دانستن برای تغییر کافی نیست

دانستن برای تغییر کافی نیست
انسان فقط با آنچه می داند شناخته نمی شود؛ با توانایی اش برای بازاندیشی در دانسته ها، سنجش باورها و اصلاح شیوه اندیشیدن نیز شناخته می شود. این تمایز، هنگامی که از روان شناسی فردی به جامعه شناسی قدم می گذاریم، معنایی عمیق تر پیدا می کند: همان گونه که دانش آموز ممکن است مطالب بسیاری بداند، اما از چگونگی یادگیری خود آگاه نباشد، جامعه نیز ممکن است انباشته از اطلاعات، تجربه های تاریخی و آگاهی های پراکنده باشد، اما همچنان در تشخیص ریشه مشکلات و اصلاح رفتارهای جمعی ناتوان بماند. مسئله فقط کمبود شناخت نیست؛ گاهی جامعه از فقدان خودشناسی و ناتوانی در بازاندیشی رنج می برد. در روان شناسی شناختی، «شناخت» به فرایند دریافت، پردازش، ذخیره و بازیابی اطلاعات اشاره دارد؛ اما «فراشناخت» توانایی اندیشیدن درباره فرایندهای شناختی و نظارت بر چگونگی یادگیری و تفکر است. فرد برخوردار از فراشناخت، تنها نمی پرسد چه می داند، بلکه می پرسد از کجا می داند، چگونه به این نتیجه رسیده، چه عواملی بر قضاوتش اثر گذاشته اند و آیا شواهد تازه می توانند او را به تجدیدنظر وادارند. اگر این تمایز را به سطح جامعه تعمیم دهیم، به پرسشی اساسی می رسیم: آیا جوامع نیز می توانند بیاموزند که چگونه می اندیشند، چگونه خطا می کنند و چرا گاهی با وجود تجربه شکست، همان مسیرهای گذشته را تکرار می کنند؟ جامعه، برخلاف فرد، ذهنی واحد و یکپارچه ندارد؛ اما از طریق نهادها، نظام آموزشی، رسانه ها، گفت وگوهای عمومی و حافظه تاریخی، الگوهایی برای تولید و بازتولید اندیشه می سازد. این الگوها تعیین می کنند چه چیزی مسئله تلقی شود، کدام صداها شنیده شوند، چه شواهدی اعتبار پیدا کنند و چه پرسش هایی اساسا مجال طرح بیابند. بنابراین، خودآگاهی اجتماعی زمانی شکل می گیرد که جامعه بتواند نه فقط درباره مسائل خود، بلکه درباره سازوکارهایی که مسائل را تعریف و تفسیر می کنند نیز بیندیشد. برای مثال، جامعه ای که با افت کیفیت آموزش مواجه است، ممکن است دلایل متعددی برای آن برشمارد: کمبود امکانات، ضعف برنامه های درسی، مشکلات معیشتی معلمان یا تغییرات فرهنگی. اینها می توانند بخشی از واقعیت باشند؛ اما فراشناخت اجتماعی زمانی آغاز می شود که پرسش های دیگری نیز مطرح شوند: چرا برخی دلایل برجسته و برخی دیگر نادیده گرفته می شوند؟ تصمیم گیرندگان بر اساس چه داده هایی سیاست گذاری می کنند؟ آیا نتایج تصمیم های گذشته ارزیابی می شود؟ چه کسی مسئول پذیرش خطاست؟ و مهم تر از همه، آیا نظام آموزشی توانایی اصلاح روش هایی را دارد که خود در ناکامی آنها سهم داشته است؟ در این سطح، مسئله صرفا یافتن پاسخ نیست؛ بررسی چگونگی تولید پاسخ ها نیز اهمیت پیدا می کند. این تمایز در زندگی سیاسی و اجتماعی نیز تعیین کننده است. ممکن است شهروندان از مشکلات اقتصادی، نابرابری، ناکارآمدی اداری یا کاهش اعتماد عمومی آگاه باشند؛ اما آگاهی از مشکل الزاما به فهم سازوکارهای پیدایش آن منجر نمی شود. گاهی افراد نشانه ها را می شناسند، اما روابط میان علت ها را نمی بینند؛ گاهی تجربه های شخصی را به کل جامعه تعمیم می دهند؛ و گاهی به جای ارزیابی شواهد، اطلاعاتی را می پذیرند که باورهای پیشین آنها را تایید می کند. در چنین شرایطی، فراوانی اطلاعات حتی می تواند به بازتولید خطا بینجامد. جامعه ای که دائما اطلاعات دریافت می کند، لزوما جامعه ای آگاه نیست؛ آگاهی زمانی عمق می یابد که توانایی ارزیابی، مقایسه، تردید سنجیده و اصلاح باورها نیز وجود داشته باشد. از منظر جامعه شناختی، این توانایی تنها مسئولیت فرد نیست. خانواده، مدرسه، دانشگاه، رسانه و نهادهای سیاسی در شکل گیری یا تضعیف آن نقش دارند. نظام آموزشی ای که موفقیت را صرفا با حفظ مطالب و بازتولید پاسخ های ازپیش تعیین شده می سنجد، ممکن است حافظه را تقویت کند، اما فرصت پرسشگری و بازنگری را محدود سازد. رسانه ای که بر سرعت واکنش، هیجان و تقابل تاکید می کند، ممکن است اطلاعات را گسترش دهد، اما مجال تامل را کاهش دهد. سازمانی که انتقاد را تهدید تلقی می کند، به تدریج اطلاعات ناخوشایند را از دسترس خود خارج می سازد و در نتیجه، توانایی اصلاح خویش را تضعیف می کند. در این میان، انتقادپذیری را باید یکی از نشانه های خودآگاهی اجتماعی دانست. فرد یا نهادی که تنها خطاهای دیگران را می بیند، اما از بررسی عملکرد خود می گریزد، هنوز میان شناخت و خودشناسی فاصله دارد. البته هر انتقادی درست نیست و هر مخالفتی نیز نشانه آگاهی نیست؛ جامعه به معیارهای سنجش، شواهد معتبر و امکان گفت وگوی آزاد نیاز دارد.
فراشناخت اجتماعی به معنای پذیرش بی قیدوشرط همه دیدگاه ها نیست، بلکه به معنای آمادگی برای بررسی انتقادی آنها، از جمله باورهایی است که به هویت و منافع خودمان پیوند خورده اند. در نهایت، پیشرفت جامعه فقط به میزان دانش تولیدشده یا اطلاعات در دسترس وابسته نیست؛ به توانایی آن برای یادگیری از خطاها، ارزیابی تصمیم ها و اصلاح شیوه های اندیشیدن نیز بستگی دارد. جامعه ای که از گذشته خود درس نمی گیرد، ناچار است هزینه تکرار آن را بپردازد؛ جامعه ای که نقد را خاموش می کند، به تدریج از شناخت واقعیت محروم می شود؛ و جامعه ای که به پرسش از روش های شناخت خود میدان می دهد، امکان بیشتری برای تغییر آگاهانه پیدا می کند. شاید یکی از مهم ترین وظایف آموزش، فراتر از انتقال دانش، پرورش انسان هایی باشد که بتوانند درباره دانسته های خود بیندیشند؛ و یکی از مهم ترین وظایف نهادهای اجتماعی، فراهم کردن شرایطی باشد که جامعه بتواند درباره شیوه اندیشیدن خود نیز پرسش کند. جامعه زمانی از انباشت تجربه به بلوغ می رسد که نه فقط بداند چه اتفاقی افتاده است، بلکه بفهمد چرا آن را چنین فهمیده، کجا خطا کرده و چگونه می تواند متفاوت بیندیشد. مسئله امروز، صرفا جامعه ای برخوردار از اطلاعات بیشتر نیست؛ جامعه ای است که توانایی بازاندیشی در خویش را داشته باشد.