mehdi safiabadi
12 یادداشت منتشر شدهوقتی مادر خوابید
وقتی مادر خوابید
بازخوانی نقش مراقبت، دلبستگی و استقلال فرزندان در نظام عاطفی خانواده با رویکرد دراماتراپی
نویسنده: مهدی صفی آبادی
پژوهشگر هنر، طراح برنامه های آموزشی و فعال حوزه دراماتراپی
مقدمه: مادری که دیده نمی شود
آیا ممکن است مادری تمام روز از فرزندانش مراقبت کند، اما هنگام بازگشت پدر به خانه، احساس کند سهم کمتری از محبت آنان دارد؟ آیا استقبال پرشور کودکان از پدر به معنای علاقه کمتر به مادر است؟ و مهم تر از همه، آیا ارزش نقش مادری را می توان با میزان وابستگی فرزندان به خدمات روزمره او سنجید؟
این پرسش ها نقطه آغاز طرح نمایشی «وقتی مادر خوابید» هستند؛ روایتی که می کوشد از خلال یک موقعیت خانوادگی، به لایه های کمتر دیده شده مراقبت، دلبستگی، هویت والدگری و استقلال کودکان بپردازد.
در این روایت، مادری با سه فرزند دوازده، هشت و پنج ساله زندگی می کند. او هر روز مسئولیت بخش عمده ای از مراقبت های خانوادگی را بر عهده دارد؛ از تهیه غذا و شست وشوی لباس گرفته تا رسیدگی به بهداشت، نظم خانه و آماده سازی کودکان برای فعالیت های روزمره. بااین حال، هنگام بازگشت پدر، فرزندان با اشتیاق به استقبال او می روند و در پاسخ به پرسش مقایسه ای «مامان را بیشتر دوست دارید یا بابا؟»، پدر را انتخاب می کنند.
مادر که از این پاسخ آزرده شده، تصمیم می گیرد برای مدتی کوتاه بخشی از مراقبت های همیشگی خود را کنار بگذارد تا واکنش فرزندانش را مشاهده کند.
اما این تصمیم، به جای آنکه پاسخی روشن درباره میزان محبت کودکان فراهم کند، تعارض هایی عمیق تر را آشکار می سازد.
مراقبت خانگی؛ فعالیتی فیزیکی با پیامدهای عاطفی
یکی از مسائل مهم در روابط خانوادگی، نادیده ماندن فعالیت هایی است که استمرار زندگی روزمره را امکان پذیر می کنند.
کارهای خانگی معمولا در قالب مجموعه ای از فعالیت های اجرایی مانند آشپزی، نظافت و شست وشو شناخته می شوند؛ درحالی که بخش قابل توجهی از این فعالیت ها به برنامه ریزی، پیش بینی نیازها، تصمیم گیری و مدیریت زمان وابسته اند.
آلیسون دامینگر (Daminger, 2019) در پژوهشی درباره بعد شناختی کار خانگی نشان می دهد که مدیریت امور خانه علاوه بر فعالیت های اجرایی، شامل چهار فرایند اصلی است: پیش بینی نیازها، شناسایی گزینه ها، تصمیم گیری و پایش نتایج.
این موضوع در روایت «وقتی مادر خوابید» اهمیت ویژه ای دارد.
پدر هر شب با فرزندانی مواجه می شود که لباس های مرتب پوشیده اند، تغذیه مناسبی داشته اند و برای ارتباط با او آماده اند. اما آنچه مشاهده می کند، محصول نهایی مجموعه ای از فعالیت های مراقبتی است که در غیاب او انجام شده اند.
هنگامی که مادر بخشی از این فعالیت ها را کنار می گذارد، نظم معمول کودکان تغییر می کند. این تغییر نشان می دهد که چگونه فعالیت های فیزیکی مراقبت می توانند بر کیفیت تعاملات عاطفی اعضای خانواده تاثیر بگذارند.
البته چنین برداشتی نباید به این نتیجه منجر شود که وظیفه آماده سازی عاطفی کودکان صرفا بر عهده مادر است. مراقبت از فرزند مسئولیتی مشترک است و تقسیم نابرابر آن می تواند بر تجربه والدگری هر دو والد اثر بگذارد.
آیا استقبال از پدر نشانه دلبستگی بیشتر است؟
یکی از خطاهای احتمالی در تفسیر رفتار کودکان، یکسان دانستن شدت ابراز هیجان با عمق دلبستگی است.
کودکی که پس از چند ساعت دوری از پدر با اشتیاق به استقبال او می رود، لزوما دلبستگی بیشتری به پدر ندارد.
هیجان ناشی از دیدار دوباره، انتظار دریافت هدیه، تفاوت تجربه حضور والدین و الگوهای ارتباطی خانوادگی می توانند بر شیوه ابراز محبت کودک اثر بگذارند.
