بازنمایی عشق افلاطونی در بستر عاشقانه های فولکلوریک: مطالعه موردی شعر«ایمه بری دت ا هوزه نوره»

29 خرداد 1405 - خواندن 30 دقیقه - 45 بازدید

«ایمه بری دت ا هوز نوره»

اصولا، فهم و درک از ادبیات، آگاهی از سیر تکامل اشعار فولکلوریک(بومی) و تجلی این اشعار در روزگاران گذشته هر قوم، به وارثان شعر و ادب کمک میکند تا آگاهانه هویت، فرهنگ و ادبیات گذشته را پاس بدارند و اندیشه، احساس و زبان گذشتگان خود را به خوبی ارج نهند. زیرا، شناخت اندیشه، فرهنگ و زبان نیاکان، همواره و در همه جا اکسیر اصیل بودن در ما را به ارث گذاشته و در برابر هژمونی فرهنگ های دیگر محفوظ داشته است که این مهم، اساس هویت هر قوم و عامل وحدت بین آنها بوده و گذشته را به حال و آینده پیوند داده است.

در شعر « ایمه بری دت ا هوز «نوره « که اکنون آن را فراروی آینه نگاه شما قرار داده ایم، کوشیده ایم تا سرچشمه اندیشه، فرهنگ، زبان و احساس امروز خود را در اینگونه اشعار دیروزی پیدا کنیم. برای دستیابی به این مطلوب، با درک کلیت بافت این اشعار میتوان به ساحت هنری این نوع سروده های بومی آگاهانه تر راه یافت.

بنابراین، برای گردآوری این‎ شعر، نخست، به صورت میدانی با گویشوران لک زبان ناخوانای بین سنین 60 تا 75 سال که هنوز زبان لکی اصیل خود را به خوبی حفظ کرده بودند و زبانی غیر از لکی نمی دانستند، به گفتگو نشستیم تا ابیاتی که از این سروده به خاطر داشتند، قرائت کنند. سپس، خوانش های مختلف این گویشوران را ضبط و باهم مقایسه کرده و از بین آنها نزدیک ترین خوانش به شعر را انتخاب نمودیم. همچنین، با استفاده از شم زبانی نگارنده که خود گویشور بومی زبان لکی است ،به تدوین شعر همراه با اعراب گذاری، جهت خوانش ساده تر آن پرداختیم و بر اساس قالب و وزن شعر، ابیاتی چند نیز به آن افزودیم و به بازآفرینی آن پرداختیم. با این اوصاف، برای آن که درک دقیقی از این سروده داشته باشیم، ضروری است درباره وجه تسمیه، قالب، وزن و سبک آن توضیحاتی ارائه گردد.

از سوی دیگر، پویایی این سروده بومی «در لحظه ی اکنون» و سنخیت زبان آن با زبان حال روزگار ما، علی رغم گذشت سالها، ما را بر آن داشت تا این مثنوی بلند را در دیدرس دوستداران شعر و ادب قرار دهیم و به شرح آن بپرداریم.

 خانم دکتر نسرین گراوند

«ایمه بری* دت*، ا هوز «نوره* 

چیم نر کمر کی، ارا کتیره»*

«کتیره مان کن هتیم ن دما 

 بری کر تشمال* هت ن پیری ما»

«دتل بنی شیم،کشل اورکی شیم 

سرداری* مخمل، و ور بنی شیم»

«کشل برنجی، پشت پا نارنجی 

پاوی نک طلا، دس بن خارنجی»

«گوشواره ل زرین،کل طلا پوشم 

مم راز برال، اران تان بوشم»

«هفت *برا دیرم، کل پولاد برگن 

کل، دو لول و شان، بیزاز ا مرگن»

«باوم «باویله»، تفنگ دو لوله 

شکاری کشتوتی، ار «دره قوله*»

«قوله» رم یاوی*و آهن راوا* 

 گیسل لیلی،پی چیان و پاوا»

«برا بوه هوار یا مارمت هوار 

و گیسل «لیلی» مکی شمت دار»

«برا بوه هوار، خان مهمانت 

دت »مهرلی خان»، دس گیرانت»

«دس گیرانی یت، هر و شادی بو 

کل طلا ریز و گردن ماهی بو»

 مهدی گراوند

کم هنامر ک، لیلی دی وسه 

چم آهوول،کردم وسوسه.

