شکستن قفس ایگو بزرگ، از خودشیفتگی پنهان تا رهایی
شکستن قفس ایگو بزرگ، از خودشیفتگی پنهان تا رهایی در پذیرش پوچی سرشار، فروتنی وجودی این یادداشت سفری چندوجهی از روانشناسی روزمره به ژرفای عرفان است، با هدف کندوکاو در ریشه بسیاری از رنج های ما. من از مفهوم خودشیفتگی پنهان و ایگوی بزرگ پآغاز می کن؛ همان صدای درونی که ما را مرکز عالم فرض می کند و هر مخالفتی را به دل می گیرد. سپس، پرسش بنیادینی مطرح می شود: آیا منشا خیر و نیکی هایی که انجام می دهیم، واقعا خودمان هستیم؟ در پاسخ، با نگاهی عرفانی-روانشناختی استدلال می شود که خیر حقیقی تنها از خداست و انسان ها صرفا مجرای موقتی آن هستند؛ هرگونه توهم مالکیت بر این خیر، خود منبع رنج است. سفر با بررسی وسوسه های شیطان به عیسی مسیح در بیابان ادامه می یابد، که الگویی آرمانی برای کوچک کردن این ایگو و مقاومت در برابر وسوسه های خودمحورانه (ارضاء فوری، نمایش قدرت، جاه طلبی) ارائه می دهد. در ادامه، به تحلیل مکانیسم های دفاعی ما (مانند دلیل تراشی و فرافکنی) و نیز چرخه معیوبی پرداخته می شود که در آن، قربانیان خودشیفتگی، خود به آینه ای از همان رفتار تبدیل می شوند. راه حل پیشنهادی، پذیرش پوچی یا فروتنی وجودی است: اینکه به جای خودبینی، جایگاه واقعی مان را ببینیم و ایگو را همچون عضوی متورم شده—که پس از آسیب، باد کرده—بدانیم. بحران های وجودی، در این نگاه، کارکردی درمانگرانه دارند: آنها می آیند تا این پوسته سخت ایگو را بشکنند و ما را به ارزش ذاتی مان—که همان روح الهی یا self درون همه است—برگرداند. سپس، با نگاهی هشداردهنده، منجی گرایی را به عنوان یکی از خطرناک ترین جلوه های خودشیفتگی جمعی تحلیل می کند—نگرشی که با ادعای دانستن حقیقت مطلق، دیگران را به ابژه های نجات تبدیل می کند و ظلم را تقدیس می نماید. در بخش پایانی، سفر به قلمرو اسطوره و نماد گسترش می یابد: سفر اسطوره ای کیخسرو به کوه قاف و ارتباط آن با ناخودآگاه جمعی یونگ و کهن الگوی Self بررسی می شود. کوه قاف نماد جهانی است که تمام تصاویر و صورت های ممکن را در خود جای داده، و سیمرغ، ساکن آن، نماد خود حقیقی و آن روح الهی مشترک است. در نقطه اوج این سفر، با تفسیر عرفانی از پودر شدن کوه در تجلی الهی (در داستان موسی) مواجه می شویم. این لحظه، نماد نهایی فروپاشی هر تصور ذهنی و هر شکل ایگو است. غایت این مسیر، رسیدن به یک پوچی سرشار عرفانی است: یعنی نابودی توهم استقلال و درک این که همه چیز—از ایگوی من تا کوه های عالم—جلوه ای فانی و بی ذات از حقیقتی یگانه هستند. این نوشته، در نهایت، نقشه ای برای تبدیل رنج های شخصی به فرصتی برای شکستن قفس ایگو ترسیم می کند؛ مسیری که در آن، هر محنت می تواند آینه ای باشد برای کوچک کردن خود خیالی، و هر شکست، پلکانی به سوی آرامشی ریشه ای که در فراسوی من قرار دارد.
