علل خودکشی زنان و دختران در منطقه دیشموک
مقدمه
خودکشی پدیده ای صرفا فردی و روان شناختی نیست، بلکه در بسیاری از موارد در پیوند با ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی شکل می گیرد. ازاین رو، فهم خودکشی زنان و دختران در مناطق روستایی و عشایری، بدون توجه به شرایط زندگی، روابط خانوادگی، محدودیت های فرهنگی و میزان دسترسی آنان به منابع حمایتی، امکان پذیر نیست. منطقه دیشموک، از توابع شهرستان دهدشت در استان کهگیلویه و بویراحمد، یکی از مناطقی است که در سال های اخیر موارد قابل توجهی از خودکشی، به ویژه خودسوزی زنان، در آن گزارش شده است.
مقاله «پدیدارشناسی خودکشی زنان در منطقه دیشموک» نوشته عاطفه رحمانی و همکاران می کوشد این پدیده را از منظر تجربه زیسته افرادی بررسی کند که خود اقدام ناموفق به خودکشی داشته اند یا یکی از نزدیکانشان بر اثر خودکشی جان باخته است. پژوهش با رویکرد کیفی و روش پدیدارشناسی به شیوه گئورگی و از طریق مصاحبه های نیمه ساختاریافته انجام شده است. یافته های پژوهش نشان می دهد که خودکشی زنان در دیشموک حاصل یک علت منفرد نیست، بلکه از هم نشینی مجموعه ای از عوامل فردی، خانوادگی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی پدید می آید. این عوامل را می توان در چهار محور اصلی بررسی کرد: فقدان آگاهی و مهارت های مدیریت زندگی، نارضایتی از زندگی خصوصی و زناشویی، احساس بن بست اجتماعی و ضعف حمایت ها، و زمینه های شخصیتی و اعتقادی.
1- فقدان آگاهی و مهارت های مدیریت زندگی
نخستین محور مهم در تبیین خودکشی زنان و دختران دیشموک، پایین بودن سطح آموزش و ضعف مهارت های زندگی است. در بخشی از خانواده های منطقه، دختران از ادامه تحصیل بازمی مانند یا امکانات آموزشی کافی در دسترس آنان نیست. کمبود دبیرستان های دخترانه در روستاها و محدودبودن ظرفیت خوابگاه های دانش آموزی، دسترسی دختران به آموزش را دشوار می کند. در نتیجه، بسیاری از آنان بدون برخورداری از دانش، آگاهی اجتماعی و مهارت های لازم برای تصمیم گیری وارد زندگی زناشویی می شوند.
از دیدگاه نویسندگان، آموزش فقط انتقال دانش مدرسه ای نیست؛ بلکه به زنان امکان می دهد مسائل زندگی را بهتر بشناسند، میان راه حل های مختلف تمایز بگذارند و برای حل تعارض ها از شیوه های کم خطرتر استفاده کنند. محرومیت از تحصیل، در مقابل، ظرفیت فرد را برای مدیریت بحران کاهش می دهد و ممکن است او را در برابر فشارهای خانوادگی و عاطفی آسیب پذیرتر کند.
ازدواج زودهنگام نیز در امتداد همین عامل قرار می گیرد. دختری که در سن پایین ازدواج می کند، ممکن است هنوز از بلوغ فکری و مهارت ارتباطی لازم برای اداره زندگی مشترک برخوردار نباشد. او در بسیاری از موارد بدون آنکه پیامدهای ازدواج، مسئولیت های خانوادگی و تعارض میان خواسته های شخصی و انتظارات سنتی را به درستی درک کرده باشد، وارد نقش همسری و مادری می شود. مقاله نشان می دهد که این وضعیت می تواند به پشیمانی، احساس ناتوانی و تصمیم گیری های هیجانی منجر شود.
پژوهش همچنین به وجود برخی باورهای عرفی نادرست اشاره می کند. مراجعه به دعانویس برای حل اختلاف زناشویی، تصور اینکه مرگ راهی برای رهایی از مشکلات است، یا عادی شدن جملاتی مانند «اگر درمانده شدی، خودت را بکش»، بخشی از فضای معنایی ای است که ممکن است خودکشی را در ذهن فرد به عنوان راهی برای پایان دادن به رنج قابل تصور کند. بنابراین، مسئله فقط کمبود اطلاعات نیست؛ بلکه انتقال برخی برداشت های نادرست از خانواده و محیط اجتماعی نیز در شکل گیری نگرش فرد به بحران نقش دارد.
2- نارضایتی از زندگی خصوصی و زناشویی
دومین محور اساسی، نارضایتی از زندگی خصوصی، به ویژه روابط زناشویی است. یافته های مقاله نشان می دهد که بسیاری از زنان مصاحبه شونده، مشکل اصلی خود را نه لزوما در شخصیت همسر، بلکه در شرایط زندگی مشترک و ساختار خانواده گسترده جست وجو می کردند. زندگی در کنار خانواده همسر، نبود مسکن مستقل و دخالت مستمر بستگان، حریم خصوصی زوجین را تضعیف می کند و زمینه بروز تعارض را افزایش می دهد.
