در سایه ی پایتخت: روستاهایی که هنوز نفس می کشند...

1 مهر 1405 - خواندن 4 دقیقه - 238 بازدید

این جستار نه در ستایش گذشته است و نه در نکوهش آینده؛ تلاشی است برای شنیدن صدای فضاهایی که میان این دو زمان، معلق مانده اند. روستاهای اطراف تهران امروز در نقطه ای ایستاده اند که شهر، آرام آرام بر آن ها سایه می افکند و خاطره ی خاک، همسایگی و زندگی جمعی را در خود می بلعد. پرسش اصلی آن است که چگونه می توان در برابر این فرسایش ایستاد؛ چگونه می توان میان توسعه و هویت، میان سکون و شتاب، و میان زمین و سرمایه، تعادلی دوباره برقرار کرد. این دغدغه از پیوندی شخصی و حرفه ای با معماری و مکان شکل گرفته است؛ دغدغه ی حفظ روح سرزمینی که هر روز بیش از پیش به عرصه ای برای معامله و تصرف بدل می شود. آنچه پیش روست، کوششی برای بازشناسی و دوباره دیدن این فضاهاست؛ نه از سر حسرت گذشته، بلکه از سر ضرورت شناخت و به یادآوردن مکان هایی که هنوز، هرچند دشوار، به زندگی خود ادامه می دهند.



تهران در میان دو وادی کوه و کویر، و در دامنه های جنوبی رشته کوه البرز گسترده شده است؛ شهری که با هر طلوع خورشید در حال گسترش است و مرزهای خود را هر روز به شکلی نادیدنی، اما موثر، عقب تر می برد. آن چه دیروز حاشیه اش بود، امروز بخشی از متن آن شده است. در این روند بی امان توسعه، بسیاری از روستاهای اطراف پایتخت یا در کالبد شهر جذب شده اند یا در حال فروپاشی خاموش هویت خویش اند. با این حال، هنوز در سایه ی تهران، روستاهایی وجود دارند که هرچند به سختی، اما نفس می کشند؛ روستاهایی که خاطره ی سکون، خاک، خشت و نظم فضایی بومی را در خود نگاه داشته اند. گویی لایه هایی از گذشته، هنوز در دل اکنون، آهسته نفس می کشند؛ بی آن که دیده شوند، بی آن که شنیده شوند. این نوشتار تلاشی است برای نزدیک شدن به این لایه ها، برای شنیدن آن چه در هیاهوی شهر گم شده اما هنوز زنده است.

در گذشته، مرز میان شهر و روستا آشکار و قابل فهم بود. شهر، قلمرو شتاب، تجارت، و ساختارهای مدرن بود؛ در حالی که روستا، سرزمین سکون، کشاورزی، و مناسبات دیرینه و اجتماعی همبسته محسوب می شد. اما در دهه های اخیر، این مرزها محو شده اند و اکنون سکونت گاه هایی در اطراف تهران، از دامنه های جنوبی البرز تا حاشیه های جنوبی دشت ورامین، شکل گرفته اند که نه به تمامی روستا باقی مانده اند و نه به کلی شهری شده اند. آن ها در وضعیتی بینابینی، ناپایدار و تعلیقی قرار دارند که در آن، نه الگوهای سنتی پابرجا مانده اند، و نه نظم مدرن جایگزینی کامل یافته است. این وضعیت، نوعی بی هویتی فضایی و فرهنگی را به همراه آورده است.

از میان نمونه های متعدد، می توان به روستای وردیج در شمال غرب تهران اشاره کرد که در دل کوه های البرز قرار گرفته است. این روستا روزگاری سکونت گاهی کوهستانی با خانه هایی از سنگ و خشت بود، با مسیری که تنها از طریق جاده ای خاکی و پرپیچ وخم به آن دسترسی ممکن بود. امروزه، بخش بزرگی از بافت آن با ویلاهایی نوساز، دیوارکشی های بلند، و چشم اندازهایی مصنوعی تغییر یافته، و آن نظم طبیعی و پیوسته با زمین جای خود را به طرح هایی منفک و بی ریشه داده است. با این حال، هنوز در پیچ وخم کوچه ها، در فرم برخی خانه های قدیمی، و در نحوه ی زیستن کهن ترین ساکنان، می توان نشانه هایی از گذشته....

متن کامل مقاله در فصلنامه علمی تخصصی سروین/ شماره 8/ تابستان 1405