مادر به اندازه کافی خوب در نظریه ی دونالد وینیکات: بازخوانی مفهوم و کاربردهای آن در تربیت فرزند
مادر به اندازه کافی خوب در نظریه ی دونالد وینیکات: بازخوانی مفهوم و کاربردهای آن در تربیت فرزند
نسرین افشاری
روان شناس بالینی و مشاور، متخصص حوزه ی روان شناسی کودک و نوجوان
چکیده
مفهوم «مادر به اندازه کافی خوب» یکی از بنیادی ترین ایده های دونالد وودز وینیکات، روان کاو و متخصص کودکان بریتانیایی، در حوزه ی نظریه ی روابط ابژه است. این مفهوم در برابر تصویر آرمانی و کمال گرایانه از مادری قرار می گیرد و بر این باور استوار است که رشد سالم روانی کودک نه در گرو مراقبتی بی نقص، بلکه در گرو پاسخ دهی «به اندازه ی کافی» مناسب به نیازهای در حال تغییر او شکل می گیرد. در این مقاله، پس از مرور مبانی نظری این مفهوم، سازوکار تدریجی کاهش انطباق مادر با نیازهای کودک، نقش آن در شکل گیری «خود واقعی» در برابر «خود کاذب»، و پیامدهای بالینی و تربیتی آن بررسی می شود. در پایان نیز به سوءبرداشت های رایج از این نظریه و کاربردهای عملی آن برای والدین، مربیان و مشاوران مدرسه پرداخته می شود.
کلیدواژه ها: دونالد وینیکات، مادر به اندازه کافی خوب، نظریه ی روابط ابژه، خود واقعی، خود کاذب، رشد روانی کودک
۱. مقدمه
در دهه های اخیر، فشار اجتماعی برای «مادری کامل» به یکی از منابع اصلی اضطراب والدین، به ویژه مادران، تبدیل شده است. رسانه های اجتماعی و الگوهای فرهنگی رایج، تصویری از مادری بی نقص ارائه می دهند که هیچ گاه دچار خستگی، ناکامی یا خطا نمی شود. در مقابل این تصویر آرمانی، دونالد وینیکات، روان کاو و متخصص اطفال بریتانیایی، در میانه ی قرن بیستم مفهومی را مطرح کرد که تا امروز یکی از تاثیرگذارترین ایده ها در روان شناسی رشد و مشاوره ی والدین باقی مانده است: مفهوم «مادر به اندازه کافی خوب» (Good Enough Mother).
وینیکات که سال ها به مشاهده ی بالینی روابط مادر و نوزاد پرداخته بود، به این نتیجه رسید که کودک نه تنها از مادری کامل بهره مند نمی شود، بلکه چنین مادری می تواند رشد روانی او را دچار اختلال کند. هدف این مقاله، بازخوانی مبانی نظری این مفهوم، تبیین سازوکار تحولی آن، و بررسی پیامدهای آن برای عرصه ی تربیت و مشاوره ی خانواده است.
۲. مبانی نظری: مفهوم مادر به اندازه کافی خوب
وینیکات در چارچوب نظریه ی روابط ابژه، که تمرکز آن بر اهمیت روابط اولیه ی انسان با افراد نزدیک (به ویژه مادر) در شکل گیری شخصیت است، جایگاهی ویژه دارد. بر خلاف زیگموند فروید که تاکید بیشتری بر دنیای درونی و کشاننده های غریزی کودک داشت، وینیکات بر نقش فعال محیط، و به ویژه مراقب اصلی، در شکل گیری روان کودک تاکید می کرد.
از دید وینیکات، مادر به اندازه کافی خوب کسی است که در آغاز زندگی نوزاد، خود را تقریبا به طور کامل با نیازهای او هماهنگ می کند؛ در این مرحله، نوزاد کاملا وابسته است و هرگونه تاخیر در پاسخ دهی می تواند برایش تجربه ای طاقت فرسا باشد. با گذر زمان و افزایش ظرفیت روانی کودک برای تحمل ناکامی های کوچک، مادر به تدریج و به طور طبیعی از میزان انطباق کامل خود می کاهد. این کاهش تدریجی، نه از سر بی توجهی، بلکه پاسخی متناسب با نیاز در حال تغییر کودک است.
نکته ی محوری در این نظریه آن است که «به اندازه کافی خوب بودن» را نباید با «کافی نبودن» یا «سهل انگاری» یکی دانست. مادر به اندازه کافی خوب، مادری غافل یا کم توجه نیست؛ بلکه مادری است که آگاهانه یا ناخودآگاه، فضایی برای تجربه ی ناکامی های قابل تحمل کودک فراهم می کند تا او بتواند به تدریج با واقعیت جدا بودن از مادر و وجود دنیایی بیرون از خواسته های بی واسطه اش کنار بیاید.