خیر، از آن خداست و انسان فقط بازتاب کننده و مجرای موقتی است. ما به میزان این توهم که، خیر و خوبی هایمان به دیگران؛ قدرت گرفته از خودمان است، زجر میکشیم. منشاء خیر تنها خداست. و همزمانی اینگونه رخ می دهد که ما در جهت کمک دیگران، هم مسیر میشویم تصور کنید ما با ماشین خود داریم به مقصدی میرویم، در مسیر یک نفر را سوار میکنیم تا سر راه برسانیم. فقط مقصد او در مسیر ما است (ما ایثاری نمیکنیم)(چون در مسیرمان است) و در طول راه هم از هم صحبتی با وی لذت میربیم و از تنهایی در می آییم. (پشت هر کمک و ایثاری، معنایی برای خود فرد وجود دارد) نکته مهم سوم این است که ما نمی توانیم حتی یک متر او را به مقصد شخصی اش برسانیم، فقط تا جایی می توانیم او را برسانیم که در مسیرمان است. نه یک قدم بیشتر! در حقیقت ما اگر مسیرمان یکی نبود اصلا سوار نمی کردیم. وقتی مسیر یکی است و سوار می کنیم از تنهایی در می آییم، احسای ارزشمندی میکنیم یا...(اشاره به اینکه معنا و سودی برای ما دارد) پس تنها منشاء خیر خداست.
توضیح بیشتر؛ رنج انسان نه از خیر کردن، بلکه از توهم منشا بودن آن خیر است. به عبارت دیگر، انسان وقتی فکر می کند که خیر و نیکی هایش ناشی از قدرت ذاتی خود اوست، دچار رنج می شود. این دیدگاه، هرگونه خودنگری یا عجب اخلاقی در کمک به دیگران را نقد کرده و تاکید می کند که سرچشمه حقیقی هر خیری تنها خداست. اگر کمک ما مشروط است (فقط در مسیر خودمان)، و اگر انگیزه های پنهان شخصی (فرار از تنهایی، احساس ارزشمندی) در آن وجود دارد، پس منشا حقیقی و بی شرط خیر نمی تواند خود ما باشیم. تمام خیرهای ظاهری که از انسان سر می زند، در حقیقت جریانی از خیر الهی است که از مجرای انسان ها و در مسیر هم خوانی مقاصدشان جاری می شود. این دیدگاه هم فروتنی وجودی ایجاد می کند (چون انسان را منشا مستقل خیر نمی داند) و هم واقع بینانه است (چنین انگیزه های پیچیده ای در کمک های انسانی را می پذیرد). خیر، از آن خداست و انسان فقط واسطه ای است. همکاری و کمک انسان ها به یکدیگر، بازتابی از همان جریان خیر الهی است که در شبکه روابط انسانی و هم مسیری ها تحقق می یابد. شناخت این حقیقت، انسان را از توهم قدرت و فضیلت خودبنیاد رها کرده و همزمان، ارزش واقعی همراهی را در بستر مشیت الهی نشان می دهد. این نگاه، تکبر اخلاقی/ فضیلت نمایی(عجب) را از بین می برد و همزمان با واقع بینانه است، زیرا انگیزه های پیچیده ی روانی پشت کمک انسان ها مثلا(فرار از تنهایی) را می پذیرد. با این دید، می توان چشم زخم را هم توضیح داد. در برخی احادیث و روایات آمده که اگر از چشم زخم ترسیدید، جمله و عبارت: لا حول ولا قوه الا بالله العلی العظیم، را بگویید. خوب بیایید ببینیم معنی این ذکر چیه، هیچ تغییر/تحول و نه توان/قدرتی نیست مگر به خدای بلند مرتبه و بزرگ یعنی هیچ گونه تحول در حالات مختلف جهان و موجودات، و هیچ گونه ظهور نیرو و قدرتی پدید نشود، مگر از او و به سبب او و هیچ موجودی را حول و قوتی از خود نیست. این به همان بحث قبلی که همه ی خیرها از جانب خداست ارتباط دارد. یعنی؛ وقتی ما خیر، موفقیت در هر کاری را ناشی از خود یا ایگو میدانیم (خیر را ناشی از پوچی) میدانیم، دچار خسارت میشویم. یا وقتی این دیدگاه که موفقیت ناشی از تلاش و زحمات خودمان است را در ذهن ناخودآگاه داریم، مردم می توانند این موفقیت و خود ما را دچار چشم زخم کنند. فردی که معنا و موفقیت را درونی میداند، (ناشی از self در خود)، احتمالا نباید هیچگاه دچار چشم زخم بشود. چرا کسی که موفقیت را از خود می داند، آسیب پذیر می شود؟ یک؛ ایجاد بت شخصی، وقتی فرد موفقیت، جمال، ثروت یا هر نعمتی را ناشی از خود (Ego) می داند، در واقع آن نعمت را از تنها منبع اصلی (خدا) (تنها وجود) جدا کرده و به یک پدیده محدود (خودش) منتسب می کند. این جدا شدن از منبع، آسیب پذیری ایجاد می کند. ۲؛ نقض قانون توحید؛ در جهان بینی توحیدی، هر چیزی که از مبدا جدا انگاشته شود، ضعیف و آسیب پذیر است.(چون تنها وجود و منبع خداست) چشم زخم در حقیقت ممکن است نشانه ای از همین گسست باشد—وقتی نعمت را در خود می بینیم، آن را از حمایت بی پایان الهی خارج کرده ایم. و ۳ عامل روان شناختی، جلب توجه به مخلوق به جای خالق، وقتی فرد یا اطرافیان، توجه و تمرکزشان را به خود فرد معطوف می کنند (چه از روی تحسین افراطی، چه حسادت)، در واقع انرژی های روانی و معنوی را به سوی یک موجود محدود هدایت می کنند که طاقت آن را ندارد. نکته ؛ چرا فرد متوکل و متوحد آسیب نمی بیند؟ یک؛ اتصال به منبع بی پایان؛ کسی که موفقیت را هدیه ای از خدا می داند و خود را فقط ظرف یا مجرایی برای آن می بیند، در حقیقت آن نعمت را به منبع لایزال متصل نگه می دارد. دو، نعمت در پناه صاحب نعمت؛ چنین فردی می گوید: این از توست، به تو برمی گردد، و در پناه توست. این حالت حالتی از حمایت ایجاد می کند. سه ذکر لا حول ولا قوه... گفتن این ذکر، یادآوری فعالانه ای است که من حول و قوه ای ندارم؛ این همه از خداست. این یادآوری، حالت دفاعی معنوی ایجاد می کند. در این دیدگاه، چشم زخم نه یک خرافه، بلکه نشانه ای از یک قانون معنوی عمیق تر است: هر نعمتی که از مبدا خود جدا انگاشته شود، در معرض تهدید و زوال است. حسد، تحسین افراطی، یا حتی توجه بیش از حد خود فرد به موفقیتش، همگی اشکالی از جداانگاری هستند. ذکر لا حول ولا قوه الا بالله اتصال مجدد ایجاد می کند. ریشه ی آسیب پذیری در برابر چشم زخم، خودبنیادی (اتکا به Ego) است. ریشه ی مصونیت، خدابنیادی (اتکا به خدا) است. ذکر مذکور، وسیله ای برای تحقق عملی این باور و ایجاد سپر دفاعی است. این نگاه، چشم زخم را از سطح یک پدیده ی ماوراءالطبیعه ی مبهم، به نمایشی عینی از قوانین عالم معنویت ارتقا می دهد: قانونی که می گوید امان فقط در سایه ی توحید است و هر گونه شرکی (حتی شرک خفی: انتساب موفقیت به خود) آسیب پذیری می آورد. آسیب ناپذیری، نه در نداشتن نعمت است، نه صرفا در پنهان کردن آن، بلکه در فنا کردن انتساب آن به خود است. انسانی که موفقیتش را هدیه ای از او می بیند و خود را ظرفی خالی یا مجرایی بی اراده (ناتوانی در جلوگیری از ضرر) می داند، در حقیقت آن نعمت را در پناهگاه اصلی خود قرار داده است. چنین نعمتی نه قابل حسد است (چون از آن دیگری نیست)، نه قابل زوال (چون به منبع زوال ناپذیر پیوسته است). سوال: آیا اگر این ذکر را ما از ترس قدرت دیگران و مخلوقان بگوییم، عملی معطوف به قدرت است؟ یا غلط است؟ جواب؛ اگر این ذکر را صرفا از روی ترس از چشم دیگران بگوییم، در واقع داریم به همان قدرت چشم (یا قدرت فرد حاسد) اعتراف می کنیم و آن را در ذهن خود بزرگ می کنیم. این همان شرک خفی است که در متن اصلی به آن اشاره شد: جداانگاری نعمت از خدا و نسبت دادن تاثیر به مخلوق. نیت اصیل در گفتن این ذکر، باید یادآوری حقیقت توحیدی باشد: نه برای دفع چشم دیگران به عنوان یک قدرت مستقل، بلکه برای بازگرداندن تمرکز به خدا به عنوان تنها موثر حقیقی. اگر نیت ما تبدیل ترس به توکل باشد، آنگاه ذکر، وسیله ای برای اتصال مجدد به منبع می شود، نه وردی برای دفع قدرت خیالی دیگران.