از منظر نظریه دلبستگی، کیفیت رابطه کودک با مراقبان را نمی توان صرفا بر اساس یک رفتار یا پاسخ کلامی ارزیابی کرد.
در این میان، پرسش هایی مانند «مادر را بیشتر دوست داری یا پدر را؟» ممکن است کودک را در موقعیتی قرار دهند که ناچار شود میان دو رابطه عاطفی مهم انتخاب کند.
چنین پرسشی، به ویژه برای کودکان کم سن تر، الزاما ابزار معتبری برای شناخت کیفیت رابطه آنان با والدین نیست.
در طرح نمایشی مورد بحث، مادر پاسخ کودکان را نشانه کاهش ارزش عاطفی خود تلقی می کند، درحالی که این برداشت تنها یکی از تفسیرهای ممکن است.
همین فاصله میان رفتار واقعی کودک و معنایی که والد به آن نسبت می دهد، یکی از محورهای اصلی مداخله مبتنی بر ذهنی سازی است.
ذهنی سازی؛ فهم آنچه پشت رفتار قرار دارد
ذهنی سازی به توانایی درک رفتار خود و دیگران بر اساس حالت های ذهنی احتمالی، مانند احساسات، باورها، خواسته ها و نیت ها اشاره دارد.
در حوزه والدگری، این توانایی به والدین کمک می کند رفتار فرزندان را صرفا از منظر واکنش های شخصی خود تفسیر نکنند.
اسلید (Slade, 2005) در بررسی کارکرد تاملی والدین، بر اهمیت شناخت دنیای ذهنی کودک در روابط والد و فرزند تاکید می کند.
در داستان «وقتی مادر خوابید»، مادر با شنیدن اینکه فرزندانش پدر را بیشتر دوست دارند، احساس نادیده گرفته شدن می کند.
اما آیا او می داند کودکان هنگام پاسخ دادن چه احساسی داشته اند؟
آیا آن ها معنای مقایسه محبت میان والدین را درک کرده اند؟
آیا پاسخشان تحت تاثیر هیجان لحظه ای بوده است؟
یا اساسا پرسش را نوعی بازی کلامی با پدر تلقی کرده اند؟
مادر بدون بررسی این احتمالات، تصمیم می گیرد رفتار خود را تغییر دهد.
در نتیجه، واکنش او بیش از آنکه مبتنی بر شناخت حالت های ذهنی فرزندان باشد، تحت تاثیر تجربه عاطفی شخصی اش قرار می گیرد.
در اینجا دراماتراپی می تواند با استفاده از تکنیک هایی مانند ایفای نقش، تغییر نقش و بازسازی موقعیت، فرصتی برای مشاهده یک رویداد از زاویه های متفاوت فراهم کند.
استقلال کودکان و بحران هویت والدگری
در ادامه روایت، کودکان که متوجه تغییر رفتار مادر شده اند، تصور می کنند شاید او دیگر مانند گذشته دوستشان ندارد.
سه فرزند تصمیم می گیرند برای جلب محبت مادر، بخشی از کارهای روزمره خود را مستقل انجام دهند.
دختر دوازده ساله مدیریت فعالیت ها را بر عهده می گیرد و دو برادر کوچک تر تلاش می کنند در انجام کارها مشارکت کنند.
اما این استقلال نوظهور، تعارض دیگری در مادر ایجاد می کند.
او از مشاهده توانایی فرزندانش خوشحال می شود، ولی هم زمان نگران است که با کاهش وابستگی آنان، نقش خودش در خانواده کم رنگ شود.
پرسش مادر تغییر می کند:
«اگر دیگر به من نیاز نداشته باشند، چه جایگاهی در زندگی آن ها خواهم داشت؟»
این موقعیت، تفاوت میان دو مفهوم مهم را آشکار می سازد: نیاز کودک به مراقبت و نیاز والد به احساس ارزشمندی.
استقلال تدریجی فرزندان بخشی از فرایند رشد آنان است. بااین حال، اگر والد ارزش شخصی خود را عمدتا بر اساس میزان وابستگی کودک تعریف کند، ممکن است با افزایش توانایی های فرزند، احساس تعارض کند.
در چنین شرایطی، مسئله صرفا آموزش مهارت های استقلال به کودکان نیست؛ بلکه بازشناسی هویت والدگری نیز اهمیت پیدا می کند.
والدگری در طول رشد کودک تغییر می کند. نقش والد از انجام مستقیم بسیاری از فعالیت ها به حمایت، راهنمایی، همراهی و فراهم کردن فرصت تجربه مستقل تحول می یابد.