در چنین شرایطی، زن ممکن است در خانه همسر خود از استقلال، امنیت و اختیار کافی برخوردار نباشد. از او انتظار می رود وظایف گسترده ای را برای خانواده شوهر انجام دهد، در تصمیم های خانوادگی تابع نظر بزرگ ترها باشد و در برابر دخالت های آنان سکوت کند. این وضعیت، رابطه زوجین را نیز تحت تاثیر قرار می دهد؛ زیرا اختلاف میان عروس و خانواده همسر غالبا به نزاع میان زن و شوهر تبدیل می شود.
ازدواج اجباری از عوامل مهم دیگر است. در برخی موارد، انتخاب همسر تحت تاثیر نظر پدر، خانواده و بزرگان طایفه قرار می گیرد و رضایت دختر در مرتبه دوم اهمیت قرار دارد. هنگامی که ازدواج بدون علاقه یا با فشار خانوادگی صورت گیرد، احتمال شکل گیری رابطه ای سرد و پرتنش افزایش می یابد. مقاله از تجربه هایی سخن می گوید که در آنها زن با بی اعتنایی، محرومیت عاطفی، خشونت، محدودیت ارتباطی و حتی اجبارهای شدید در زندگی مشترک روبه رو بوده است.
محرومیت عاطفی نیز در این میان اهمیت دارد. نبود محبت، گفت وگوی صمیمانه و حمایت همسر، احساس تنهایی را تشدید می کند. محدودکردن ارتباط زن با خانواده و دوستان نیز امکان درد دل کردن، مشورت گرفتن و دریافت کمک را از میان می برد. در نتیجه، بحران زناشویی از یک اختلاف قابل حل به تجربه ای فراگیر از بی پناهی تبدیل می شود. در این وضعیت، خودکشی ممکن است برای فرد نه از سر یک تصمیم آرام و سنجیده، بلکه به عنوان واکنشی هیجانی، اعتراضی یا راهی برای دیده شدن تجربه شود.
۳- احساس بن بست و گرفتارشدن در زندگی اجتماعی
سومین محور، شکل گیری احساس بن بست است. احساس بن بست زمانی پدید می آید که فرد هم زمان با چند فشار مواجه باشد و هیچ راه عملی و پذیرفته شده ای برای خروج از وضعیت خود پیدا نکند. در دیشموک، این احساس در پیوند با قبح عرفی طلاق، ناتوانی اقتصادی زنان، ضعف حمایت خانوادگی و نبود مراکز تخصصی تشدید می شود.
طلاق، اگرچه می تواند برای زنی که در معرض خشونت یا زندگی ناسالم قرار دارد راهی برای رهایی باشد، در برخی بافت های اجتماعی با برچسب زنی و طرد همراه است. زن مطلقه ممکن است از سوی جامعه سرزنش شود یا نتواند به خانه پدری بازگردد. اگر فرزندانی نیز داشته باشد، دشواری تامین هزینه های زندگی و نبود شغل، وابستگی اقتصادی او را بیشتر می کند. مقاله نشان می دهد که محرومیت از ارث، فقدان فرصت های اشتغال و ناتوانی مالی، امکان انتخاب طلاق یا جدایی را محدود می کند.
ضعف حمایت های رسمی و غیررسمی نیز بر این وضعیت می افزاید. در بسیاری از موارد، خانواده یا بزرگان طایفه زمانی وارد میانجی گری می شوند که اختلاف به مرحله بحرانی رسیده است. گاهی نیز شکایت زن از همسر یا خانواده او با فشار برای رضایت دادن پایان می یابد. چنین رویکردی به جای حل مسئله، ممکن است زن را دوباره به همان محیط آسیب زا بازگرداند و این پیام را منتقل کند که راه قانونی و اجتماعی موثری برای دفاع از خود ندارد.
نبود مرکز مشاوره، روان درمانی و حمایت حقوقی در منطقه، از دیگر عوامل مهم است. زنان و دختران برای مقابله با خشونت، تعارض زناشویی، افسردگی و بحران های خانوادگی به متخصصانی نیاز دارند که هم با زبان و فرهنگ محلی آشنا باشند و هم بتوانند بدون قضاوت به آنان کمک کنند. فقدان چنین نهادهایی، فشار مشکلات را در درون خانواده نگه می دارد و احتمال انباشت ناامیدی را افزایش می دهد.