کم هنامرک، م هامر بنی 

هامر سایه دار، شاخ ارجنی

«خشالمه وختی، دت بیم ا باوان 

 شقه ی کوش لم،کی یل ملاوان»

باوم کشتوتی، بوره کلاسی 

 یه تور تیره، هه رو یه جاسی

خان مهت منیشت،کل میمانمان بین 

 دتل کل تشمال، عروسانمان بین

برا مزانین، چم چوپیاله،باوه 

 دی نمای، هویچ وخت ایواره

باوه دی نمای، شکاری باری 

کتیره بکیم،گوسالی باری

اران زین کیمی، اسب کهری 

 پا بن ی رکاو ، تازه سحری

لمردان، ل کی م، ا لمردانه 

 کلین پره رون، چی تل وشانه

باوم شه قلی*» کلاش خیاطه* 

 قرصی نام «نوره ت*» آیشته ولاته

هنای تو لیلی، شیرین وهارم 

 تو شاخ شمشاد،گلرخ عذارم

مزانی نازار شیرین شیوه مین 

 مزانی هناس قلب و سینه مین

مزانی خاتون عاشق پیشه مین 

 مزانی دار صدسال ریشه مین

سردار، سرلشکر اسکندرمین 

 تو گنج قارون پر گوهرمین

اسطوره ام بینه، چنی چن ساله 

 تو تاج سرمین، چم چو پیاله

منی اژدوری ت، فره بدحالم 

 شکارمی کشتی یه، ارانت بارم

ار بینه میمان، تو بپرس حالم 

 بپرس ا کرل، باوه تشمالم

ا کدبانول، تاگه درشته 

 برا مزانم، یه سرنوشته

 شکرخانم محمدی گراوند

ا دره قوله، سحالی* دیری 

لیلی خوش‎ گونا، چم کالی* دیری

بلنگ بالابرز، بلنگ شانک 

 فرزانه قویی*،شیرین شیوه ک*

اسر چم لی، الماس آسایه 

 ار دره قوله، همسا همزایه*

شکار م ک، چنی چن ساله 

خوین شیشه مک، ا یه پیاله

بازل کویل، شکاره مک 

 وگرد دیول، نهاره مک

هویچ وفا نری، ا خوش سحاله 

 برا بوه هوار!، چم چو پیاله!

باوم موتی، توکر زالین* 

 فریدون نژاد*، فرخ اخبالین

میرداس* و ضحاک* ن همسامان بین* 

دو پر سیمرخ*ا اخبالمان بین

برا تو بوری، سیمرخ هناک 

سام نریمان*،کاوه* صداک

برا بوه هوار، ارانت بوشم 

پاچا باوه مان، ناو فراموشم

اری درونه*، درون زردانه* 

 سینه پلنگی، کردو نیشانه

خیال پلنگ، شکار مانگ بی 

 ا تفنگ چیه، ا هول گان بی

زمین،کیش نیای، پلنگ کیشانی 

از تته سنگی،پلنگ نیشانی

هیز م گ ری، هر عین جنی 

 پناه بردوتی، ا شاخ ارجنی

و گرد پلنگ، جنگ تن به تن بو 

 کل ک داوی تیا، جاری هم تنگ بو

بین تفنگ چی تا ا پلنگ 

 ی گز منی بو، هین ای جنگ

پلنگ از برزی، ای از ژیر دس 

 ار دین پلنگ، تفنگ مای دس

دس چوتیه قطار سه شنگ آوردو 

سینه ی پلنگ و یه شنگ بردو

کل ک داوی تیا، رنگی پریاوی 

پشیمانا بو، باوه، حساوی

دس ملرزیای، هر عین بیدی 

 پلنگی نوی، دیو سفیدی

ایل «گراون» خو مزانی 

 تفنگ مای دنگ، پلنگ رمانی

«گرا» مزانی یه خورزا شیره* 

 باوم کشتوتی، ا پلنگ نیره

 علی اکبر گراوند 


 زرین تاج محمدی گراوند

«کل خانی*!» هووک! ا تفنگ چی ت 

چمل »کورانی*»همیش قیت*

ا تفنگ دو لول خوش دس ریشه ت 

 ا دس دریژشکار پیشه ت*

ا تفنگ دو لول عقاب اربان 

 ی تیره مایشتی، دو بز نیشان

«حسن علی*»دوریش ا تیره شات 

گپ تفنگ چی یل، قصه ولات

ا کل شاخ دار کلما*کل خانی 

 «کسه دارخان*»خوه مزانی

ا کلماکل، «عزیزخان*» چی یه 

 پنجل چو عقاب، سختی ا ریه

ا مره خاموش، مر« ممدحسن*» 

 «سگلاوی*» سوار، «منجوله*» پسن

ا اسب کهر، هیله*رنگینه 

 ا روسم شی وه*، سماع سنگینه

وجه تسمیه

این سروده، به«نوره» (نور محمد ) فرزند هاشم بگ، نوه«شه قلی» اشاره دارد که در روزگار خود در مناطقی ازجمله« سرطرهان»،«کل سرخ» و «هاشم بگ» سکونت داشته است. هرچند، به دلیل در دست نبودن مستندات، شواهد تاریخی و زبان شناسی نمی توان این شعر را به این دودمان، یا هیچ دودمان لک زبان دیگری مشابه با همین نام، در لرستان و خارج از آن نسبت داد. اما، وقتی از منظر رده شناسی زبان به این سروده نگاه می کنیم و به برخی عناصر زبانی موجود در آن مانند«نوره»،تشمال، مهرعلی خان، دره قوله و ... که همگی دارای هویت حقیقی، تاریخی و جغرافیایی در مناطق لک زبان لرستان هستند،توجه می کنیم، می توان حدس زد که این شعر به لک زبانان لرستان روزگار خود تعلق دارد و به دیگر مردم لک زبانی که در خارج از لرستان آن روز می زیسته اند، متعلق نیست.

