آن سوی دیوار؛ مواجهه با خانه ی مشیرالدوله

14 مهر 1405 - خواندن 10 دقیقه - 19 بازدید

شاید لاله زار را باید از جایی خواند که دیگر خیابان نیست. از جایی میان دیوارهای بلند و درهای بسته، میان آجرهایی که رنگشان را از باران و دود و سال های متمادی گرفته اند، میان خانه هایی که زمانی در متن زندگی شهر بوده اند و امروز بیشتر شبیه حاشیه ای خاموش بر صفحه ی تهران اند. لاله زار را نمی توان فقط از روی نقشه شناخت؛ همان طور که هیچ شهری را نمی توان تنها با خیابان ها، میدان ها و بناهایش فهمید. شهر، لایه هایی دارد که روی هم نشسته اند؛ لایه هایی از زندگی، خاطره، قدرت، فراموشی و تغییر. کافی است روزی در برابر یکی از همین دیوارها بایستیم و برای چند لحظه از عبور کردن دست بکشیم. من آن روز در برابر دیوار خانه ی مشیرالدوله ایستاده بودم. نامش را می دانستم. حسن پیرنیا را می شناختم؛ مردی از تاریخ مشروطه، سیاست و قانون، نویسنده ی «تاریخ ایران باستان»، نخست وزیر چند دوره ی ایران و یکی از چهره های اثرگذار روزگار گذار از قاجار به پهلوی. اما دانستن نام یک آدم با شناختن خانه ای که در آن زیسته است، یکی نیست. تاریخ را می توان در کتاب خواند، اما خانه شکل دیگری از تاریخ است؛ تاریخی که به جای آنکه روایت شود، در دیوارها، تناسبات، مسیرهای حرکت، نور، سکوت و حتی جای خالی آدم ها باقی می ماند. در برابر آن خانه، ناگهان این پرسش برایم جدی شد که ما از تاریخ چه می خواهیم؟ آیا فقط می خواهیم بدانیم چه کسی در این خانه زندگی کرده، چه زمانی ساخته شده و چه اتفاقاتی در آن رخ داده است؟ یا می خواهیم برای لحظه ای خود را در برابر چیزی قرار دهیم که هنوز، با وجود گذشت سال ها، امکان تغییر نگاه ما به شهر را دارد؟ در را که باز کردم، انگار از یک مرز عبور کردم؛ مرزی میان لاله زار امروز و لاله زاری که دیگر وجود ندارد.

خانه های تاریخی، برخلاف آنچه معمولا تصور می کنیم، بناهای ساکتی نیستند. سکوتشان از جنس بی صدایی نیست؛ از جنس انباشته شدن صداهاست. صدای کسانی که از راهروها گذشته اند، در حیاط قدم زده اند، پشت پنجره ایستاده اند، مهمان پذیرفته اند، نامه نوشته اند، تصمیم گرفته اند و روزی در را پشت سر خود بسته اند و رفته اند. خانه ی مشیرالدوله نیز چنین بود. 

 عمارت در دل لاله زار، تنها یک اثر معماری باقی مانده از دوره ای تاریخی نیست؛ بخشی از منظومه ای است که تهران جدید در آن شکل گرفت. لاله زار خود یکی از مهم ترین صحنه های این دگرگونی بود؛ خیابانی که از فضای باغی و اشرافی دوره ی قاجار به یکی از مهم ترین محورهای شهری، فرهنگی و اجتماعی تهران تبدیل شد. خیابانی که در آن، باغ ها جای خود را به خانه ها و تجارتخانه ها دادند و بعدها سینماها، تئاترها، فروشگاه ها و نشانه های زندگی مدرن، چهره ی تازه ای به آن بخشیدند. خانه ی مشیرالدوله در میان همین تغییر ایستاده بود؛ نه کاملا متعلق به گذشته و نه بیگانه با آینده. شاید به همین دلیل است که مواجهه با آن، مواجهه با یک بنا نیست؛ مواجهه با لحظه ای تاریخی است. لحظه ای که تاریخ می خواست خودش را دوباره تعریف کند. 

