امیرحسن رضاقلی گل
1 یادداشت منتشر شدهسکوت در عصر پسافاجعه
تفکر درباب آنچه که طی دهه های اخیر بر ما رفته ، این پرسش هولناک را به ذهن متبادر می سازد که چگونه است که خواست زندگی، ناگهان در قاموس مرگ خواهی بازمی گردد و فریادهای اعتراض، که البته ریشه در انسانیت و احساس مسئولیتی بشر دوستانه دارند، به نشانه ای از این گذار شوم بدل می شوند؟ سال ها اعتماد و سرمایه ای که بی محابا خرج گروهی منفعت طلب شد و ذیل استدلال فریبنده بد و بدتر به یغما رفت، امروز به ته خط رسیده. در چنین بستری منصفانه به نظر می رسد که سخن گفتن از زندگی عادی و امور پیش پاافتاده روزمره، در نظر بسیاری، نه تنها ساده لوحانه، که نماد بی شرفی و بی تفاوتی نسبت به فاجعه ای باشد که رخ داده.
اما باید در مفهوم سکوت تاملی عمیق تر کرد. سکوت، همواره تسلیم یا رضایت نیست. گاهی در برابر هولناکی فاجعه زبان از توصیف عاجز می ماند، اما سکوت خود می تواند شکلی از واکنش باشد. فاصله ای ضروری برای درنگ در آنچه از هستی ما باقی مانده و هنوز ارزشمند است. ما به تفکری ژرف نیاز داریم. این سکون و سکوت پسافاجعه، نشان از اضطرابی هستی شناختی در عمق جان جامعه دارد.لحظه ای که پوشیدگی های روزمره و خودکار حیات روزمره کنار می رود و هستی ما در تمامی شکنندگی و بی پناهی اش آشکار می گردد. فاجعه، جهان ما را به عنوان شبکه معنایی که در آن زندگی می کنیم فرو می ریزد. از این خاکستر است که پرسش های هستی شناسانه بنیادین ناگزیر سر برمی آورند که ما چه می کنیم؟ به کجا می رویم؟ حقیقت در این میان کجاست؟ اخلاق چه جایگاهی دارد و موضع اخلاقی ما در این برهه چگونه باید تعریف شود؟ این پرسش ها زاییده اضطرابی است که از مواجهه با مرگ چه واقعی، چه نمادین و حضور همیشگی آن در زندگی ما نشات می گیرد.
در این برهه، سکوت نقش محوری می یابد. اما نه سکوتی برآمده از فراموشی یا انفعال، بلکه آن سکوت اصیل که هایدگر آن را پیش شرط شنیدن ندای هستی می داند. در هیاهوی پسافاجعه، که مملو از فریادهای اعتراض و روایت های متخاصم، زبان در خطر تهی شدن و تقلیل به ابزاری برای تبادل صرف یا خشونت گفتمانی است واژه ها از معنای اصیل خود تهی می گردند و ورد زبان همگان می شوند و نسبتشان را با حقیقت از دست می دهند. زبان، وقتی خود را تسلیم گفتار عوامانه و چرخه تکرار می کند، ناتوان از بیان ژرفای این زخم هستی شناسانه می شود. اینجاست که ضرورت سکوت پدیدار می شود. سکوتی که هستی گراست. این سکوت، خالی بودن از کلمات نیست، بلکه مهیا شدن برای نوعی دیگر از شنیدن و سخن گفتن است. سکوتی که در آن، فریاد هستی زخم خورده شنیده شود، و فضا برای ظهور معنایی نو و اصیل گشوده گردد.
ما نیازمند تاملی ریشه ای در باب هستی، معنای زندگی و وضعیت اکنون خود هستیم در پرتو گذشته ای که ورق خورد و ما را در این واقعیت هولناک قرارداد و حال باید بتوانیم امکان هایی را برای آینده دیگر شناسایی کنیم.
این تامل، اما در فضایی آلوده به تکرار خشونت امکان پذیر نمی شود. بیان تهاجمی و یک سویه یک روایت خاص، و سرکوب رادیکال هر صدای متفاوت با توسل غیراخلاقی به فاجعه، خود بازتولید همان خشونتی است که اگرچه لزوما خونریز نیست، اما هرگونه امکان زایش فکر نو، هر جرقه ای برای خلق موناد اندیشه یا نظریه ای اصیل درباره موقعیت کنونی را در نطفه خفه می کند. فرهنگ بی قراری گفتاری و روایت سازی های تهاجمی پسافاجعه، دقیقا می کوشد تا ما را از مواجهه ای اصیل منحرف کند، ما را در واقعیتی غیراصیل با جماعت غرقه سازد و امکان پروای فردی و مسئولانه را از ما سلب نماید. در این فضا، حتی نقد و اعتراض نیز ممکن است به چرخه ای تکراری و عاری از تامل تبدیل شود.
عرصه فکری و دانشگاهی همچنین، در تلاش برای هم نوایی با عواطف عمومی و کسب عنوان روشن فکر مردمی در جمودی ناشی از فقدان آن سکوت تاملی غرق شده. وظیفه فکری و دانشگاهی نه همراهی ساده انگارانه با عواطف عامیانه بلکه ایجاد آن فضای سکوت و تامل ضروری است. فضایی برای درنگ در هستی، برای مواجهه با پرسش هایی که پاسخ های آماده ندارند. این، نه بی عملی که عالی ترین شکل فعالیت فکریست یعنی کاشتن بذر امکان هایی نو در دل ویرانه های جهان فروپاشیده. اما فضایی که می بایست مامن تفکر نقاد و خلاق باشد، خود را در حلقه ای تکرارشونده می یابد یعنی گفتمانی یک سو، نتایجی مشابه، و فجایعی هر بار عمیق تر. گویی تراژدی نه در بیرون، که در ذهنیتی محبوس در چرخه ای بسته، بی وقفه بازنگاری می شود. رهایی از این دور باطل، شاید بیش از هر چیز، مستلزم شجاعت سکوت کردن، گوش سپردن، و آغاز تاملی نو از نقطه صفر است.
تنها از طریق چنین سکوتی است که می توان از حلقه تکرار فاجعه بیرون آمد و به امکان هایی برای آینده اندیشید که ریشه در تاملی عمیق نسبت به آنچه بودیم، آنچه بر ما رفت و آنگونه که می توانیم اصیل باشیم، داشته باشد.