ازسوی دیگر، لهجه نزدیک گویش وران لک ربان منطقه«میشنان» به این شعر از میان دیگر گویش وران لک زبان در مناطق دیگر در تلقظ آواها، واج ها و واژه ها،هم چنین، شم زبان مادری نگارنده نشان می دهد که این سروده، به مردم لک زبان این منطقه متعلق است و سراینده آن خارج از این منطقه نبوده است.

قالب و وزن شعر

شعر «ایمه بری دت ا هوز نوره» سروده ای در قالب مثنوی است که سراینده آن بر کسی معلوم و روشن نیست. ابیات باقی مانده از اصل این سروده، 12بیت است که به صورت ده هجایی و در برخی ابیات، گاهی دوازده هجایی با اختیاراتی شاعرانه بر وزن فاعلاتن/ فع /فاعلاتن / فع در بحر رمل مثمن سروده شده است (امرایی، اکبر،1401). شعری که سبک آن به دوران بازگشت ادبی بر می گردد.

این مثنوی، شعری فولکلوریک(بومی) است که سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر انتقال یافته است. این شعر، شرح حال زندگی پر از نشیب و فراز صیاد جوانی از نسل نوره(نورمحمد گراوند)، فرزند هاشم بگ، نوه «شه قلی» معروف به «کلاش خیاطه» است که در ارتفاعات کوه «کل خانی»، روزگاری به دست دیو (سحال) خوش خط وخالی که از بدو تولد همزاد و هم راه او بوده است، با غل و زنجیر به تنه درخت ارجنی در غاری صعب العبور به بندکشیده می شود.

دیو(سحال) فریبایی که سال هاست در ارتفاعات این کوه بر تخت خود نشسته و جا خوش کرده است. چشمانی زیبا و قدی بلندبالا دارد. گاهی در شمایل قویی فرزانه و هرازگاهی به شکل «شیرین» یا زنی زیبا و فریبنده بر صیاد جوان ظاهر می شود. پری چهره ای دلربا که اشک چشمانش به مروارید می ماند. قویی خوش اندام، برازنده و سرو قامتی که هزاره هاست به شکار پرداخته است و بر طشت خون به نظاره نشسته و خون جوانان را شیشه می کند. زیبا رخساری که همراه دیگر اهریمنان از خون،گوشت،پوست واستخوان پرندگان، بازها و عقاب ها، سفره کاخ سرخ خود را با حرص و طمع می آراید. دیوی(سحالی) که به هیچ کس وفا دار نمی ماند. قویی که از زمان فرارسیدن مرگ خود، همواره، آگاه است.

شعر « ایمه بری دت ا هوز «نوره» سروده ای است که بعد از گذشت چند قرن هنوز ورد زبان زنان و دختران زیباروی «لک زبان» زاگرس نشین است. سروده ای اندوه بار و غم انگیز که زیبارویان گیوه پوش پنجه نارنجی این حوالی، همراه با آهنگ گوشواره های طلایی شان، هرازگاهی که کاشانه خود را به هوای مهمانی طبیعت در فروردین رها می کنند تا با کوهساران زاگرس، دوباره عهدی چند روزه ببندند، دور از چشم همگان، هم آوا، از آن ترانه می سازند.

در حقیقت، این شعر، قصه دردها و رنج های همگان زاگرس است. قصه کتیره کنان زلف سوخته ای که هنوز بوته های گون کوه«کل خانی»، این مادر مهربان«کتیرا» را دوست می دارند. ابیاتی که یادآور همیشه یاد ردپای به جامانده از خاطرات صیادان و جست و خیزکل های کوهی و خشم فروخورده پلنگ های مغرور بر تخته سنگ های پر از فریاد سکوت است. خاطره هایی که تک تک شان بر جگر این خنیاگران کارد می کشند. زنان و مردانی که هرروز بیشتر از دیروز بر خیال رویایی یک آهو عاشق ترمی شوند و به هوای صید لیلی ها،همواره، از همه عاشق ترند.