یک سوال پس چرا مولانا تاکید داره که تصمیم به انجام کارهای خود را به دیگران نگویید تا وقتی محقق شود ؟ چرا که انسان موجودی بدون قطعیت است. هیچگاه نمی تواند بگوید واقعا به چیزی رسیده. و شاید گفتنش به دیگران هم برای اثبات ایگو و جلب رضایت و توجه دیگران باشد. (عدم پذیرش خلا وجودی خود) جواب جمع بندی به این سوال و دلایل دیگر: جلوگیری از تفرق انرژی قصد در نگاه عرفانی، هر کاری تا محقق نشده، در عالم قوت و نیت است. بیان آن برای دیگران، ممکن است باعث پخش شدن انرژی روانی و معنوی آن شود، یا نیت خالص را با انگیزه های نمایشی آلوده کند. ب محافظت از نیت در برابر نظرات دیگران گاه دیگران با قضاوت، تردید یا حتی تحسین پیش دسته، مسیر نیت خالص را منحرف می کنند. پنهان کردن کار، کمک می کند نیت فقط بین انسان و خدا باقی بماند. و سه اگر چشم زخم را به عنوان یک قدرت مستقل ببینیم، پنهان کردن کارها نوعی ترس و اعتراف به قدرت دیگران است. اما اگر چشم زخم را نتیجه جدا انگاری نعمت از خدا بدانیم، پنهان کردن کارها در واقع تمرینی برای حفظ حالت توحیدی است: انسان موفقیت را پیش از وقوع، در گفتارش به خود نسبت نمی دهد. از تحسین یا حسادت پیش دستانه که ممکن است نیت را به سمت خودبینی ببرد، جلوگیری می کند. در نتیجه، نیت و عمل، در پناه خدا باقی می ماند و از شرک خفی (انتساب به خود) محفوظ می ماند. به بیان دیگر، پنهان نگه داشتن کار، نه از ترس قدرت دیگران، بلکه برای حفظ اخلاص و جلوگیری از قرار دادن خود در مرکز توجه است. ذکر لا حول... اگر با نیت توحیدی گفته شود (یادآوری عدم قدرت ذاتی خود و اتصال به خدا)، سپری واقعی است. اگر با نیت ترس از قدرت مستقل دیگران گفته شود، خودش شکلی از شرک خفی است. توصیه مولانا همسو با همین حکمت است: پنهان کردن کارها، تمرینی برای حفظ نیت خالص و جلوگیری از افتادن در دام من (ایگو) خودبنیاد است که در معرض چشم زخم (به معنای عرفانی اش) قرار می گیرد. پس، آری، پنهان کردن کارها تا زمان تحقق، راهی عملی برای حفظ حالت توحیدی و دوری از شرک خفی است. این همان مصونیتی است که از اتصال به خدا و خالی شدن از ادعای قدرت شخصی حاصل می شود.