پیرنیا در چنین دوره ای زندگی می کرد؛ دوره ای که واژه هایی چون قانون، مجلس، دولت، ملت، تجدد و آموزش دیگر صرفا مفاهیمی واردشده از بیرون نبودند، بلکه به تدریج وارد زندگی اجتماعی و سیاسی ایرانیان می شدند. مشروطه فقط تغییر در ساختار سیاسی نبود؛ نوعی تغییر در نگاه به شهر، جامعه و انسان نیز بود. تهران در حال تجربه ی جهانی تازه بود و معماری، یکی از نخستین عرصه هایی بود که این تغییر را به زبان خود بیان کرد. خانه ها دیگر فقط محل سکونت نبودند. آنها به صحنه ی نمایش طبقه ای جدید از جامعه تبدیل می شدند؛ جامعه ای که هم به گذشته وابسته بود و هم سودای آینده را در سر داشت. در خانه ی مشیرالدوله، این دوگانگی را می توان خواند. در آجرهای منظم بنا، در هندسه ی فضاها، در نظم حیاط و اتاق ها، در نحوه ی پیوند فضای خصوصی و عمومی و در جزئیاتی که نشان می دهند معماری چگونه در آستانه ی دگرگونی قرار گرفته است. اینجا معماری فقط فرم نیست؛ سندی است از تغییر مناسبات اجتماعی. معماری، گاهی زودتر از تاریخ حرف می زند! پیش از آنکه تاریخ نگار بنویسد «جامعه تغییر کرد»، پنجره ها شکل دیگری پیدا می کنند، مسیر ورود و خروج تغییر می کند، فضای پذیرایی معنای تازه ای می یابد و خانه نسبت خود را با خیابان بازتعریف می کند. خانه، پیش از آنکه درباره ی آدم ها سخن بگوید، درباره ی شیوه ی زندگی آنها حرف می زند.

در حیاط ایستاده بودم و به ساختمان نگاه می کردم. برای نخستین بار به این فکر کردم که یک بنا چگونه می تواند شاهد باشد .شاهد چه؟ شاهد تولد و مرگ آدم ها؟ شاهد تغییر نسل ها؟ شاهد آمدن خیابان ها و رفتن باغ ها؟ شاهد تغییر معنای «خانه»؟ و شاید همه ی اینها... اما خانه برخلاف انسان، شهادتش را با کلمات ادا نمی کند. معماری حافظه ای خاموش دارد. باید آن را خواند.آجر به آجر. اتاق به اتاق. پنجره به پنجره و شاید حتی ترک به ترک. در خانه های تاریخی، آنچه باقی مانده همیشه به اندازه ی آنچه از میان رفته اهمیت ندارد. گاهی جای خالی یک دیوار، یک در، یک پنجره یا حتی یک اتاق، اطلاعات بیشتری درباره ی تاریخ به ما می دهد تا آنچه هنوز پابرجاست. فرسودگی نیز بخشی از سند بناست؛ سند مواجهه ی زمان با معماری و اینجا بود که فهمیدم «مواجهه» فقط روبه رو شدن با چیزی نیست که نمی شناسیم.گاهی مواجهه یعنی روبه رو شدن با چیزی که تصور می کردیم می شناسیم. من پیش از آن، پیرنیا را از کتاب های تاریخ می شناختم؛ اما خانه، پیرنیای دیگری را پیش رویم گذاشت. انسانی که در میان دیوارهای این بنا زندگی کرده بود، صبح را آغاز کرده، شب را به پایان رسانده، در اتاقی نشسته، از پنجره به خیابان نگاه کرده و شاید همان جا درباره ی آینده ی کشوری فکر کرده که خود نیز بخشی از ساختن آن بود. کتاب ها، شخصیت های تاریخی را از زندگی روزمره شان جدا می کنند. خانه دوباره آنها را به زندگی بازمی گرداند.

