Durmohammad Dadkhoah
21 یادداشت منتشر شدهفلسفه و ادبیات؛ رفیق یا رقیب؟!
فلسفه و ادبیات؛ رقیب یا رفیق؟!
افلاطون با منش فیسلوفانه در دیالوگ های خود از جمله جمهور و آیون می گفت: شعر حقیقت را تحریف می کند؛ و در این شاخه خرد و منطق جای داشتی ندارد. ارسطو در بوطیقا می گوید: شعر فلسفی تر از تاریخ است و حقایق بشر را به شکل کلی [برخلاف جزئی گویی تاریخ] بیان می کند. (رک: رساله بوطیقای ارسطو- رساله آیون _تقابل احساس با خردمندی_ و کتاب جمهور افلاطون)
این دو نقل قول در باب شعر به عنوان نماینده ای ادبیات، دو دیدگاه متضادی را نشان می دهد که یکی قائل به فرزانگی و دیگر قائل به دیوانگی ادبیات، در روزگار حکمرانی فلسفه در یونان است. افلاطون سرسخت ترین منتقد ادبیات، با بی رحمی به آن حمله کرده و ارسطو شاگرد او این حملات را دفع می کند.
این بدین معناست که فلسفه و ادبیات بیشتر از دوهزار سال پیش، دست به گریبان هم دیگر بوده و به عنوان دو رقیب سرسخت، دوشادوش هم مبارزه کرده اند. مبارزه ای که نه برای بقا، بلکه برای حقانیت این دیدگاه که کدام یک سهم به سزای در رسیدن انسان به حقیقت ایفا کرده و بیشتر دلیلی بیاورد، تا مرجع شود.
در این گزاره با گذار از داد و بیداد این دو، ما به این سوالات می پردازیم که رابطه فلسفه و ادبیات چگونه تعریف می شود؟ فلسفه را اگر متولی خردگرایی و ادبیات را متولی احساس گرایی قلمداد کنیم، نقش این دو در کشف حقیقت در مغاک دانش بشری چقدر است؟ آیا فلسفه واقعا با ادعای که طرف داران آن دارند، به کلی از ادبیات تهی می گردد؟ و آیا ادبیات در مسیر خود از به کارگیری فلسفه، سود جسته است یا خیر؟
شکی نیست که بیشتر فلسفه را با خرد و ادبیات را با خیال می شناسند. این یعنی کار فلسفه استدلال و پرسش گری؛ و کار ادبیات خیال بافی و تخیل گرایی باید باشد.
ولی همیشه اینطور نبوده است. فلاسفه ای چون افلاطون که دم از طرد ادبیات به جرم خیال بافی [و ناعقلاگرایی] می زند، بی خیال از آن است که خود در کار فلسفی از این ادبیت ادبیات، سود جسته است.
سقراط و فائدروس شخصیت های دیالوگ افلاطون، مناظره های را در عالم خیال [افلاطون] پیش می برند که همه در خدمت رسیدن به هدف فلسفی او رو در روی هم نشسته اند. افلاطون به کمک خیال مناظره میان این دو را در عالم غیر واقعی تصور کرده، و با همین مناظره خیالی یکی از بنیان های فلسفه غرب را ریخته است. او یعنی با کمک یکی از ویژگی های ادبیات، به مرام فلسفی اش می رسد.
در مقابل ادبا و نویسندگان چون خیام، کافکا، کامو، داستایفسکی و دیگران با نگاه فیسلوفانه به جهان خود، مفاهیم انتزاعی و خشک فلسفی را به کمک زبان و ادبیات، چنان عام فهم کرده اند که حتی یک خواننده بی درک از جهان فلسفه هم می تواند به آسانی سر از معنا و تفسیر آن ها در بیاورد.
این یعنی داد و ستدی که امروزه میان فلسفه و ادبیات، بر رغم اختلاف و گسست های طرفداران این دو، جریان دارد، است.
زبان بیان در فلسفه و ادبیات همان زبانی است که هدفش متقاعد کردن خواننده و ترغیب او به معنا و رسیدن به حقیقت یا شناخت حقیقت است. هر دو می خواهند به موضوعات بپردازند که هستی بشر با آن ها ادغام شده است. عدالت، آزادی، جنگ و صلح همه و همه دغدغه های مشترکی است که هر دو این جریان به تفسیر آن ها می پردازند.
دغدغه اخلاقی کانت، همان دغدغه شاعرانه ی مولانا، سعدی، حافظ و دیگران است که یکی پس و یا پیش از دیگری وجود داشته است.
شاید این تصور اشتباه باشد که عقل گرایی محض تواند به تنهایی اسباب آسایش انسان در جهانی مادی را فراهم کند.