کارنامه پدر سهراب کم از رستم نداشت.

7 مهر 1405 - خواندن 3 دقیقه - 173 بازدید

با نگاهش چمبره زده بود روی گنجه؛ دلش می خواست درب آن گنجه که سالها توی طاقچه اتاق جا خوش کرذه بود را باز کند و درونش را ببیند. اما بابا همیشه کلید قفل کوچکش را با خود می برد، امروز اما بابا یادش رفته بود؛ یعنی یادش که نرفته بود؛ وقتی آمده بود پیراهنش را از روی بقجه رختخواب های گوشه اتاق بردارد کلید آرام از جیبش سر خورده بود و افتاده بود روی پشتی ها.

مادر که زنبیل را برداشت و غرغر کنان از خانه بیرون رفت؛ سهراب عین غزالی تیزپا بطرف بقچه رختخواب ها رفت و کلید را برداشت، گنجه را به آرامی از روی طاقچه برداشت و روی زمین گذاشت. دستانش خیس عرق بود و می لرزید؛ نفس عمیقی کشید و بالاخره بعد از چندبار ورقه رفتن به قفل، در گنجه را باز کرد؛ چند تا پوکه فشنگ، چندتا فندک، جعبه سیگار قدیمی بهمن، یک پرونده؛ لای پرونده که رویش درشت اسم و فامیل پدر نوشته بود، را باز کرد، کارنامه اول تا ششم دبستان پدر بود، کنار همه نمره ها دو تا خط تیره بود و کارنامه ها یکی در میان مهر مردودی خورده بود، آنقدر که تقریبا پدر به انداز یک دیپلمه کارنامه زیر پرونده دبستانش داشت؛ سهراب وارفت؛ چقدر بخاطر نمرات 14 و 15 از پدر کتک خورده بود. در حالی که نمرات پدر همگی آنقدر پایین بودن که بدون خط تیره های اینطرف و آن طرف شلن نمی توانستند بایستند.

-۴- 

-۸-

-۵-

-۲-

و.....

جا خورد؛ آنقدر که درد کتک های امروز ظهر از یادش رفته بود.

یاد پدرش افتاد که هر وقت کتکش می زد می گفت:"درست را بخون عین من هشتت گرو نه ات نشه. "

پدر هم سعی می کرد او را تربیت کند هم سعی می کرد دق و دلی. خودش را هم بابت نمراتش سر سهراب خالی کند.پدر با یک تیر دو نشانه می رفت؛ گذشته از دست داده خودش و آینده هنوز نیامده سهراب را؛ گذشته اش که معلوم بود اما معلوم نبود با این نشانه رفتن های پدر؛ آینده سهراب....

در گنجه چیزهای دیگری هم بود....