در این شعر،تنها، سخن از عاشقانه های رویش گون و زایش کتیرای زندگی نیست. تنها، سخن از آتش سرکشیدن فریاد خموش انسان روزگاران گذشته و حال مردم زاگرس نشین در گلوهای شکسته شده نیست؛ بلکه سخن از عصیان ها و طغیان ها نیز هست. سخن از خلق و رویش دوباره و همواره ی خیالی نیکوست که شاعر با زبان نمادین خود،در ابیات زیر ما را از آن در زندگی مان آگاه می سازد.

«ایمه بری دت ا هوز«نوره 

چیم نر کمر کی ارا کتیره»

«کتیره مان کن هتیم ن دما 

 بری کر تشمال هت ن پیری ما»

«دتل بنی شیم،کشل اورکی شیم 

 سرداری مخمل، و ور بنی شیم».

«کشل برنجی، پشت پا نارنجی 

 پاوی نک طلا، دس بن خارنجی»

شعری که تکرار حادثه تلخ و شیرین روزگاری است که گون، عروس خونگرم فریبای تابستان می شود و نوارش گرم نسیم در لابلای رخت خویش را به آرامی احساس می کند. ابیاتی که یادآور رخت های شاد، شعف ها و شادی ها، رقص ها و پنجه افشانی مردمی است که بر زبان این سرداری پوشان و کتیرا به دوشان با آهنگی گاه افتان و گاه خیزان، جاری می‎شود.

«برا بوه هوار یا مارمت هوار 

و گیسل «لیلی» مکی شمت دار»

«برا بوه هوار، خان مهمانت 

دت »مهرلی خان»، دس گیرانت»

«دس گیرانی یت، هر و شادی بو 

کل طلا ریز و گردن ماهی بو»

این ابیات، راز وفاداری و هم بستگی زنان لک زبان زاگرس نشینی است که رستگاری خود را درگرو خوشبختی خواهران، برادران و خانواده خود می جویند و قداست و تعهد به زندگی با همنوع خود را ارزشی دیرینه می انگارند.

«خشالمه وختی، دت بیم ا باوان 

شقه ی کوش لم، کی ول ملاوان»

باوم کشتوتی، بوره کلاسی 

 یه تور تیره، هه رو یه جاسی

خان مهت منیشت، کل میمانمان بین 

 دتل کل تشمال، عروسانمان بین

باوم« شه قلی» کلاش خیاطه 

 قرصی نام «نوره ت» آیشته ولاته

در این ابیات، شاعر، خاطره ها، امیال،آرزوها و رویاهای بربادرفته این سیمینه ساقان «لک زبان» را با زبانی ساده و شاعرانه بر تاروپود زبان «لکی»، هنرمندانه به خوبی نشان می دهد؛ تا بر زخم های کهنه مرهمی دوباره بگذارد. آتشی که از تژگاه گرم سینه ها سر می کشد و به ساکنان این حوالی که با هوای وصال به اصل و نجابت اجداد و نیاکانی خویشتن خویش زنده هستند، هویتی دوباره می بخشد.

 آن گونه که از بافت این مثنوی و بررسی ابیات آن برمی آید،این سروده، دیالوگی اخلاقی، آموزنده و آرزوگونه است که در آن، شاعر در سلوک عملی خود نسبت به زندگی و سرنوشت، دست خوش جذبه های روحی، عاطفی و احساسات زیبایشی خود است.

ا دره قوله، سحالی* دیری 

لیلی خوش‎ گونا، چم کالی* دیری

بلنگ بالابرز، بلنگ شانک 

فرزانه قویی*،شیرین شیوه ک*

اسر چم لی، الماس آسایه 

ار دره قوله، همسا همزایه*

شکار م ک، چنی چن ساله 

خوین شیشه مک، ا یه پیاله

بازل کویل، شکاره مک 

وگرد دیول، نهاره مک

هویچ وفا نری، ا خوش سحاله 

برا بوه هوار!، چم چو پیاله!

این مثنوی، شعری توصیفی-نمایشی و شاعرانه است که در نوع خود، تراژدی و غم انگیز و از سویی دیگر، تراژدی ستیز و امیدبخش است و دارای دو سطح پیوندی است. سطح ظاهری آن، توصیف حوادث و انواع رخدادهای طبیعی است که شاعر را احاطه کرده است. سطح درونی آن، درون پرتلاطم خود شاعر است. تلاطمی که گرمای وجود برادر، یعنی «باویله» او را تسلی می بخشد.

کم هنامر ک، لیلی دی وسه 

چم آهوول،کردم وسوسه.

