مسئله شر در فلسفه کلاسیک
مسئله شر در فلسفه کلاسیک
مسئله ی شر از دیرباز یکی از مهم ترین مباحث فلسفی بوده و فیلسوفان کلاسیک یونان، ازجمله افلاطون، ارسطو و رواقیان، تلاش کرده اند تا ماهیت شر را تبیین کنند. افلاطون (۴۲۷-۳۴۷ ق.م) از نخستین فیلسوفانی بود که به مسئله ی شر پرداخت. (بحرینی، 1390: 45) او در جمهوریت، تیمائوس و دیگر آثار خود، شر را نه به عنوان یک واقعیت مستقل، بلکه به عنوان عدم خیر و نتیجه ی نادانی معرفی می کند. افلاطون معتقد بود که جهان مادی بازتابی ناقص از عالم مثل است. در نظر او، شر به این دلیل وجود دارد که جهان مادی نمی تواند به طور کامل خیر مطلق را منعکس کند. این ایده در تیمائوس آمده است، جایی که او توضیح می دهد که دمیورگ (خالق کیهانی) جهان را تا حد امکان مطابق خیر مطلق آفریده است، اما به دلیل ماهیت مادی جهان، نقص و شر اجتناب ناپذیر است.( پلنتنیگا،1384: 66) افلاطون در جمهوریت استدلال می کند که شر از ناآگاهی نسبت به خیر ناشی می شود. به طور خاص، در گفتگوی سقراط با گلاوکن، سقراط بیان می کند که هیچ کس عمدا کار شر انجام نمی دهد، بلکه مردم به دلیل ناآگاهی از خیر، دچار خطا می شوند. اگرچه دیدگاه افلاطون شر را نه به عنوان یک نیروی مستقل، بلکه به عنوان غیاب خیر تعریف می کند، اما این نظریه نمی تواند همه ی اشکال شر را توضیح دهد.( کاپلستون،1380: 209) به عنوان مثال، شر طبیعی (مانند زلزله و بیماری) را نمی توان صرفا نتیجه ی نادانی دانست. این نقطه ضعف باعث شد که فیلسوفان بعدی، مانند ارسطو و رواقیان، به رویکردهای جایگزین بپردازند. ارسطو (۳۸۴-۳۲۲ ق.م) برخلاف افلاطون، جهان را نه بر اساس مثل، بلکه بر اساس علیت و غایت شناسی تحلیل می کند. او در آثار خود، ازجمله متافیزیک و اخلاق نیکوماخوس، به مسئله ی شر پرداخته است. (بحرینی،1390: 71). در متافیزیک، ارسطو استدلال می کند که خیر با تحقق «غایت طبیعی» یک چیز مطابقت دارد و شر زمانی رخ می دهد که چیزی نتواند به غایت خود برسد. به عنوان مثال، اگر یک درخت به دلیل کمبود آب رشد نکند، این یک نوع شر طبیعی محسوب می شود.( Adams, 1985: 298) در اخلاق نیکوماخوس، ارسطو بر اهمیت فضایل و رذایل تاکید دارد. در این نظام، شر اخلاقی زمانی رخ می دهد که فرد برخلاف فضایل عمل کند و به جای زندگی مطابق با عقل، تحت تاثیر شهوات و ضعف های اخلاقی قرار گیرد. ( ارسطو، 1398) رواقیان (۳۰۰ ق.م. – ۲۰۰ م.)، به ویژه زنون کیتیونی[1]، سنکا[2]و اپیکتتوس[3]، دیدگاهی متمایز درباره ی شر داشتند. آن ها معتقد بودند که جهان بر اساس یک عقل کیهانی (لوگوس) اداره می شود و شر نتیجه ی هماهنگی نداشتن انسان با این نظم است.رواقیان جهان را به عنوان مثال یک کل هماهنگ و عقلانی در نظر می گرفتند که هر چیزی در آن هدف و جایگاه خاصی دارد. بر این اساس، چیزی که ما آن را «شر» می نامیم، درواقع بخشی از یک نظام کلی است که ما درک کاملی از آن نداریم.( Alston, 1991:87) زنون کیتیونی، بنیان گذار مکتب رواقی، استدلال می کرد که شر ظاهری نتیجه ی ناتوانی ما در درک نظم کلان جهان است (Diogenes Laertius, Lives of Eminent Philosophers, VII.89). سنکا و اپیکتتوس تاکید داشتند که شر واقعی نه در حوادث بیرونی، بلکه در واکنش های درونی ما نهفته است. اپیکتتوس در گفتارها (Discourses, I.1) بیان می کند که مردم نباید برای چیزهایی که خارج از کنترل آن ها هستند نگران باشند، بلکه باید بر فضایل درونی و کنترل احساسات خود تمرکز کنند.