مرز ظریف میان «همدلی بالینی» و «عادی سازی افراطی» در روان درمانی
در سال های اخیر و همزمان با گسترش محتوای روان شناختی در شبکه های اجتماعی، نوعی دوگانگی در نحوه مواجهه با رنج روانی انسان بیش از گذشته به چشم می خورد. از یک سو رویکردهای سرد و صرفا تشخیصی که تجربه زیسته فرد را به مجموعه ای از برچسب های بالینی تقلیل می دهند و از سوی دیگر رویکردی که با نیت همدلانه، بسیاری از نشانه ها و دشواری های روانی را صرفا «طبیعی» جلوه می دهد. در حالی که همدلی یکی از ستون های اصلی رابطه درمانی محسوب می شود، فقدان دقت بالینی می تواند به نوعی عادی سازی ناسالم منجر شود؛ وضعیتی که در آن شدت، تداوم یا پیامدهای یک مشکل روانی نادیده گرفته می شود و در نتیجه مسیر درمان به تاخیر می افتد یا حتی مختل می شود.
همدلی در معنای بالینی آن به معنای توانایی درک تجربه هیجانی مراجع، دیدن جهان از منظر او و اعتباربخشی به رنج او بدون قضاوت است. با این حال، همدلی به معنای تایید تمام برداشت ها یا رفتارهای مراجع نیست و همچنین به معنای نادیده گرفتن واقعیت های بالینی یا انکار آسیب شناسی احتمالی نیز محسوب نمی شود. یک پاسخ همدلانه می تواند تجربه فرد را قابل فهم بداند و آن را در زمینه شرایط زندگی او معنا کند، اما این رویکرد با ساده سازی یا کم اهمیت جلوه دادن نشانه ها تفاوت دارد. زمانی که گفته می شود «با توجه به شرایطی که تجربه کرده ای، قابل درک است که چنین اضطرابی را احساس کنی»، تجربه هیجانی فرد به رسمیت شناخته می شود. اما اگر گفته شود «همه همین طورند، کاملا طبیعی است و جای نگرانی ندارد»، ممکن است ناخواسته شدت مشکل یا نیاز احتمالی به مداخله تخصصی کم اهمیت جلوه داده شود.
در فضای عمومی، عادی سازی اغلب با هدف کاهش شرم و انگ انجام می شود، اما در کار بالینی هر نشانه باید در چارچوب شدت، تداوم، میزان اختلال در کارکرد و سطح خطر ارزیابی شود. شباهت داشتن یک تجربه با احساسات رایج در جامعه لزوما به معنای سالم بودن یا بی خطر بودن آن نیست. برای مثال، ممکن است بسیاری از افراد در مقاطعی احساس خستگی یا اضطراب را تجربه کنند، اما زمانی که این حالت ها به شکل پایدار، شدید یا ناتوان کننده ظاهر شوند، دیگر نمی توان آنها را صرفا به عنوان واکنشی طبیعی تلقی کرد. در چنین شرایطی، عادی سازی افراطی می تواند باعث تاخیر در مراجعه تخصصی، کاهش انگیزه برای دریافت کمک حرفه ای، تثبیت الگوهای ناسازگار یا حتی نادیده گرفتن خطرهایی مانند خودآسیب رسانی یا اختلالات شدیدتر شود.
کار حرفه ای در حوزه سلامت روان مستلزم حرکت میان دو قطب افراطی است: نه آسیب پنداری افراطی که هر تجربه انسانی را به نشانه ای از اختلال تبدیل کند، و نه عادی سازی افراطی که رنج واقعی و نیاز به درمان را کم اهمیت جلوه دهد. درمانگر باید بتواند در عین معتبر دانستن تجربه مراجع، نشانه های خطر، اختلال در عملکرد و الگوهای ناسازگار را نیز تشخیص دهد. این همان نقطه ای است که مفهوم دقت بالینی اهمیت پیدا می کند؛ یعنی توانایی تشخیص اینکه کدام واکنش می تواند پاسخی انسانی، گذرا و متناسب با شرایط باشد و کدام واکنش نشان دهنده الگویی است که نیازمند توجه و مداخله تخصصی تر است.
یکی از مهارت های مهم در کار بالینی، تفکیک میان «اعتباربخشی به تجربه هیجانی» و «تایید کامل برداشت یا رفتار» است. وقتی گفته می شود «می توانم بفهمم چرا چنین احساسی داری»، تجربه فرد دیده و به رسمیت شناخته می شود، اما این جمله به معنای آن نیست که هر برداشت، تفسیر یا رفتاری که از آن احساس ناشی شده الزاما دقیق، سازگار یا بی خطر است. روان درمانی موثر زمانی شکل می گیرد که مراجع هم احساس دیده شدن و فهمیده شدن داشته باشد و هم در صورت لزوم با الگوهای ناکارآمد، باورهای تحریف شده یا رفتارهای آسیب زا به شکلی حرفه ای مواجه شود.
به همین دلیل، هنر کار بالینی در حفظ تعادلی ظریف میان همدلی انسانی و ارزیابی دقیق حرفه ای نهفته است. مراجع نیاز دارد که رنج او جدی گرفته شود و تجربه اش معتبر دانسته شود، اما در عین حال لازم است که وضعیت او به درستی سنجیده شود تا در صورت نیاز مسیر درمانی مناسب شکل بگیرد. در واقع، روان درمانی زمانی بیشترین اثربخشی را دارد که فرد هم «دیده شود» و هم «به درستی ارزیابی شود»؛ تعادلی که بدون دقت بالینی قابل دستیابی نیست.
علیرضا صیاد
۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