کم هنامرک، م هامر بنی 

هامر سایه دار، شاخ ارجنی

در این سروده، شاعر با استفاده از نشانه ها و نمادها ازجمله«دره قوله»، کتیرا، تفنگ، بزکوهی،پلنگ، سحال و ... بر آن است تا با رجوع به زبان، واژه ها را معنا ببخشد. به طوری که «دره قوله» مظهر جهان مادی اطراف اوست که روزگاری با رخدادها و حوادث ترک می شود و «سحال»،مظهر «من ذهنی» بشری است که بر جان انسان پیله تنیده است و او را به عصیان و گناه وامی دارد. از دید شاعر، پلنگ نماد غرور و نخوت بشری است و وحشی بودن آن نماد خون خواهی انسان زمین است و جهیدن پلنگ به سوی آسمان، به مفهوم سقوط انسان و هبوط او از اوج وادی معرفت به حضیض و ذلت است.

هنای تو لیلی، شیرین وهارم 

تو شاخ شمشاد،گلرخ عذارم

مزانی نازار شیرین شیوه مین 

مزانی هناس قلب و سینه مین

مزانی خاتون عاشق پیشه مین 

مزانی دار صدسال ریشه مین

سردار، سرلشکر اسکندرمین 

تو گنج قارون پر گوهرمین

اسطوره ام بینه، چنی چن ساله

 تو تاج سرمین، چم چو پیاله

این ابیات، سخن عاشق پیشه گانی است که نیاموخته عشق می ورزند. زنان و مردانی که گاهی دربند معیارهای خویش اسیرند و گاهی بیرون از معیارهای خود، بر وادی چشم پدران و مادرانشان پاک بازی می کنند. عشقی که برای اسارت آن ها افق رهایی است. شیرین شیوه گانی که در رویای خود، نجابت مرد بودن و اصالت زن بودن را اجدادی به تماشا نشسته اند. آنانی که بااحساس شاعر شکست های دیروز شیشه ی دلشان، خود را شریک می دانند.

«کلخانی»هووک ا تفنگ چی ت 

چمل »کورانی»همیش فیت

ا تفنگ دو لول خوش دس ریشته 

 ا دس دریژشکار پیشته

ا تفنگ دو لول عقاب اربانه 

 یه تیره مایشتی، دو بز نیشانه

«حسن علی»دوریش، ا تیره شاته 

گپ تفنگ چی یل، قصه ولاته

ا کل شاخ دار کلماکل خانی 

 «کسه دارخان» خوه مزانی

ا کل کلما «عزیزخان چیه 

 پننجل چو عقاب، سختی ا ریه


ا مره خاموش، مر ممدحسن 

«سگلاوی» سوار «منجوله» پسن

ا اسب کهر هیله رنگینه 

 ا روسم شی وه، سماع سنگینه

این ابیات، نشان از منولوگ درونی شاعر با طبیعت، یعنی کوه«کل خانی» است.منولوگی درونی که نشان از کنش و واکنش بین عناصر و پدیده های طبیعت و رابطه انسان زمینی با آن هاست که در آن نوعی هم زادپنداری شکل می گیرد، به گونه ای که در این رابطه کارکردهای تجربت اندیشی شاعر به وصف درمی آیند. در این ابیات، شاعر با زبان منظوم خود،کوه «کل خانی» را برای ابراز احساسات، عواطف،خاطره ها و حسرت ها به عنوان هم دل و هم زبان خود مورد خطاب قرار می دهد و از کوه می طلبد تا با زبان بی زبان خود، یاد آن صیاد ماهر و نامیرا، تفنگ دولولی که دیگر نشانی از آن نیست، شواهد حادثه ها، سکوت«مر ممد حسن» و عدم وجود«اسب منجول» که زمانی در آن زیست گاه جولان می داد را یک بار دیگر با صدای بلند اندوه بار خود، برای همیشه نبودنشان را فریاد کند و آن را با خود شریک بداند تا از کابوس تنهایی خویشتن خویش رهایی یابد و عدم جاودانگی روزگاران گذشته را جاوید کند. حقیقت تلخی که برای شاعر شعر واقعیت دارد.

آنچه این شعر را متمایز ساخته است، عریان بودن شاعرانگی شاعر شعر است که فی البداهه به سرودن شعر دست یازیده است، بی آنکه در جست وجوی ردیف و قافیه های ساختگی باشد. در این شعر، عناصر عاطفه و صور خیال، زبان و موسیقی،حضوری پررنگ و درعین حال، تهی از رنگ دارند.

در این شعر معنا بنیاد، فحوای کلام بر عناصر زبان در رو ساخت متن به فربگی می چربد. یعنی، زبان از فرود به فراز می رسد و رستاخیز کلام در زیر ساخت گفتمان در اوج خود به وقوع می پیوندد.به گونه ای که عناصر زبان، بر بافت ابیات متولد می شوند و واژه ‎های خاموش در ذهن سیال شاعر، جانی تازه به خود می گیرند و بر بافت متن، آبستن معنا می گردند.