محبت مشروط؛ پیامدی ناخواسته
یکی از حساس ترین بخش های روایت زمانی شکل می گیرد که کودکان برای بازگرداندن رفتار محبت آمیز مادر، تصمیم می گیرند مسئولیت بیشتری بر عهده بگیرند.
از نگاه بیرونی، این رفتار می تواند نشانه رشد استقلال باشد.
اما انگیزه کودکان ممکن است متفاوت باشد.
آنان شاید تصور کنند برای آنکه دوباره مورد محبت قرار گیرند، باید عملکرد بهتری داشته باشند.
پژوهش آسور، راث و دسی (Assor et al., 2004) درباره هزینه های عاطفی توجه مشروط والدین نشان می دهد که وابسته کردن پذیرش والدینی به رفتار یا عملکرد فرزند می تواند با پیامدهای نامطلوب روان شناختی همراه باشد.
البته رفتار مادر در این داستان را نمی توان بدون ارزیابی دقیق، معادل یک الگوی پایدار محبت مشروط دانست.
بااین حال، روایت فرصتی فراهم می کند تا پیامدهای احتمالی برداشت کودکان از تغییر ناگهانی رفتار والدین بررسی شود.
نکته مهم آن است که نیت مادر و تجربه کودک لزوما یکسان نیستند.
مادر می خواهد میزان محبت فرزندان را بشناسد، اما کودک ممکن است تصور کند برای دوست داشته شدن باید کاری انجام دهد.
این تفاوت میان نیت و پیامد، یکی از ظرفیت های اصلی درام روان شناختی است.
دراماتراپی؛ تجربه نقش به جای صدور حکم
دراماتراپی از فرایندهای نمایشی و تکنیک های مبتنی بر نقش برای تسهیل بیان، بازاندیشی و بررسی تجربه های انسانی استفاده می کند.
در طرح «وقتی مادر خوابید»، هدف آن نیست که مخاطب مادر را مقصر بداند یا پدر را شخصیتی بی مسئولیت تلقی کند.
همچنین قرار نیست کودکان به دلیل پاسخ صادقانه یا هیجان زده خود سرزنش شوند.
هدف، فراهم کردن فضایی است که هر شخصیت از جایگاه دیگری دیده شود.
در یک فعالیت مبتنی بر تغییر نقش، فردی که نقش مادر را بازی می کند می تواند در جایگاه کودک قرار گیرد و تجربه تغییر ناگهانی رفتار مراقب را بررسی کند.
بازیگر نقش پدر نیز می تواند بخشی از فعالیت های روزانه مادر را بازآفرینی کند.
از سوی دیگر، بازسازی صحنه استقبال کودکان از پدر می تواند فرصتی برای بررسی انتظارات پنهان والدین از ابراز محبت فرزندان فراهم سازد.
چنین فعالیت هایی به تنهایی درمان محسوب نمی شوند. استفاده بالینی از آن ها نیازمند طراحی و هدایت متخصص واجد صلاحیت است.
بااین حال، در قالب نمایش آموزشی و گفت وگوی هدایت شده، می توانند به شناخت الگوهای ارتباطی کمک کنند.
از درد دل خانوادگی تا کمک خواهی تخصصی
بخش دیگری از این روایت به نگرش فرهنگی نسبت به مراجعه به روان شناس و مشاور خانواده مربوط می شود.
در بسیاری از موقعیت های خانوادگی، افراد هنگام مواجهه با مشکلات عاطفی ابتدا با دوستان یا بستگان نزدیک صحبت می کنند.
حمایت اجتماعی می تواند نقش مهمی در کاهش احساس تنهایی و فراهم کردن فرصت بیان هیجان ها داشته باشد.
اما همه تعارض های خانوادگی صرفا با بیان ناراحتی برطرف نمی شوند.
گاهی فرد نیاز دارد الگوهای تکرارشونده تفکر و رفتار خود را بشناسد، برداشت هایش را بررسی کند و شیوه های ارتباطی تازه ای بیاموزد.
در چنین شرایطی، دریافت کمک تخصصی می تواند مفید باشد.
یکی از موانع کمک خواهی روان شناختی، نگرش های انگ زننده ای است که مراجعه به متخصص سلامت روان را صرفا نشانه ابتلا به اختلال روانی می دانند.
درحالی که مشاوره روان شناختی می تواند علاوه بر مسائل بالینی، در زمینه هایی مانند بهبود روابط، مدیریت تعارض و افزایش خودآگاهی نیز کاربرد داشته باشد.
در روایت «وقتی مادر خوابید»، مراجعه احتمالی مادر به مشاور نباید نتیجه توصیه مستقیم یک شخصیت یا راه حلی ناگهانی برای پایان داستان باشد.