۳. سازوکار تحولی: از وابستگی مطلق تا استقلال نسبی
وینیکات فرایند رشد کودک را در طیفی از وابستگی مطلق به استقلال نسبی توصیف می کند. در ماه های نخست، نوزاد قادر به تمایز میان خود و مادر نیست و مادر را بخشی از وجود خویش تجربه می کند. مادر به اندازه کافی خوب در این مرحله نقش نوعی «محیط حمایتی» را ایفا می کند که امنیت بنیادین کودک را تضمین می کند.
با رشد کودک، ناتوانی طبیعی و اجتناب ناپذیر مادر در پاسخ گویی فوری و کامل به همه ی نیازها، فرصتی می سازد تا کودک به تدریج مفهوم «خود» و «غیرخود» را شکل دهد. این فرایند، که وینیکات آن را با اصطلاحاتی مانند پدیده های انتقالی و ابژه های انتقالی (مانند دلبستگی کودک به یک اسباب بازی یا پتوی مخصوص) توضیح می دهد، پلی میان دنیای درونی کودک و واقعیت بیرونی است.
۴. پیامدهای روانی: خود واقعی در برابر خود کاذب
یکی از مهم ترین دستاوردهای نظری وینیکات، تمایز میان «خود واقعی» (True Self) و «خود کاذب» (False Self) است. هنگامی که مادر به اندازه ی کافی خوب عمل می کند، یعنی به موقع و به شکلی متناسب به نیازهای خودانگیخته ی کودک پاسخ می دهد، در کودک این باور شکل می گیرد که احساسات و نیازهایش معتبر و قابل اعتماد هستند. این تجربه، بنیان شکل گیری خود واقعی است.
در مقابل، هرگاه مراقب اصلی به جای پاسخ گویی به نیاز واقعی کودک، انتظارات یا اضطراب های خود را بر او تحمیل کند، یا بیش از حد لازم در امور کودک مداخله کند، کودک می آموزد که برای حفظ ارتباط، باید خود را با خواسته های دیگران تطبیق دهد. این الگو می تواند زمینه ساز شکل گیری خود کاذب شود؛ حالتی که در آن فرد به جای پیروی از نیازها و احساسات درونی خود، عمدتا بر اساس انتظارات بیرونی عمل می کند.
۵. سوءبرداشت های رایج و کاربردهای بالینی-تربیتی
یکی از رایج ترین سوءبرداشت ها از این نظریه، برابر دانستن «کافی بودن» با «حداقلی عمل کردن» یا توجیه بی توجهی به نیازهای کودک است. باید تاکید کرد که منظور وینیکات از ناکامی های قابل تحمل، هرگز شامل غفلت، بی توجهی جدی، یا آسیب به کودک نمی شود؛ بلکه منظور، ناهماهنگی های کوچک و طبیعی روزمره است که در ظرفیت کودک برای تحمل قرار دارند.
از منظر کاربردی، این نظریه در حوزه ی مشاوره ی والدین و کار با معلمان و مشاوران مدرسه اهمیت زیادی دارد. آموزش این مفهوم می تواند به کاهش احساس گناه و اضطراب مادرانی که با معیارهای غیرواقعی کمال گرایانه سنجیده می شوند کمک کند و در عین حال، چارچوبی واقع بینانه برای ارزیابی سلامت رابطه ی مراقب-کودک در محیط های بالینی و آموزشی فراهم آورد.
۶. نتیجه گیری
نظریه ی مادر به اندازه کافی خوب وینیکات، با فاصله گرفتن از الگوی مادری آرمانی و بی نقص، چارچوبی واقع بینانه و انسانی برای فهم رابطه ی مراقب و کودک ارائه می دهد. بر اساس این نظریه، رشد سالم روانی کودک نه در گرو کمال، بلکه در گرو پاسخ گویی متناسب و تدریجا کاهنده به نیازهای او شکل می گیرد؛ فرایندی که زمینه ساز شکل گیری خود واقعی، تحمل ناکامی، و سازگاری با واقعیت بیرونی است. این مفهوم، فارغ از محدودیت واژگانی اش به «مادر»، به هر مراقب اصلی کودک تعمیم پذیر است و می تواند در حوزه های مشاوره ی خانواده، آموزش والدین، و کار بالینی با کودکان و نوجوانان به کار گرفته شود.
منابع
Winnicott, D. W. (1953). Transitional objects and transitional phenomena: A study of the first not-me possession. International Journal of Psychoanalysis, 34(2), 89–97.
Winnicott, D. W. (1960). The theory of the parent-infant relationship. International Journal of Psychoanalysis, 41, 585–595.
Winnicott, D. W. (1971). Playing and Reality. London: Tavistock Publications.
St Clair, M. (2004). Object Relations and Self Psychology: An Introduction (4th ed.). Belmont, CA: Thomson/Brooks Cole.
Casement, P. (1985). On Learning from the Patient. London: Tavistock Publications.