میهن دوستی متوهمانه
میهن دوستی متوهمانه
در باب سریال تاسیان
تینا پاکروان را با سریال خاتون می شناختم؛ سریال درباره دوره اشغال ایران در جنگ جهانی دوم بود؛ و خانواده ای ساکن گیلان که با حضور اشغالگران ارتش روس زندگی شان متلاطم شده بود. فیلم را دوست داشتم؛ تم اصلی اش نوعی میهن دوستی ضداستعماری بود. زندگی مردمانی عادی که حضور اشغالگران را در کشور برنمی تافتند؛ ارتشی و بازاری و مردم عادی دست در دست هم به یاری هم وطنان و حتی بیگانگان بیگناهی که در کشور بودند، می شتافتند و از جان خود دریغ نمی کردند.
این تجربه مرا بر آن داشت تا «تاسیان» را هم ببینم. دنیای این فیلم دقیقا در برابر دنیای خاتون بود؛ داستان هیچ چفت و بستی نداشت و بدتر از آن، تاریخ را یکسره تحریف کرده بود. ساواک را که فرزند و دست پروده موساد و سیا بود در حد مهدکودکی بی سامان تصویر کرده بود، متشکل از مشتی دست و پاچلفتی و گروهی با غرض های شخصی. کار سیاسی توده ای ها را به قرار دادن میکروفون در تلفن ها تقلیل داده بود. تنها جمله فعالان چپ این بود: «باید حرف توده مردم را شنید»؛ اسلامگراها مدام این جمله را تکرار می کردند که «مذهب در این مملکت ریشه دارد و مردم غیرمذهبی ها را برنمی تابند»؛ کارگران به توده هایی ابله فروکاسته شدند که فهمی از منافع خود ندارند و پادو جریان های سیاسی اند؛ و در نهایت، تنها کسی که از وطن و ساختن ایران حرف می زند، کارخانه دار و سرمایه داری بود که بی وقفه می گفت: «من هم روزی کارگر بودم؛ جنم داشتم که سرمایه دار شدم»؛ تو گویی که خیل کارگرانی که از کله سحر تا نیمه شب در حال جان کندن هستند، جنم لازم برای سرمایه دار شدن را ندارند.
بگذریم از تحریف های فیلم که پرداختن به آن حوصله می خواهد. برگردیم به بحث میهن دوستی. عشق به وطن بدون عشق به مردمانش، چیزی نیست جز دل بستن به خطوطی فرضی؛ به نقشه ای که از محتویات آن بی خبریم. از قضا، زیبایی وطن در سریال خاتون در پیوندش با مردم نهفته بود؛ در آنجا، وطن متشکل از مردمی بود که می شد برای آنان دست به خطر زد، به زندان رفت و کشته شد. اما سریال تاسیان بی وطن بود و اگر هم وطنی بود، از پیش به دست سرمایه داران ساخته شده بود؛ در این وطن، جوانان و مردمان و کارگران نادان و کم خرد نه سازنده وطن که موی دماغ آن بودند.
️اما چگونه چنین برداشتی از وطن ممکن می شود؟ چگونه می توان از وطن دوستی سخن گفت اما تک تک اجزای سازنده آن را دور ریخت؟ شوربختانه پیش از تاسیان، این امر به ظاهر ناممکن در جامعه ما ظهور کرده بود و این فیلم، زبان این عشق موهومی بود که به طرزی دیوانه وار در جامعه موج می زد؛ از این لحاظ، تاسیان فرزند زمان خویشتن است. چندی بود که با خود می اندیشیدم که چگونه می توان وطن را دوست داشت و از مصدق متنفر بود؛ وطن را ستایش کرد و آل احمد و ساعدی و سایه و نیما یوشیج را محکوم؛ میهن دوست بود و از حمله آمریکا و زائده اش، اسرائیل، به ایران ذوق کرد؛ دل آدم برای این مرز و بوم بتپد و از کودتای بیگانگان در ۲۸ مرداد حمایت کند. متاسفانه این ها رخدادهایی بود که پیش از تاسیان به وقوع پیوسته بود. این جامعه به حدی در تاریخ زدایی و سیاست زدایی غرق شده است که دیگر تصوری از ملزومات میهن دوستی هم ندارد. نمی داند که دوست داشتن وطن و در عین حال، حمایت از دشمنان این وطن منطقی نیست. این فیلم به روشنی نشان داد که یک فانتزی احمقانه، عشقی موهوم به چیزی که اصلا نمی شناسیمش تا چه حد می تواند در جامعه ای مبتذل فراگیر شود. این فانتزی های احمقانه، مقدمه فروپاشی است.