این تصمیم زمانی از نظر دراماتیک باورپذیر خواهد بود که مادر در نتیجه تجربه های خود متوجه شود مسئله تنها رفتار فرزندان نیست، بلکه برداشت های او از محبت، وابستگی و ارزشمندی نیز نیازمند بررسی است.
نقطه عطف؛ هنگامی که مادر صدای کودکان را می شنود
در یکی از صحنه های پیشنهادی، مادر به طور اتفاقی گفت وگوی فرزندانش را می شنود.
دختر دوازده ساله به برادرانش می گوید که باید کارهایشان را بهتر انجام دهند تا مادر دوباره مانند گذشته با آن ها رفتار کند.
پسر هشت ساله می پرسد:
«اگر باز هم مامان خوشحال نشد، چی؟»
و کودک پنج ساله می گوید:
«یعنی اگه همه کارهامو خودم بکنم، مامان دوباره دوستم داره؟»
در این لحظه، مادر با معنای تازه ای از رفتار خود مواجه می شود.
او برای شناخت میزان محبت فرزندان، مراقبت های روزمره اش را تغییر داده بود، اما اکنون درمی یابد که کودکان ممکن است این تغییر را نشانه کاهش محبت او تلقی کرده باشند.
این صحنه می تواند نقطه آغاز تحول شناختی شخصیت باشد.
مادر به جای پرسیدن اینکه «چرا فرزندانم مرا کمتر دوست دارند؟»، با پرسش دیگری مواجه می شود:
«آیا برای اطمینان از اینکه دوستم دارند، کاری کرده ام که آن ها از دوست داشته نشدن بترسند؟»
این تغییر پرسش، مهم ترین دستاورد بالقوه روایت است.
نتیجه گیری
«وقتی مادر خوابید» تلاشی برای بررسی تعارض های پنهان در روابط خانوادگی از طریق روایت نمایشی است.
این طرح بر آن است که مراقبت روزمره را نه صرفا مجموعه ای از خدمات فیزیکی، بلکه بخشی از ساختار ارتباطی خانواده نشان دهد.
هم زمان، روایت می کوشد میان ارزش مراقبت و ضرورت استقلال کودکان تمایز قائل شود.
مادر حق دارد نیازمند قدردانی، مشارکت و حمایت عاطفی باشد؛ اما فرزندان نیز نباید مسئول تامین احساس ارزشمندی والدین یا حل تعارض های بزرگسالان تلقی شوند.
پدر نیز در این ساختار تنها دریافت کننده محبت کودکان نیست، بلکه مسئولیتی فعال در مراقبت، تربیت و حمایت از سایر اعضای خانواده دارد.
از منظر دراماتراپی، اهمیت چنین روایتی در امکان تجربه و بازاندیشی نقش هاست؛ فرصتی برای مشاهده اینکه چگونه یک رفتار ساده می تواند در ذهن اعضای مختلف خانواده معانی متفاوتی پیدا کند.
این یادداشت، چارچوب مفهومی یک طرح نمایشی و آموزشی است و نباید به عنوان گزارش اثربخشی یک مداخله درمانی تلقی شود.
در نهایت، پرسش اصلی داستان نه درباره انتخاب میان مادر و پدر، بلکه درباره ماهیت محبت در خانواده است:
آیا دوست داشتن به معنای نیاز داشتن است؟ آیا استقلال، محبت را کاهش می دهد؟ و آیا می توان بدون آزمودن دیگران، از دوست داشته شدن اطمینان یافت؟
شاید پاسخ این پرسش ها در یک جمله خلاصه نشود، اما طرح درست آن ها می تواند آغاز گفت وگویی ضروری درباره روابط والدین و فرزندان باشد.
منابع
۱. Assor, A., Roth, G., & Deci, E. L. (2004). The emotional costs of parents' conditional regard: A self-determination theory analysis. Journal of Personality, 72(1), 47–88.
۲. Daminger, A. (2019). The cognitive dimension of household labor. American Sociological Review, 84(4), 609–633.
۳. Slade, A. (2005). Parental reflective functioning: An introduction. Attachment & Human Development, 7(3), 269–281.
۴. Bowlby, J. (1988). A Secure Base: Parent-Child Attachment and Healthy Human Development. Basic Books.
۵. Landy, R. J. (1993). Persona and Performance: The Meaning of Role in Drama, Therapy, and Everyday Life. Guilford Press.
۶. Jones, P. (2007). Drama as Therapy: Theory, Practice and Research (2nd ed.). Routledge.
۷. Gaunt, R. (2008). Maternal gatekeeping: Antecedents and consequences. Journal of Family Issues, 29(3), 373–395.
مهدی صفی آبادی
پژوهشگر هنر، نویسنده و طراح برنامه های آموزشی
فعال حوزه تئاتر، کودک و دراماتراپی