بیرون، لاله زار همچنان جریان داشت. آدم ها از کنار دیوار عبور می کردند؛ بی آنکه بدانند چند قدم آن طرف تر، بخشی از تاریخ شهر هنوز نفس می کشد. این تصویر برایم غریب بود. شهر چقدر می تواند به گذشته ی خودش نزدیک باشد و در عین حال از آن دور؟ گاهی فاصله ی ما با تاریخ هزاران کیلومتر نیست؛ چند سانتی متر است. به اندازه ی ضخامت یک دیوار. ما هر روز از کنار تاریخ عبور می کنیم. از کنار خانه هایی که روزگاری مرکز زندگی بوده اند و امروز حاشیه ای فراموش شده اند. از کنار باغ هایی که دیگر باغ نیستند. از کنار آب انبارها، گذرها، خانه ها و عمارت هایی که زمانی بخشی از منطق زندگی تهران بوده اند و اکنون تنها بقایایی از آنها باقی مانده است. مسئله فقط حفظ بنا نیست. مسئله این است که آیا هنوز می توانیم آنچه را که بنا برای گفتن دارد، بشنویم؟

حفاظت از یک خانه ی تاریخی، اگر صرفا به نگه داشتن دیوار و سقف و تزئینات محدود شود، شاید در نهایت تنها حفظ یک پوسته باشد. آنچه باید حفظ شود، رابطه ی بنا با حافظه ی شهر است؛ رابطه ی میان معماری و زندگی، میان مکان و انسان. خانه وقتی زنده است که هنوز بتواند با ما وارد گفت وگو شود. و شاید بزرگ ترین خطر برای بناهای تاریخی، فروریختن دیوارهایشان نباشد؛ فروریختن رابطه ی ما با آنهاست. وقتی دیگر نپرسیم اینجا چه بوده، چه کسی زندگی کرده، چرا این گونه ساخته شده و چه بخشی از زندگی شهر در این فضا اتفاق افتاده است، خانه پیش از آنکه از نظر فیزیکی ویران شود، از حافظه ی ما حذف شده است. وقتی از خانه بیرون آمدم، دوباره در لاله زار بودم. اما این بار خیابان برایم همان خیابان قبلی نبود. هر دیوار، پرسشی شده بود. هر پنجره، روایتی. هر خانه، امکانی برای بازگشت به شهری که زیر لایه های زمان پنهان شده بود. فهمیدم شاید شهر را نباید همیشه از خیابان های اصلی اش شناخت. گاهی باید پشت دیوارها رفت؛ به جاهایی که شهر دیگر درباره شان حرف نمی زند. خانه ی مشیرالدوله برای من از همین جا آغاز شد؛ نه از تاریخ تولد بنا و نه از فهرست ویژگی های معماری آن، بلکه از لحظه ای که فهمیدم یک خانه می تواند بیش از آنکه محل سکونت یک انسان باشد، محل سکونت یک دوره ی تاریخی باشد. دوره ای که هنوز تمام نشده است. چون گذشته، وقتی در معماری باقی می ماند، دیگر گذشته ی محض نیست. در اکنون ما حضور دارد. شاید به همین دلیل است که هر بار از کنار لاله زار می گذریم، بخشی از ما در پشت آن دیوارها جا می ماند؛ بخشی که نمی دانیم متعلق به چه کسی است: پیرنیا، تهران، تاریخ، یا خود ما. و شاید «مواجهه» دقیقا از همین لحظه آغاز می شود؛ از لحظه ای که دیوار هنوز فرو نریخته، اما دیگر نمی توانیم پشت آنچه نمی دانیم پنهان شویم. در برابر خانه می ایستیم. به دیوار نگاه می کنیم. و برای نخستین بار، به جای آنکه از کنار تاریخ عبور کنیم، تصمیم می گیریم در بزنیم. شاید آن سوی در، گذشته منتظر ما نباشد. شاید هیچ اتفاقی نیفتد. شاید خانه فقط خانه باشد. اما اگر گوش کنیم، شاید صدای شهری را بشنویم که سال هاست چیزی را به ما یادآوری می کند: 

هیچ شهری فقط آن چیزی نیست که امروز می بینید؛

بخشی از شهر، همیشه پشت دیوارها زندگی می کند.

 و شاید مواجهه از همین جا آغاز می شود؛ از لحظه ای که چیزی را که سال ها در فاصله ای امن و در قالب کلمات شناخته ایم، ناگهان در برابر خود، در مقیاس واقعی و ملموس می بینیم. تاریخ تا وقتی در کتاب است، دور به نظر می رسد؛ اما کافی است به خانه ای قدم بگذاریم که روزگاری محل زندگی یکی از سازندگان همان تاریخ بوده است تا فاصله ی میان «آن زمان» و «اکنون» فروبریزد. آن روز، در لاله زار، من با گذشته ای مواجه شدم که هنوز تمام نشده بود...