خیال پلنگ، شکار مانگ بی 

ا تفنگ چی یه ا هول گان بی

زمین، کیش نیای، پلنگ کیشانی 

ار تته سنگی، پلنگ نیشانی

هیز م گری، هر عین جنی 

پناه بردونی، ا شاخ ارجنی

در این ابیات، شاعر با زبانی ساده، اما، پر از معنا، همراه با صور خیال، خشم و جست وخیز برق آسای پلنگی را که با دیدن ماه بلند در آسمان، از جای خود برمی خیزد تا آن را بر زمین به آغوش خود بکشد، اما، به دست صیادش بر تخته سنگی نقش می بندد را به خوبی به تصویر می کشانند.

در این شعر، شاعر، شعر خود را با مضامینی سرشار از معرفت درآمیخته است. او گناه خود را در بی گناهی خود عرضه نمی دارد. او پرده ها را به کنار می کشد و به قامت معنای واژه ها، مخاطب را اندرز می دهد و درد عدم حضور همیشگی پدری را با اشک واژه هایش، شستشو و پاک می گرداند.شاعری که به قول شاملو« اندوهش، غروبی دلگیر» است و از دیدگاه او، عشق، از حضور کسی ریشه دارد که انسان زمینی نیست و بودنش، «محو تماشای نبودن« او است. فریادی که از وجود شاعر برمی خیزد تا تراژدی مرگ عشق ها را حکایت روزگاران کند. شاعری که مظهر وجدان بیدار خدایی انسان است. وجدانی که در سرشت انسان معرفت آگاه، جایی نهفته دارد و از آدمی، چهره ای خاکسار و پاک باز می سازد.

در این شعر، اندرزهای شاعر، از جان شاعر برمی خیزند و تراوش دل هایی است که هم سوخته اند و هم با چشمان خود دیده اند. در حقیقت، شاعر، معرفت را در عمل زیستن جستجو می کند و رستگاری را ثمره ی پیوند دانایی با کردار می داند.یعنی، اسطوره ها برای او نقاب هایی برای گریز از واقعیت نیستند بلکه چراغی هستند که راه مبهم هستی را روشن می سازند، تا شاید انسان مدرن با تکیه بر این میراث کهن از« اندوه بیرون» بگذرد و به آن« تشنه درون» پاسخ گوید. درونی که جز با جرعه ای از نور عشق یعنی مرگ سیراب نمی شود.

در این مثنوی حکمت آمیز، شاعر بابیان هنری و تجربه های موفق شعری خود، به کارآمدترین شگردهای هنری دست یازیده است؛ تا بتواند کارکردهای امید بخش و ارزشمند انگاره ها و اسطوره هایی ازجمله سیمرغ، زال و کاوه را هم سو باتجربه ی خود، در برابر خباثت های ضحاک و دیو برای مخاطبش خلق کند و شعر خود را از سطح فردی به سطح ناخودآگاه جمعی ارتقا بخشد و بر دامنه ی نفوذ این دلالت ها بیفزاید.

در این شعر، شاعر همچون پیر کهنه کار کارگاه واژگان، راز هنر خویش را نه در تک گویی عواطف زودگذر بلکه درهم آمیزی خرد اساطیری با زخم های شخصی جستجو می کند. او با چیره دستی در هنر خود، سیمرغ نجات بخش، زال شکیبا و کاوه ی دادخواه، این خدایان اساطیری را به یاری می طلبد تا در برابر ضحاک اهریمن و افکار دیو گونه، پناهی بیابند.اینجاست که شعر از حصار تنهایی شاعر می گریزد و به آوایی جمعی تبدیل می شود، آوایی که در ناخودآگاه جمعی هر ایل وتباری برای روزگارانی مدید طنین انداز می شود، تا شاید از دل این همنوایی، چراغی برای رستن از شب تاریک اندوه، روشن گردد.

در این ابیات، شاعر می کوشد تا بابیان تجربه ی شعری خود، با صداهای دو گانه بر آمده از بافت شعر، اندیشه از مرگ برادر، امید به نوزایی و رستاخیز وجود او را با گفتن استعاره ها، داستان ها و آموزه های اخلاقی، معنا و مفهوم ببخشد.در این ابیات، شاعر به « فر گیتی فروز»، به «الهه ی عشق» و «حقیقت کل»(سیمرغ) باوری هویدا دارد که از دیدگاه او نجات بخش نهایی و عامل رستگاری انسان زمینی است. شاعری که «از اندوه بیرون تشنه» است و اندرزهایش لبریز از آگاهی،شناخت و تجربه اندیشی است.یعنی، شاعر، معرفت و عمل را مایه دست یابی به رستگاری می داند.