( بحرینی،1390: 73) از این دیدگاه، شر واقعی درونی است و از ناتوانی ما در هماهنگی با لوگوس (عقل کیهانی) ناشی می شود. رواقیان استدلال می کردند که پدیده هایی مانند زلزله، بیماری یا مرگ به خودی خود شر نیستند، بلکه اجزایی از نظم کلی طبیعت محسوب می شوند. مارکوس اورلیوس[4] در کتاب تاملات می نویسد: «جهان آنچه را که لازم است انجام می دهد؛ اگر تو از آن رنج می بری، مشکل از توست، نه از طبیعت.»(1401: 145) از این دیدگاه، شر طبیعی مفهومی ذهنی است و بستگی به درک ما از وقایع دارد. دیدگاه رواقیان، در مقایسه با افلاطون و ارسطو، تاکید بیشتری بر بعد روان شناختی شر دارد. آن ها شر را نه یک نیروی خارجی، بلکه نتیجه ی نگرش نادرست انسان می دانند. با این حال، این دیدگاه از توضیح کامل رنج هایی که کاملا خارج از کنترل انسان هستند، ناتوان است.( Rowe, 1979: 45) برای مثال، آیا می توان فجایعی مانند زلزله ی لیسبون یا کشتارهای جنگی را صرفا ناشی از عدم درک انسان دانست؟ دیدگاه های افلاطون، ارسطو و رواقیان هر یک تلاش کرده اند تا مسئله ی شر را از زوایای مختلف بررسی کنند. افلاطون شر را به عنوان مثال یک نقیصه ی هستی شناختی و نتیجه ی جهل توصیف می کند، درحالی که ارسطو آن را ناشی از نقص در طبیعت و عملکرد نادرست غایات می داند. رواقیان نیز شر را امری درونی و ذهنی می بینند که از عدم هماهنگی با طبیعت ناشی می شود. (Pargetter, 1976: 116)این دیدگاه ها تاثیر عمیقی بر فلسفه ی غرب داشته اند و در طول قرون بعدی، توسط فیلسوفانی مانند آگوستین، دکارت، لایب نیتس و نیچه بازخوانی و نقد شده اند. به ویژه، نظریه ی افلاطونی درباره ی شر به عنوان مثال «عدم خیر» در الهیات مسیحی مورداستفاده قرار گرفت و نظریه ی رواقی درباره ی پذیرش سرنوشت در فلسفه های اگزیستانسیالیستی مدرن بازتاب یافت.( ژیلسون، 1366: 89-91) با این حال، همچنان پرسش های اساسی درباره ی ماهیت شر باقی مانده است که در فلسفه ی معاصر نیز محل بحث است.
شر در فلسفه ی مدرسی (اسکو لاستیک[5])
آگوستین قدیس شر را «عدم خیر» می دانست، درحالی که توماس آکویناس بر ضرورت شر در طرح الهی تاکید داشت. این دیدگاه ها از طریق شخصیت پانگلوس در کاندید به چالش کشیده می شوند. لایب نیتس شر را به عنوان مثال بخشی از «بهترین جهان ممکن» در نظر می گرفت. هیوم نیز معتقد بود که شر جهان را نمی توان با فرض وجود خدایی خیرخواه و قادر مطلق توضیح داد.) اسکندری دامنه، 1390: 88) نظریات او از نظر تاریخی نزدیک به تفکرات ولتر بوده و می تواند به عنوان یک مبنای نظری برای تفسیر دیدگاه های ولتر درباره ی شر مورداستفاده قرار گیرد. آگوستین نیز معتقد بود خدا جهان را کامل آفریده است و شر نتیجه ی گناه اولیه ی انسان و استفاده ی نادرست از اراده ی آزاد است.هیوم همانند ولتر، اعتقاد داشت که مسئله ی شر را نمی توان با تئودیسه ی الهی توجیه کرد. مقایسه ی دیدگاه های آن ها می تواند به درک بهتر زمینه ی فلسفی کاندید کمک کند(Hick, 1964: 76).روسو با دیدگاهی متفاوت از ولتر، معتقد بود که انسان در وضعیت طبیعی خود پاک و نیک است و شر نتیجه ی تمدن و نابرابری های اجتماعی است. این تفاوت در رویکرد نسبت به شر می تواند به عنوان مثال مبنایی برای مقایسه ی فلسفی در پژوهش مورداستفاده قرار گیرد. نیچه در قرن نوزدهم با انتقاد از مسیحیت و اخلاق بردگی، شر را از زاویه ی دیگری بررسی کرد.( Chrislieb, 1992: 89) مقایسه ی دیدگاه های ولتر و نیچه درباره ی شر و مسئولیت انسان می تواند به درک روند تحول تفکر فلسفی درباره ی شر کمک کند. این بررسی نشان می دهد که مسئله ی شر در فلسفه ی کلاسیک تنوع نظری قابل توجهی دارد و همچنان به عنوان مثال یکی از بنیادی ترین مباحث فلسفی مطرح است.
[1] - Zeno of Citium
[2] - Lucius Annaeus Seneca
[3] - Epictetus
[4] - Marcus Aurelius
[5] - Scholastic