خطر سوگیری های شناختی در انحراف از عقلانیت در تصمیم گیری- no:۳۳

20 تیر 1405 - خواندن 4 دقیقه - 23 بازدید

ما معمولا دوست داریم فکر کنیم که موجوداتی کاملا منطقی هستیم؛ افرادی که تمام جوانب را می سنجند، سود و زیان را محاسبه می کنند و سپس بهترین تصمیم ممکن را می گیرند. اما حقیقت این است که ذهن ما هرچقدر هم که قدرتمند باشد، میانبرهایی را در مسیر تفکر طی می کند که گاهی ما را درست به بیراهه می برد. این میانبرها که در دنیای روان شناسی به آن ها «سوگیری های شناختی» می گویند، در واقع خطاهای سیستماتیک ذهن ما در پردازش اطلاعات هستند. تصور کنید مغز شما برای صرفه جویی در انرژی، ترجیح می دهد به جای حل یک معادله پیچیده، از حدسیات قدیمی و کلیشه ای استفاده کند. این مکانیسم در زمان های قدیم برای بقای انسان در برابر خطرات ناگهانی مفید بود، اما در دنیای پیچیده و پرجزئیات امروز، همین سیستم تدافعی باعث می شود تصمیم هایمان از عقلانیت فاصله بگیرد. یکی از رایج ترین این سوگیری ها، «سوگیری تاییدی» است. ما ناخودآگاه عاشق اطلاعاتی هستیم که باورهای قبلی ما را تایید کنند. اگر معتقد باشید که یک سرمایه گذاری خاص سودده است، فقط اخبار مثبت درباره آن را می خوانید و هشدارهای مخالف را نادیده می گیرید. این یعنی ذهن ما به جای جستجوی حقیقت، به دنبال تسکین روانی است تا حس کند تصمیمش از ابتدا درست بوده است. در کنار این، با «اثر لنگر انداختن» مواجهیم؛ جایی که اولین عددی که می شنویم، مثل لنگر کشتی، تمام قضاوت های بعدی ما را تحت تاثیر قرار می دهد. وقتی در یک مغازه قیمت اولیه یک کالا را بالا می بینید، تخفیف های بعدی به نظرتان بسیار منطقی و عالی می رسد، حتی اگر آن کالا همچنان بیش از ارزش واقعی اش قیمت داشته باشد. ذهن ما در دام مقایسه با اولین نقطه مرجع گیر می افتد و عقلانیت مالی اش را از دست می دهد. ما همچنین به شدت اسیر «سوگیری بقا» هستیم. ما فقط به کسانی نگاه می کنیم که در مسیر خاصی پیروز شده اند و از آن هایی که شکست خورده اند، خبری نداریم. شنیدن داستان موفقیت کسی که بدون تحصیلات دانشگاهی میلیاردر شده، ساده تر از شنیدن داستان هزاران نفری است که با همین مسیر به جایی نرسیده اند. این سوگیری باعث می شود که ما به جای نگاه کردن به آمار و احتمالات واقعی، تنها بر اساس استثنائات، تصمیم های بزرگی در زندگی یا کسب وکار بگیریم. در کنار این ها، «تله هزینه های غرق شده» نیز به شدت مانع تغییر مسیرهای اشتباه ما می شود. وقتی زمان، انرژی یا پول زیادی را صرف یک پروژه یا رابطه غلط می کنیم، چون نمی خواهیم اعتراف کنیم که آن منابع «از دست رفته اند»، همچنان به سرمایه گذاری بیشتر ادامه می دهیم. در واقع ما به جای اینکه به فکر آینده باشیم، درگیر توجیه گذشته می شویم و این یعنی قربانی کردن عقلانیت برای حفظ غرور. شناخت این سوگیری ها به معنای حذف کامل آن ها نیست، چرا که آن ها بخشی از معماری مغز ما هستند؛ اما همین آگاهی، چراغی روشن در ذهن ماست. وقتی بدانیم که ممکن است تحت تاثیر ذهنیت تاییدی قرار بگیریم، سعی می کنیم به دنبال نظرات مخالف باشیم. وقتی بدانیم که هزینه های گذشته نباید تصمیم های آینده را دیکته کنند، با شجاعت بیشتری دست به تغییر می زنیم. در نهایت، عقلانیت به معنای حذف احساسات یا میان برها نیست، بلکه به معنای یک مکث کوتاه است؛ لحظه ای که از خود می پرسیم: «آیا من واقعا دارم منطقی فکر می کنم، یا فقط دارم به میانبرهای همیشگی مغزم اجازه می دهم که برایم تصمیم بگیرند؟» این لحظه ی تردید، آغاز آزادی فکری است.