مادر، همسر، و هنر زندگی با رنگارنگی هیجانات

25 مرداد 1405 - خواندن 9 دقیقه - 35 بازدید

مادر، همسر، و هنر زندگی با رنگارنگی هیجانات

لیلا محسنی 

شماره نظام روانشناسی 

4478


نقش مادری و همسری در زندگی یک زن، نه دو شغل جدا که دو آینه از یک واقعیت اند. زنی که همسر است، مادر است، و مادری که همسر است، هر روز میان این دو نقش راه میرود؛ بی آنکه بتواند بگوید کدام یک مهمتر است. این دو نقش مانند دو تنه هستند که از یک ریشه میرویند و همان درخت را آبیاری میکنند. اما آنچه این درخت را سبز نگه میدارد، نیرویی است به نام سلامت هیجانی، و مهارتی است به نام سواد هیجانی. بدون این دو، حتی عاشقانه ترین رابطه ها و دلسوزانه ترین مادرها نیز خسته میشوند، خاموش میشوند و جای گرمایشان، سرما مینشیند.


مادری از آن دسته تجربه هایی است که هیچ کتابی نمیتواند کامل آن را آموزش دهد. مادر نخستین آینه فرزند است؛ فرزند در چشم مادر، خود را میبیند و از همین دیدن است که میفهمد دوستداشتنی است یا نه، امن است یا نه، ارزش دارد یا نه. هر واکنش مادر، هر نگاه او، هر نفس کشیدن آهسته او در روزهای سخت، برای فرزند یک درس است؛ درس زندگی، درس مواجهه با سختی، درس بخشش، درس صبر. فرزندی که مادرش را آرام و آگاه میبیند، یاد میگیرد که هیجانها دشمن نیستند؛ او میآموزد که غم میآید و میرود، خشم میآید و رنگ میبازد، ترس میآید و با در آغوش گرفتن، کوچک میشود. این یادگیری در کلام نیست، در رفتار است. مادر با بودن خود آموزش میدهد، نه با گفتن.


همسری اما روایتی دیگر است؛ روایت بزرگسالی دو انسان که تصمیم گرفتهاند راه را با هم بروند. همسر بودن یعنی هر روز معنا ساختن در کنار دیگری، یعنی شنیدن، یعنی دیده شدن و دیدن، یعنی پذیرفتن تفاوتها، یعنی آنکه گاه کوتاه بیایی تا بلندی رابطه حفظ شود. زنی که همسر است، باری سنگین از مسئولیت خانه و فرزندان و ارتباط با همسر را بر دوش میکشد؛ و اگر سواد هیجانی نداشته باشد، این بار، بار سنگ خستهکنندهای میشود که هر روز او را فرسودهتر میکند. اما اگر این زن بتواند هیجان خود را بشناسد، نامش را بگذارد و راهی برای ابراز آن بیابد، آنگاه همان بار به نیرویی تبدیل میشود که خانواده را به پیش میبرد.


سلامت هیجانی به آن حالتی گفته میشود که انسان بتواند هیجانهای خود را در لحظه بشناسد، آنها را بپذیرد، بدون آنکه غرقشان شود یا آنها را انکار کند، و در نهایت رفتاری انتخاب کند که به نفع خودش و دیگران باشد. زن سالم از نظر هیجانی، همان نیست که هرگز ناراحت نمیشود؛ او همان است که ناراحتی را احساس میکند، اما اجازه نمیدهد این احساس رهبر زندگی اش شود. او همان است که خشمگین میشود اما فریاد نمیزند، نگران میشود اما فلج نمیشود، غمگین میشود اما امیدش را نمیسوزاند. چنین زنی، ستون آرامش خانه است؛ نه از آن رو که آرام است، که از آن رو که در طوفان هم خودش را گم نمیکند و در نتیجه، اطرافیانش هم نشانههای گم شدن را در او نمیبینند.


سواد هیجانی اما یک گام فراتر میرود. سواد هیجانی یعنی توانایی خواندن و نوشتن زبان هیجانها؛ یعنی اینکه زنی بتواند بفهمد وقتی دلش میگیرد، چه چیزی میخواهد بگوید، وقتی عصبانی میشود، کدام نیازش آسیب دیده، وقتی از همسرش دلخور است، پشت آن دلخوری چه انتظاری خوابیده است. بسیاری از زنها زبان خشم و غم و ناراحتی را میفهمند اما نمیتوانند آن را ترجمه کنند. سواد هیجانی همین ترجمه است؛ ترجمه احساس به نیاز، ترجمه ناراحتی به خواسته، ترجمه سکوت به حرف. زنی که این زبان را میداند، دیگر به جای آنکه بگوید «تو هیچ وقت به من اهمیت نمیدهی»، میگوید «من وقتی خسته میشوم، نیاز دارم تو کنارم باشی». همین یک تفاوت، میتواند یک رابطه را از جنگ نجات دهد و یک خانه را از سردی برهاند.


در زندگی خانوادگی، این سواد، همه جا حضور دارد. همسر وقتی از کار برمیگردد و آرامش نمیبیند، معنایش این نیست که زن کوتاهی کرده؛ شاید زن خسته باشد، شاید بغض داشته باشد، شاید فقط یک روز سخت داشته باشد. شوهر با سواد هیجانی یعنی کسی که بتواند تشخیص بدهد «زن من امروز غمگین است، نه بی احساس» و «او از من فاصله نگرفته، فقط نیاز به زمان دارد». و زن با سواد هیجانی یعنی کسی که بتواند بگوید «من امروز خسته ام، نمیخواهم بجنگم، فقط میخواهم در آغوش بگیرم». رابطه وقتی زندگی میکند که هر دو طرف، زبان احساسات را بلد باشند؛ و در این میان، نقش مادر به عنوان مدیر عاطفی خانه، بسیار مهم است، چون رنگ و بوی خانه را او میسازد.


