی که هرگز کاملا روشن نمی شود از آن مسیر طرد شده و حالا در این مدرسه شبانه روزی، دانش آموزان پولدار را با سخت گیری آزار می دهد. آشپز مدرسه، مادری است که پسرش در ویتنام کشته شده و حالا چیزی جز سکوت و اندوه برایش باقی نمانده. نوجوان باهوشی که مادرش او را به ماه عسل با همسر جدیدش ترجیح نداده، میان خشم و آسیب پذیری در نوسان است. نکته اساسی اینجاست: هیچ کدام از این سه نفر خانواده ای ندارند که به آن تکیه کنند، اما مشکل آنها شخصی نیست، بلکه ساختاری است. نظامی اجتماعی که پسر مری را به جنگ فرستاده، همان نظامی است که پل را از نخبگی طرد کرده و آنگوس را به موجودی زائد در معادلات خانوادگی اش تبدیل کرده است. آنها قربانیان یک اشتباه فردی نیستند، بلکه محصولات فرعی یک ماشین اجتماعی معیوب اند.

تنهایی هر یک از این سه شخصیت، جنس متفاوتی دارد، اما ریشه همه آنها به یک ساختار اجتماعی برمی گردد. پل نماینده یک قشر خاص است: روشنفکری که سرمایه فرهنگی بالایی دارد، اما از قدرت و ثروت واقعی محروم مانده. او در خلوت خود، مارکوس اورلیوس می خواند و تاریخ تمدن های باستانی را تدریس می کند، اما این دانش او را به جایی نرسانده جز انزوایی خودخواسته در مدرسه ای که از شاگردان متنفر است و آنها هم از او. این همان سرنوشت طبقه متوسط فرهنگی در آمریکای دهه هفتاد است: آنقدر سرمایه دارند که خدمتکار طبقه حاکم باشند، و آنقدر فقیر که هرگز به خود طبقه حاکم راه پیدا نکنند. مری اما از جنسی دیگر تنهاست: تنهایی اش، تنهایی طبقه کارگر سیاهپوستی است که پسرش را به جنگی فرستاده اند که هیچ ربطی به زندگی اش نداشته. او حتی اجازه عزاداری آشکار هم ندارد، چون باید قوی باشد و به کارش برسد؛ این همان خشونتی است که جامعه از اقلیت های نژادی و طبقاتی انتظار دارد: رنج بکش، اما بی صدا. آنگوس هم در دسته سومی جای می گیرد: نوجوانی از طبقه مرفه که از نظر عاطفی کاملا ورشکسته است. پول خانواده اش او را از جنگ معاف نمی کند و آسایشگاه روانی، سرنوشت محتومی است که در انتظار پدرش بوده و حالا سایه اش بر سر او هم سنگینی می کند. فیلم هوشمندانه تر از آن است که این سه تنهایی را جداگانه بررسی کند؛ در عوض نشان می دهد که تنهایی، برخلاف تصور رایج، یک مسئله فردی و روان شناختی نیست، بلکه محصول ساختارهای اجتماعی ای است که انسان ها را از یکدیگر جدا می کند تا راحت تر کنترلشان کند.

اشاره فیلم به نقاشی های پیکاسو اتفاقی نیست. پیکاسو پس از جنگ جهانی، دیگر چهره انسان ها را کامل و منظم نقاشی نمی کرد؛ بینی جایی بود و چشم ها جای دیگر. این تکه پاره کردن صورت، اعتراضی بود. «جاماندگان» هم دقیقا همین کار را می کند: شخصیت هایش را به ما نشان می دهد، اما نه به عنوان انسان هایی کامل، بلکه به عنوان تکه های به هم چسبیده ای از آسیب های اجتماعی. چشم تنبل پل فقط یک نقص جسمی نیست؛ نمادی است از نگاهی که جهان را تکه تکه می بیند و دیگر نمی تواند به هیچ روایت یکپارچه ای اعتماد کند. دانش او از تاریخ باستان، پناهگاهی است برای فرار از زمانه ای که در آن زندگی می کند. مری، با آن وقار سنگین و خنده های گاه به گاهش، زنی است که سیستم از او خواسته اندوهش را پنهان کند و به کارش برسد. آنگوس هم نوجوانی است که هوش سرشارش نمی تواند خلا عاطفی زندگی اش را پر کند. این سه نفر، مثل یک تابلو، وقتی در کنار هم قرار می گیرند تازه معنای کامل پیدا می کنند: هر کدام بخشی از یک حقیقت اجتماعی بزرگ تر را نمایندگی می کنند که از تنهایی و انزوای فردی قابل درک نیست. فیلم به ما می گوید که در جامعه پساجنگ، انسان ها دیگر نمی توانند کامل باشند، و هر ادعایی درباره تمامیت و کمال، دروغی بیش نیست.