 باوه م موتی تو کر زالین 

 فریدون نژاد، فرخ اخبالین

میرداس و ضحاک ن همسامان بین 

دو پر سیمرخ، ا اخبالمان بین

برا تو بوری سیمرخ هناک 

سام نریمان کاوه صدا ک

آری، شاعر، با نگاهی لرزان بر تابوت خاطرات، از مرگ برادر سخن می گوید، اما این سخن پایان راه نیست. او در میان این صداهای دوگانه، گاهی نوای دل تنگی و گاهی فریادی برای تولدی دوباره سر می دهد و امید را چون نهالی بر خاکستر می نشاند. او به حقیقت کل دل می بندد زیرا باور دارد تنها این نور ازلی است که می تواند انسان خاکی را از گرداب ناامیدی به ساحل نجات برساند. در این شعر هر بیت آن برای شاعر چون زمزمه ای است برای آنکه تشنگی اش را از چشمه های معرفت سیراب کند و از دل تجربه های تلخ پلی به سوی روشنایی بسازد.

 

پانوشت ها

1- بری: گروهی، دسته ای

2-دت: دختر

3-هوز: دودمان، قبیله، طایفه، ایل

4-«نوره» (نور محمد ): نام یکی از کدخدایان طایفه گراوند

5- کتیره: کتیرا

6- تشمال: جد نظر علی خان غضنفری معروف به امیر اشرف(نشریه بلوطستان،یادنامه دکتر سیروس غضنفری، محمد بساطی،1401،ص.10)

7- سرداری: از لباس های زنان لرستان که از جنس مخمل دوخته می شد و با نوار و یراق های خاصی تزیین می شد.

8- هفت برا: هفت برادر: شاید به هفت پسر «نوره »ازجمله« یاره، چراغ، گله، حاجه، پیره،ملک، علی مرای و علی ممه» اشاره دارد.

9- دره قوله: تنگ قوله، دره ای عمیق در کوه «کل خانی» واقع در هاشم بگ

10-رمیا: خراب شدن

11- آهن راوا: صاعقه، رعدوبرق

12- بن: غار، راه صعب العبور در کوهستان

13- ارجن: درختچه بادام

14 - شه قلی: پدربزرگ «نوره» از طایفه گراوند

15-کلاش خیاطه: لقب «شه قلی» مردی از طایفه گراوند. کنایه از کفش گیوه شیک و گران قیمت

16- سحال: دیو، اهریمن،شیطان

17- چم کال: چشم فریبا و زیبا

18- قو: پرنده ای زیباست که به سبب تک همسری، سمبل عشق و وفاداری است. این پرنده، در طول عمر، هیچ صدایی تولید نمی کند. تنها در لحظه مرگ، به گوشه ای که در آنجا عاشق شده است، پناه می برد و آخرین قو و آوای عاشقانه خود را با تمام وجود، فریاد می کشد و می میرد. فرزانه بودن قو، به دلیل مرگ آگاهی اوست. زیرا، قو آخرین لحظه های عمر خود را تشخیص می دهد. این پرنده زیبا، تنها در طول عمر، دو بار قومی کشد، زمان عاشق شدن و زمان مرگ. قو کشیدن: کنایه از به خاک سیاه نشاندن جایی یا کسی است. این اصطلاح در زبان لکی بسیار مورداستفاده قرار می گیرد.

19- شیرین: شهبانوی ایرانی ارمنی الاصل، همسر خسروپرویز پادشاه ساسانی. شیرین شیوه: اصطلاحی در زبان لکی که کنایه از زنان و دختران زیباروست

20-.هم زا: همزاد، موجودی کاملا مشابه که بر اساس افسانه ها همراه انسان متولد می شود و همگام با او رشد می کند و با مرگ او نیز می میرد.

[1]2- زال: قهرمان اسطوره ای ایرانی ، فرزند سام نریمان، پدر رستم که در زمان پادشاهی «منوچهر» می زیست. زال: سفیدموی

22- فریدون: از پادشاهان نیک اندیش ایران زمین بود که پانصدساله عمر کرد و تاج کیانی بر سر نهاد و به ظلم ضحاک پایان داد.

23- میرداس: پدر ضحاک

24- ضحاک فردی عرب و غیر ایرانی که با فریب اهریمن پس از کشتن پدر خود، مرداس، فرمانروایی را به دست می گیرد و در سال های پایان پادشاهی جمشید، بر ایران ظفر یافت.

25- سیمرخ:سیمرغ، مرغ افسانه ای در شاهنامه

26 - درون: دره. درون زرد: دره ای در کوه «کل خانی» واقع در روستای هاشم بگ که روزگاران زیست گاه امنی برای گربه سانان ازجمله پلنگ و یوزپلنگ بوده است

27- پلنگ: حیوانی وحشی است که برای شکارکردن ماه بلند در آسمان، به اوج گاه کوه می رود و به سوی آسمان بر می جهد، اما، از آن ارتفاع بلند بر زمین می افتد و کشته می شود.این ابیات به آخرین پلنگ دره «درون زرد» بخشی از کوه «کل خانی» اشاره دارد که سحرگاه صبح با حمله به «علی اکبر» گراوند با تفنگ شکاری دولول در دفاع از خود شوربختانه کشته می شود. این پلنگ کشان، برای بزرگان آن روزهای ایل گراوند( هاشم بگ، فرخ آباد و تو خشکه) کاملا به یادماندنی و آشناست.