اهمیت این موضوع وقتی روشنتر میشود که به کودکان فکر کنیم. کودک هیجان هایش را از مادر میآموزد. اگر مادر در برابر خشم خودش بیتاب باشد، کودک یاد میگیرد خشم ترسناک است. اگر مادر در غم خودش را تنها بگذارد و به او پناه ندهد، کودک یاد میگیرد غمگین بودن تنهاست. اگر مادر برای پذیرش احساساتش راهی نداشته باشد، کودک هم راه ندارد. به همین دلیل، سواد هیجانی مادر، یک سرمایه ملی است؛ چون از یک مادر به یک نسل میرسد. کودک آرام، همسر آینده آرام است، پدر آینده آرام است، مادر آینده آرام است. این زنجیره طلایی از دامان مادری آغاز میشود که خودش را میشناسد و از هیجانهایش نمیترسد.


زنان در این مسیر اما سختی های ویژهای دارند. جامعه و فرهنگ، از زن میخواهند همیشه مهربان باشد، همیشه صبور باشد، همیشه ایثارگر باشد؛ گویی زن اجازه ندارد خسته باشد، ناراحت باشد، عصبانی باشد. همین انتظار بزرگ، بسیاری از زنها را وادار میکند هیجانهای واقعی خود را پنهان کنند و لبخندی بزنند که از دل نیست. این پنهانکاری اما رایگان نیست؛ بهایش خستگی مزمن است، اضطراب است، افسردگی است، و گاه بیماریهای جسمانی که ریشه شان در هیجانهای خاموش است. سلامتی که در ظاهر حفظ میشود اما از درون ذوب میشود. سواد هیجانی به زن اجازه میدهد این فشار را بشناسد، بگوید خسته است، بگوید کمک میخواهد، و از «همه فهمی» اجباری دست بردارد. این نه خودخواهی که خودمراقبتی است؛ و خودمراقبتی، نخستین گام برای مادر و همسر بودن است، چون کسی که خودش را تخلیه میکند، نمیتواند برای دیگری منبع باشد.


در فرهنگ ما، مفهوم تاب آوری یا resiliency معنای عمیقی دارد. زن تاب آور همان زن سالم از نظر هیجانی است؛ او میشکند اما نمیشکند، فرو میریزد اما دوباره میسازد، غمگین میشود اما غمش را قهرمان نمیکند. تابآوری زنان نه یعنی تحمل بیپایان، که یعنی بازیابی پیوسته؛ یعنی اینکه هر روز دوباره بلند شوی، نه از سر اجبار که از سر آگاهی. و این تابآوری، ریشه در سواد هیجانی دارد؛ کسی که هیجانش را میفهمد، میداند چه زمانی باید ایستاد و چه زمانی باید عقب نشست، میداند به کدام درد باید میدان داد و کدام درد را باید رها کرد.


خانواده تاب آور هم از همین جا ساخته میشود؛ خانه ای که در آن نه خاموشی، که گفتوگوی صادقانه جاری است، نه قهر طولانی، که بخشش به موقع وجود دارد، نه ترس از هیجان، که احترام به آن زندگی میکند. در چنین خانه ای، همسر از هیجانهای زن نمیترسد و زن از هیجانهای همسر نمیگریزد. فرزندان در چنین خانه ای میآموزند که عشق یعنی همراه بودن در سختی، و صمیمیت یعنی توانایی گفتن دردها. این خانه، نه به داشتن دیوارهای بلند و لوازم گران، که به داشتن روابط سالم، ساخته میشود.


پس زن، مادر، همسر، سه نقش دارد اما یک نیاز؛ نیاز به آنکه شناخته شود، شنیده شود و خودش باشد. مادری که سواد هیجانی دارد، همسر بهتری است، چون میتواند نیازهای همسرش را درک کند؛ همسری که سواد هیجانی دارد، مادر بهتری است، چون میتواند آرامش را به فرزند هدیه دهد. این دو نقش، رقیب نیستند؛ یار هم هستند، به شرط آنکه زن پشت هر دو، سالم باشد. و سلامت او، سرمایه خانه، سرمایه نسل و سرمایه جامعه است.


پایان سخن این است که مادری و همسری دو راه دشوارند و دو راه مقدس. وقتی زنی هیجانهای خود را میشناسد و میتواند آنها را به زبان بیاورد، این دو راه آسانتر و روشنتر میشوند. بگذاریم زنها بدانند که غمگین بودن ضعف نیست، خسته بودن کوتاهی نیست و خواستن آرامش، خودخواهی نیست. بگذاریم بدانند که عشق به خانواده از عشق به خود آغاز میشود و خدمت به دیگران از مراقبت از روح خودمان شروع میشود. آنگاه مادر آرام میخندد و فرزند امن میخوابد؛ همسر با آغوش باز به خانه برمیگردد و خانه جای زندگی میشود، نه جای ماندن. این همان ثمرهای است که سواد هیجانی در دامان مادری و همسری میکارد و تابآوری آن را به بار مینشاند.