داستان: جنگنده ها و آلارم بابا
تازه خواب عمیق به ته چشمانم نشسته بود که با صدای بابا که می گفت:"بلند شید جنگنده ها اومدن، بلند شید..." بیدار شدم. این دنده و آن دنده شدم و پتو را روی سرم کشیدم.
بابا بطرفم آمد و با نوک انگشتان پایش، کف پایم زد و گفت:" بلند شو الان میزنه"
بزور با تکیه دادن آرنج دست راستم بر تشک خودم را نیم خیز کردم، بعد با تکیه بر دیوار بزور نشستم و زانوانم را بغل کردم، مامان بزرگ، مامان و فرشته هم همینطور عین سوک در رختخواب نشسته بودند و همه با چشمان خواب آلود به هم نگاه می کردیم.
جرات نمی کردم به بابا بگویم ما که نه پناهگاه داریم نه زیرزمین" بک طرف پنجره هاست و یک طرف ویترین جهیزیه مامان، کجا پناه بگیریم! اصلا بیدار شدن ما چه اثری دارد که نیمه شبها، تا می آمد چشممان گرم شود، بابا آژیر خطر می کشید؟!
جنگنده ها چند جا را زدند و چند تاب هم خوردند و کم مانده بود بیاییند بنشینند روی سقف خانه و یک چای هم بخورند. وقتی بالاخره دلشان رضا داد و رفتند؛ بابا، باز اجازه نداد سرمان را روی بالشت بگذاریم چون معتقد بود ممکن است دوباره برگردند.
پدر خواب سبکی داشت با کوچکترین صدایی از خواب می پرید و این ویژگی پدر باعث می شد صدای جنگنده ها را نرسیده به سر نبش خیابان بشنود و آلارم بدهد.
بابا خیالش که از بابت رفتن جنگنده ها راحت شد، همینطور که بطرف دستشویی می رفت گفت: " حالا اگه می خواید بخوابید، بگیرید بخوابید"
به مامان گفتم:" چرا بیدارمان می کند، مامان بهش بگو بیدارمان نکند مگه جایی داریم پناه بگیریم؟!"
مامان بزرگ آهسته گفت: " بابات، بچه که بود، تو جنگ ایران و عراق، یه شب خواب بود که چند تا خونه اونطرفتر رو زدن؛ بچم بد جور از خواب پرید، از اون شب تالا خواب درس حسابی نرفته بچم، یادم نمیره بچم اون شب..."
مامان بزرگ سعی کرد، بغضش را فرو دهد و آرام سرش را روی بالشت گذاشت و پتو را روی سرش کشید.
دلم سوخت؛ دلم بحال مامان بزرگ سوخت، دلم برای بابا سوخت؛ دلم بحال خودم، مامان و فرشته سوخت. دلم برای.....