28- حسن علی: «حسن علی درویشی» از روستای هاشم بگ

29- کلما: محل زیست بزهای کوهی در ارتفاعات صعب العبور

30- کسه داراخان: «کسه» محمدی گراوند فرزند « داراخان » از روستای هاشم بگ. مردی چابک و تیزپا که در بالا رفتن از کلما و صخره ها تبحری خاص داشت. این بیت به آخرین » بز کوهی« اشاره دارد که با تیراندازی «علی اکبر» گراوند همراه « کسه» محمدی گراوند در کلمای «کلخانی» شکار می شود.

31- عزیزخان: «عزیزخان پیر محمدی گراوند» فرزند «شه رضا» از روستای هاشم بگ که تبحری خاص در بالا رفتن از غارها و صخره های صعب العبور، به ویژه، کلمای «کلخانی» داشت .

32- خورزا شیر: به »محمدحسن کورانی» دایی»علی اکبر» اشاره دارد که پس از شکست حاکم وقت آن روز ترهان(جهانشاه منصوری) سوار بر اسب کهری به نام« منجول» از طریق جاده آزادبخت و سپس با طی کردن رود «مادیان» و «کژینه» ضرونی پس از جنگ وگریزهای بسیار با سواران حاکم مقتول وقت، به هوزه «نوره» به منزل کدخدا «علی ممه« که بعد از مرگ برادر بزرگ تر از خود کدخدا«پیره»(پیرمحمد)گراوند در هاشم بگ که در آن زمان ریش سفید دودمان خود بوده است، پناه برد. اما، با تلنگر و تشر افرادی ازجمله «قهره»(قهرمان)، نظرعلی، عودلله(عبدالله)، الله کرم»، علی جان، احمدبگ(توه خشکه) و با وساطتت و دل جویی» نعمه» گراوند، سواران تعقیب کننده به فرماندهی سردار«رضالی شهبازی» که فرماندهی این گروه را به عهده داشت، به عقب رانده می شوند، جان سالم به دربرد. و پس ازآن در غاری در کوه «کل خانی» که هنوز هم مزین به نام اوست(مر ممدحسن) با حمایت این دودمان مدت زمانی در آنجا دور از چشم همگان مخفی شد(گراوند، اکبرخان، 1401).

33- قی: ترشحات زردرنگ چشم، گوشه چشم

35- چمل کورانی: کنایه از چشم آبی. اشاره به «علی اکبر» گراوند که چشمانی تقریبا آبی داشت و به دایی خود (محمد حسن کورانی )رفته بود.

36- دس دریژ: کنایه از بخشندگی شکارچی هنگام شکار و اهداء گوشت به رهگذران و چوپانانی که سرزده می رسیدند

37-مر:غار، پناهگاه در کوهستان

38- سگلاوی: نژادی از اسب

39- منجول: نام اسب جوان و تیزپایی از نژاد «سگلاوی» به رنگ کهر با حرکات و شیهه باشکوه که مختص به «محمدحسن کورانی» بود ه است. همان اسبی که در این نبرد سخت جانانه می تاخت و هنگام درنوردیدن« مادیان رود» شوربختانه در گل ولای عمیق آن رودخانه فرو می رود.اسبی که درعین حال که سرداران سواره نظام، سرسختانه این سردار «کورانی» را دنبال می کردند، با سوگند ش در این نبرد سوارش را همراهی و شیهه کنان، خود را از گل ولای بیرون می کشد و سوار خود را به سرمنزل مقصود می رساند. بنابراین، به نظم درآوردن این دیالوگ زیبا بین آن سوار و اسبش، شاید خالی از لطف نباشد.

خون سیاوش دادمت،منجول! سبک پای من!

وقت،تنگ است ز جا خیز،کهر زیبای من!

 بانگم آید ز اردو دشمنانم در پی است!

 صدپلنگ و صد سلحشور با وی است

یاد آرا، روزگاری آب و دانت داده ام

همتی کن، بهر جنگم، زال همایون زاده ام

وقت جنگ است، شهریارا،دشمنت آید همی؟

ناله کم کن ! سردار جنگ، تا بیاسایم دمی

هل ده مرا یک نفس، جانی تازه تر کنم

بهر جنگت با اژدها، با تو صد خطر کنم

هر دو باهم اشک ریختند، در میان

اسب برخاست، هین این شیون کنان

آن سوار دل شکسته، شاد گشت

بر اسب خود، پا نهاد و بادگشت.

40- هیله: شیهه اسب

41- روسم شیوه: به شکل رستم، بسیار تنومند (کنایه از محمدحسن کورانی)