استرس های بی مورد؛ صدای ضعیف یک نگهبان بیش فعال NO:۲۳
گاهی در میانه ی روز، بی آنکه اتفاق خاصی افتاده باشد، موجی از نگرانی از دوردست های ذهنمان بلند می شود. انگار کسی در درونمان آرام و بی صدا در اتاق را می زند و می گوید: «حواست باشد، شاید چیزی در راه باشد.» این صدا نه بلند است، نه خشن؛ اما آن قدر مداوم و سمج است که می تواند آرامشمان را یک روز کامل به هم بریزد. شاید امروز نیز ، دوباره این صدا را شنیده باشید و فهمیده باشید که بسیاری ازاین نگرانی ها و استرس های بی مورد، در حقیقت دشمن ما نیستند؛ آن ها فقط صدای ضعیف یک نگهبان بیش فعال هستند. این نگهبان، سال ها پیش برای محافظت از من و شما به وجود آمده ؛ چرا ؟ برای اینکه ما را زودتر از خطر باخبر کند، برای اینکه آسیب نبینیم، برای اینکه آماده باشیم. اما مشکل اینجاست که او هنوز در همان دوران گذشته زندگی می کند؛ دورانی که هر صدای خش خشی می توانست نشانه ی یک تهدید واقعی باشد. امروز اما جهان تغییر کرده، و بسیاری از تهدیدهایی که او تصور می کند، فقط سایه هایی هستند که با یک نگاه دقیق تر ناپدید می شوند. وقتی این نگهبان بیش فعال می ترسد، بدنمان را هم با خودش می کشد: ضربان قلبمان تندتر می شود، سناریوهای عجیبی در ذهن مان ساخته می شود و کوچک ترین اتفاق، تبدیل می شود به نشانه ای از یک فاجعه ی احتمالی. اما اگر کمی مکث کنم، اگر چند نفس آرام بکشم و از او بپرسیم «دقیقا از چه می ترسی؟»، معمولا پاسخی ندارد. فقط می گوید: «نمی دانم… فقط حس می کنم باید مراقب باشی.» این لحظه، لحظه ی مهمی است. لحظه ای که می توانیم تصمیم بگیرم با او بجنگیم یا با او حرف بزنیم. تجربه به من یاد داده که جنگیدن با این صدا فقط آن را بلندتر می کند. اما وقتی با مهربانی به او می گویم: «می دانم می خواهی کمک کنی، اما الان خطری نیست»، آرام می شود. مثل کودکی که فقط می خواست مطمئن شود کسی مراقبش هست.
استرس های بی مورد، در واقع پیام رسان هایی هستند که زبانشان را بلد نیستیم. آن ها می خواهند بگویند: «به خودت توجه کن»، «کمی استراحت کن»، «چیزی تو را آزار می دهد که هنوز نامش را نگذاشته ای». اگر به جای فرار، لحظه ای مکث کنیم و به این پیام ها گوش بدهیم، می بینیم که پشت بسیاری از نگرانی ها، یک نیاز ساده پنهان شده اند: نیاز به امنیت، نیاز به آرامش، نیاز به کنترل، یا حتی نیاز به محبت. باید بدانیم این نگهبان بیش فعال، بخشی از ما است؛ بخشی که سال ها تلاش کرده مارا زنده نگه دارد. شاید گاهی اشتباه کند، شاید تهدیدها را بزرگ تر از واقعیت ببیند، اما نیتش همیشه خیر است. وظیفه ی ما خاموش کردن ان نیست، بلکه این است که به او یاد بدهم جهان امروز با جهان دیروز فرق دارد. به او یاد بدهیم که من بزرگ تر شده ام، قوی تر شده ام، و می توانم بسیاری از موقعیت ها را بدون ترس مدیریت کنم. وقتی این رابطه ی جدید شکل می گیرد، استرس های بی مورد کم کم رنگ می بازند. دیگر مثل گذشته ناگهانی و بی دلیل ظاهر نمی شوند. تبدیل می شوند به نشانه هایی کوچک که فقط یادآوری می کنند: «کمی آرام تر، کمی آگاه تر، کمی مهربان تر با خودت.»
بیائید امروز با خودمان عهد کنیم هر بار که این صدا را شنیدیم، به جای اینکه بترسیم یا فرار کنیم، لحظه ای مکث کنیم و بپرسیم: «چه چیزی تو را نگران کرده؟» شاید پاسخ روشنی نداشته باشد، اما همین گفت وگو کافی است تا سایه ها کوچک شوند و نور بیشتری وارد ذهنمان شود. امنیت واقعی از بیرون نمی آید. از لحظه ای می آید که تصمیم می گیریم به خودمان اعتماد کنیم؛ به توانایی هایمان برای مواجهه با زندگی، به قدرتی که در سکوت و تجربه جمع شده، و به این حقیقت ساده که بسیاری از نگرانی ها فقط پژواک های قدیمی اند، نه واقعیت های امروز. یاد بگیریم که می توان نگهبان درون را آرام کنم، نه با سرکوب، بلکه با آگاهی. و این شاید مهم ترین قدمی باشد که در مسیر آرامش باید برداشت .
با احترام
مسعود روشن ضمیر
زمستان 1404