یک عامل رنج ما: خیلی از رنج هایی که ما میکشیم ناشی از ایگوی بزرگ ماست. ایگوی بزرگ = با خودشیفتگی پنهان. چرا با من سرد برخورد کرد؟ چرا دیر اومد؟ چرا اینجوری اومد؟ چرا .... منشاء اصلی تمام این ناراحتی ها نارسیستی پنهان درون ماست. [خودشیفتگی پنهان به این معناست که فرد ممکن است ظاهرا خودشیفته نباشد و حتی در برخی افراد خیلی فروتن و افتاده باشد در ظاهر، اما در عمق وجودش انتظار دارد جهان مطابق خواسته ها و تصوراتش رفتار کند و وقتی چنین نمی شود، به شدت برآشفته یا آزرده می گردد.] اما از مواجه شدن با این حقیقت همواره طفره میرویم که مشکل (آنچیزی که در دست ماست) ناشی از نارسیستی پنهان خود ما است که بهش برخورده! پس رو به مکانزیم هایی اجتناب مثل ، دلیل تراشی، کردن،فرافکنی، جابه جایی و... رو بیاوریم... ممکن است برای محافظت از خود، همان الگوهای خودمحورانه را تقلید کند. فقط برای اینکه نپذریم قسمتی از مشکل (آنچیزی که واقعا در اختیار ماست، خودمان هستیم) نکته بعدی این است که زندگی و مراوده با نارسیست ها(خودشیفته ها) ما را هم به مرور خود شیفته میکند! ایگوی ما که در رابطه یا تعامل با یک خودشیفته طرد شده و درک نشده، خودش نیز تبدیل به یک نارسیست می شود... و ما تبدیل به همان چیزی میشویم که قربانی اش بودیم و متنفر ازش. {قربانیان خودشیفتگی، برای محافظت از ایگوی زخمی شان، خود به رفتارهای خودمحورانه روی می آورند و آینه همان چیزی می شوند که از آن می گریختند.}
راه حل این است که پوچی خودمان را بپذیریم. یک قدم عقب بکشیم و با خود بگیم: خوب مگه من کیم؟ که نباید زیر سوال برم؟ که نباید انتقاد ازم بشه؟ یا افراد باهام ۱۱۰ درصد انرژی شون رو باید بذارند! وقتی این واقعیت (پوچی) فروتنی وجودی را میپذریم، کمتر به سمت ایجاد موقعیت های دلخوری و کینه گرفتن پیش میرویم. کمتر اصلاحا قهر یا برانگیخته میشویم. [این پذیرش به کاهش توقع افراطی از دیگران و کاهش موقعیت های دلخوری و قهر می انجامد] [ راه حل پیشنهادی، پذیرش پوچی یا فروتنی وجودی است؛ یعنی به جای اینکه خود را مرکز جهان ببینیم، بپذیریم که وجودمان مطلق و بی عیب نیست.] منظورم این است که اگر با هر رخ دادی ارزش وجودی مان را در تهدید میبنیم شاید ایگوی بزرگی داریم! ایگویی که با توهم برای خودت ساختی گوچک تر کن تا سالم تر با دنیای اطرافت تعامل کنی. باید در نظر گرفت، فارغ از ایتکه طرق مقابل چقدر بد است، باز چیزی از مسئولیت ما در قابل رفتارمان کم نمیشود! بیایید داستان حضرت عیسی را بررسی کنیم که با این متن مرتبط است. پس از چهل روز و چهل شب عیسی، پس از تعمید در رود اردن به دست یحیی تعمیددهنده، از روح القدس به بیابان رهنمون شد تا توسط شیطان آزمایش شود. او چهل روز و چهل شب را در آن بیابان خلوت روزه گرفت و دعا کرد. پس از این دوره، زمانی که بسیار گرسنه و در شکننده ترین حالت انسانی خود بود، آزمایش آغاز شد. وسوسه اول، سنگ ها را به نان تبدیل کن شیطان نزد او آمد و گفت: اگر پسر خدا هستی، بگو این سنگ ها نان شوند. این وسوسه، وسوسه ارضای نیاز فوری و مادی از طریق قدرت معجزه آسا بود. شیطان می خواست عیسی را به سوءاستفاده از مقام الهی اش برای رفع گرسنگی شخصی ترغیب کند و به نوعی، اولویت را به نیاز جسمانی بر نیاز روحانی بدهد. اما عیسی پاسخ داد: نوشته شده است که انسان تنها به نان زنده نیست، بلکه به هر کلامی که از دهان خدا صادر می شود. (تثنیه ۸:۳) وسوسه دوم: خود را از بلندای هیکل پرتاب کن سپس شیطان، عیسی را به اورشلیم برد و بر بالای اوج (بالاترین نقطه) معبد نشاند و به او گفت:اگر پسر خدا هستی، خود را پایین بینداز؛ زیرا نوشته شده که خدا