در پناه یک نشانه
سال هاست در محله های قدیمی تهران قدم می زنم و به چیزهایی توجه می کنم که برای بسیاری از مردم، دیگر جزئی از منظره عادی شهر شده اند؛ دیوارهای آجری که عصرها نور خورشید روی آنها می لغزد، کوچه هایی که نامشان هنوز بخشی از خاطره شهر است، مسجدهایی که میان ساختمان های جدید محصور مانده اند و گنبدهایی که گاهی تنها برای چند لحظه از میان انبوه بناها خودشان را نشان می دهند. همیشه برایم این پرسش وجود داشته که آیا می توان شهر را فقط از روی خیابان ها و ساختمان هایش شناخت؟ به گمانم نه. شهر، بیش از آنکه مجموعه ای از بناها باشد، مجموعه ای از خاطره هاست؛ درست شبیه ذهن انسان. بعضی خاطرات روشن و در دسترس اند و بعضی زیر لایه های سال ها و تغییرات پنهان شده اند. اما گاهی یک نشانه کوچک کافی است تا همه چیز دوباره به یادمان بیاید.
در سنگلج، در حوالی خیابان خیام، امامزاده سید نصرالدین برای من یکی از همین نشانه هاست. هر بار که از آنجا عبور می کنم، چشمم ناخودآگاه به دنبال گنبدش می گردد؛ گاهی درخشان زیر نور آفتاب و گاهی محو و کم رنگ در هوای گرفته تهران. اطراف بنا دیگر شبیه گذشته نیست. خیابان ها گسترش پیدا کرده اند، بسیاری از خانه ها و گذرهایی که زمانی زندگی محله را شکل می دادند از میان رفته اند و حتی بخشی از صحن تاریخی امامزاده در جریان خیابان کشی ها از دست رفته است. با این حال، هنوز حضور این بنا چیزی را در این قسمت از شهر زنده نگه داشته است؛ انگار گذشته هنوز به طور کامل تسلیم زمان نشده. شاید بسیاری از رهگذران ندانند این گنبد چه قدمتی دارد یا چه خاطراتی را پشت سر گذاشته، اما انگار بدن و حافظه شان آن را می شناسد؛ لحظه ای سر بلند می کنند، مکثی کوتاه دارند، سلامی می دهند و دوباره به جریان شتابان شهر بازمی گردند.
یک روز پیرمردی را دیدم که به آرامی از میان جمعیت عبور کرد و خودش را به ورودی امامزاده رساند. همان جا ایستاد و چند لحظه به گنبد نگاه کرد. عجله ای نداشت و به نظر نمی رسید منتظر کسی باشد. بعد وارد شد. کمی بعد که بیرون آمد، آرامشی در چهره اش بود که در میان آن همه هیاهوی خیابان کمتر دیده می شد. از او پرسیدم: «هر روز اینجا می آیید؟»،لبخندی زد و گفت: «تا وقتی راه می روم، می آیم.»
جمله کوتاهی بود، اما در ذهنم ماند. شاید حتی بیشتر از آنچه انتظار داشتم. «تا وقتی راه می روم.» این جمله دیگر فقط درباره عادت روزانه یک پیرمرد نبود. انگار معنای بزرگ تری داشت؛ درباره انسانی که تا زمانی که توان حرکت دارد، همچنان راه می رود، جست وجو می کند، به چیزی پناه می برد و حتی وقتی زندگی خسته اش می کند، دوباره مسیرش را پیدا می کند. وقتی دوباره به خیابان خیام برگشتم، تهران مثل همیشه بی وقفه در حرکت بود. صدای بوق خودروها، رفت وآمد رهگذران، نور ویترین مغازه ها و شتاب آدم هایی که هرکدام به سمتی می رفتند، همه چیز را در خود حل کرده بود. با این حال، گنبد سید نصرالدین هنوز از میان این آشفتگی دیده می شد. همان جا بود که فکر کردم شاید اهمیت بعضی نشانه ها به اندازه و شکوهشان نیست؛ به چیزی است که در ذهن و حافظه ما نگه می دارند.یک گنبد می تواند یادآور چندین نسل از آدم هایی باشد که پیش از ما در این شهر زیسته اند. یک مناره می تواند در میان تغییر مداوم سیمای شهر، همچنان نشانی از آسمان باشد. و یک مکان مقدس می تواند در میانه یک روز معمولی، آدم را برای چند دقیقه از سرعت زندگی جدا کند و به سکوتی کوتاه دعوت کند. ایستادم و دوباره به گنبد نگاه کردم. تهران در طول سال هایی که من آن را دیده ام، بارها تغییر کرده بود؛ ساختمان هایی آمده و رفته بودند، خیابان ها شکل دیگری پیدا کرده بودند و بسیاری از نشانه های قدیمی محو شده بودند. اما گنبد همچنان آنجا بود. البته نه به این معنا که زمان نتوانسته بر آن اثر بگذارد؛ بلکه به این معنا که توانسته از دل زمان عبور کند.
شاید ماندگاری، همیشه به معنای دست نخورده باقی ماندن نباشد. گاهی ماندن یعنی در میان تغییرات ناگزیر، چیزی را حفظ کنی که نتوان آن را با هیچ چیز دیگری جایگزین کرد. شهرها هم شاید بیش از هر چیز به همین نشانه ها نیاز دارند؛ به عناصری که در لحظه هایی که همه چیز در حال تغییر است، به ما یادآوری کنند که گذشته هنوز بخشی از اکنون ماست. شاید زندگی هم همین باشد؛ همه چیز در حرکت است و ما نیز ناچاریم همراه آن حرکت کنیم، اما در میان این رفتن ها، گاهی لازم است بایستیم و به نشانه ای نگاه کنیم؛ به چیزی که به ما بگوید از کجا آمده ایم و چه چیزهایی هنوز ارزش ماندن دارند. وقتی آن شب از خیابان فاصله گرفتم، گنبد دیگر در قاب چشمم نبود. اما برخلاف همیشه، احساس نکردم واقعا از آن دور شده ام. بعضی نشانه ها درست از لحظه ای که دیگر دیده نمی شوند، حضورشان را پررنگ تر می کنند. آنها از فضای شهر به فضای ذهن ما منتقل می شوند و جایی در حافظه می مانند. مثل بعضی آدم ها، بعضی مکان ها و بعضی ایستادگی ها؛ چیزهایی که شاید در لحظه، ساده و عادی به نظر برسند، اما سال ها بعد، وقتی هیاهوی زمان کمی آرام می شود، می فهمیم که همان ها بوده اند که بخشی از ما را سرپا نگه داشته اند.

امامزاده سید نصرالدین از امامزاده های شناخته شده تهران است که در محله تاریخی بازار، در ضلع غربی خیابان خیام و شمال میدان محمدیه قرار دارد. پیشینه این بنا به سده دهم هجری قمری بازمی گردد. جلال آل احمد نیز در نوشته ای درباره روستای اجدادی خود، اورازن طالقان، از امامزاده ای در این آبادی یاد کرده و آن را محل دفن فرزندان سید نصرالدین تهران دانسته است.