ویژگی جامعه کوچک و عشیره ای نیز نقش دوگانه ای دارد. روابط نزدیک می تواند در شرایطی منبع حمایت باشد، اما اگر با کنترل اجتماعی شدید، ترس از افشای راز و نگرانی از داوری دیگران همراه شود، به عاملی فشارزا تبدیل می شود. در جامعه ای که تقریبا همه یکدیگر را می شناسند، افشای یک رابطه عاطفی، اختلاف خانوادگی یا رفتار خلاف انتظار عرفی می تواند پیامدهای گسترده ای برای فرد داشته باشد. مقاله نشان می دهد که ترس از رسوایی و تبعات اجتماعی افشای اسرار، در برخی موارد احساس راه نداشتن را تشدید کرده است.
۴- زمینه های شخصیتی، روانی و اعتقادی
چهارمین محور به ویژگی های فردی و روانی مربوط است. نویسندگان تاکید می کنند که خودکشی را نمی توان فقط به فشارهای بیرونی نسبت داد؛ زیرا سابقه بیماری روانی، اختلالات عصبی، احساس گناه، تجربه شوک و ناتوانی در مدیریت هیجان نیز در برخی موارد مشاهده شده است.
ضعف مهارت مدیریت هیجان، به ویژه در موقعیت های پرتنش، ممکن است فرد را به تصمیم گیری آنی سوق دهد. خشم، لجبازی، احساس نادیده گرفته شدن و تمایل به مجازات خود یا دیگران، در شرایطی که فرد از حمایت کافی برخوردار نیست، می تواند به رفتارهای پرخطر بینجامد. در این موارد، اقدام به خودکشی ممکن است واکنشی فوری به یک مشاجره یا بحران باشد، نه نتیجه برنامه ریزی طولانی مدت.
سابقه بیماری روانی و نبود دسترسی به درمان موثر نیز اهمیت دارد. افسردگی، اضطراب، احساس گناه و اختلالات ناشی از تجربه خشونت یا مشاهده خودکشی نزدیکان، می توانند توان فرد را برای مقابله با مشکلات کاهش دهند. مشاهده خودسوزی یا مرگ یکی از اعضای خانواده نیز ممکن است باعث شوک روانی، اختلال عصبی و حتی عادی شدن تصور خودکشی شود.
مقاله در کنار این عوامل، به سطحی شدن برخی باورهای دینی و فاصله میان باورهای اعلام شده و رفتار فرد اشاره می کند. بااین حال، این نکته نباید به معنای مقصر دانستن دین یا دینداری تلقی شود. مسئله اصلی آن است که باورهای دینی، اگر با آگاهی، حمایت اجتماعی و توانایی حل مسئله همراه نباشند، ممکن است در لحظه بحران نتوانند نقش بازدارنده ایفا کنند. بنابراین، پیشگیری نیازمند پیوند میان آموزش، سلامت روان، حمایت اجتماعی و گفت وگوی فرهنگی است؛ نه صرفا موعظه اخلاقی.
نتیجه گیری
بر اساس یافته های مقاله، خودکشی زنان و دختران در دیشموک پیامد یک عامل واحد نیست، بلکه نتیجه تعامل چند سطح از فشارهاست. محرومیت آموزشی و پایین بودن مهارت های زندگی، ازدواج زودهنگام یا اجباری، زندگی در کنار خانواده همسر، نبود حریم خصوصی، خشونت و محرومیت عاطفی، قبح طلاق، وابستگی اقتصادی، ضعف حمایت های اجتماعی و حقوقی، فشار جامعه کوچک و عشیره ای، و مشکلات روانی و هیجانی، در کنار یکدیگر احساس ناتوانی و بن بست ایجاد می کنند.
از منظر جامعه شناختی، این پدیده را می توان با نظریه های دورکیم، مرتن و هیرشی بهتر فهم کرد. خودکشی در این چارچوب، نشانه ای از اختلال در پیوندهای اجتماعی، تعارض میان خواسته های فرد و امکانات واقعی، و تضعیف حمایت ها و کنترل های اجتماعی سازنده است. در نتیجه، پیشگیری از آن نیز نباید به توصیه های فردی محدود شود.
تقویت مدارس و خوابگاه های دخترانه، جلوگیری از ازدواج زودهنگام و اجباری، آموزش مهارت های زندگی، ایجاد مراکز مشاوره با حضور روان شناسان بومی، دسترسی به خدمات حقوقی و روان درمانی، حمایت اقتصادی از زنان، تقویت فرصت های اشتغال و شکل دادن به میانجی گری های آگاهانه پیش از تشدید بحران، از مهم ترین راهکارهای قابل استخراج از مقاله اند. مهم تر از همه، باید به تجربه زیسته زنان گوش داد و مسئله خودکشی را نه به ضعف اخلاقی یا فردی آنان، بلکه به عنوان نشانه ای از فشارهای ساختاری و نابرابری های اجتماعی در نظر گرفت.
منبع: رحمانی، عاطفه و همکاران (۱۴۰۲)، «پدیدارشناسی خودکشی زنان در منطقه دیشموک»، فصلنامه زن در توسعه و سیاست، ۲۱ (۴)، ۸۶۷–۸۹۴.