فرشتگان خود را درباره تو فرمان خواهد داد تا تو را در دستان خود بگیرند، مبادا پایت به سنگی بخورد. (اشاره به مزمور ۹۱: ۱۱-۱۲) این وسوسه، وسوسه آزمودن خدا و طلب نشانه ای خارق العاده برای اثبات محبت و حمایت او بود. شیطان می خواست عیسی را به انجام عملی خطرناک و نمایشی وادارد تا خدای را وادار به مداخله معجزه آسا کند. عیسی دوباره پاسخ داد: همچنین نوشته شده: خداوند، خدای خود را آزمایش مکن. (تثنیه ۶:۱۶) وسوسه سوم: پرستش شیطان برای به دست آوردن فرمانروایی جهان در پایان، شیطان، عیسی را به قله کوهی بسیار بلند برد و تمام ممالک جهان و جلال آن ها را در لحظه ای به او نشان داد و گفت: «همه این قدرت ها و جلالشان را به تو خواهم داد، زیرا به من سپرده شده و آن را به هر که بخواهم می دهم. پس اگر در برابرم سجده کنی، همه از آن تو خواهد شد. این وسوسه، وسوسه قدرت، جلال و سلطنت دنیوی به بهای نافرمانی از خدا و پرستش موجودی پلید بود. شیطان راه میان بری برای رسیدن به حاکمیت جهانی، بدون طی طریق رنج و صلیب، پیشنهاد می داد. اما عیسی با قاطعیت به او گفت: دور شو، شیطان! زیرا نوشته شده: تنها خداوند، خدای خود را بپرست و تنها او را عبادت کن. (تثنیه ۶:۱۳) پایان. با این سه پاسخ قاطع که همگی از کتاب تورات (کتب موسی) نقل شده بود، شیطان او را رها کرد و فرشتگان آمدند و خدمت او کردند (احتمالا برایش غذا آوردند و از او مراقبت کردند). نمادها و مفاهیم این داستان ۱ وسوسه لذت و نیاز جسمانی (نان): آزمونی برای اولویت دهی به امور مادی بر روحانی. ۲وسوسه معجزه نمایشی و آزمون خدا (پرتاب از معبد): آزمونی برای تکبر روحانی و طلب نشانه. ۳وسوسه قدرت و جاه طلبی دنیوی (پادشاهی ها): آزمونی برای مصالحه با شیطان به خاطر رسیدن به هدف، حتی اگر آن هدف نیک باشد. عیسی با پیروزی بر این وسوسه ها، نشان داد که مسیر ماموریتش نه از طریق قدرت، معجزه آسان یا جلال دنیوی، بلکه از طریق اطاعت کامل از اراده خدا، فروتنی و خدمت همراه با رنج خواهد بود. این واقعه، اغلب به عنوان نقطه مقابل نافرمانی آدم نخستین تفسیر می شود؛ جایی که آدم دوم (عیسی) در بیابان پیروز می شود تا شکست در باغ عدن را جبران کند. ارتباط بین داستان وسوسه های مسیح و متن درباره ایگوی بزرگ و خودشیفتگی پنهان، بسیار عمیق و معنادار است. در واقع، داستان مسیح می تواند به عنوان یک الگوی آرمانی و استعاری برای غلبه بر همان ایگوی بزرگ و وسوسه های خودشیفتگی توصیف شده در متن اول باشه. در ادامه، این ارتباط را از چند منظر کلیدی تحلیل می کنیم: ۱، وسوسه ها به مثابه آزمایش ایگوی بزرگ هر سه وسوسه ای که مسیح با آن روبرو می شود، مستقیم ترین وسوسه ها برای تقویت و بزرگ کردن خود یا ایگو هستند. شیطان می خواهد مسیح را به سمت رفتارهای خودمحورانه و نمایشی سوق دهد: وسوسه نان: نیازهای فوری من را اکنون و با قدرت خاص من برآورده کن. (تمرکز بر رفع فوری نیازهای شخصی و استفاده ابزاری از مقام) وسوسه پرتاب از معبد: برای اطمینان خاطر من و اثبات مقام من پیش خودم یا در نظر دیگران، خدا را وادار به نمایش قدرت کن. (نیاز به تایید و نمایش ویژه بودن) وسوسه پادشاهی های جهان: برای رسیدن به قدرت و جلال من، می توانی اصول اخلاقی را نادیده بگیری و در برابر شیطان سر فرود آوری. (جاه طلبی مطلق و رسیدن به هدف به هر قیمت). این وسوسه ها دقیقا منطبق بر همان مکانیزم های خودشیفتگی پنهان در متن اول هستند: توقع برآورده شدن فوری خواسته ها، حساسیت بیش از حد به موقعیت خود، و باور به استحقاق داشتن احترام، توجه و قدرت بی چون و چرا. نکته پاسخ مسیح: کوچک کردن ایگو با پذیرش پوچی و وابستگی پاسخ های مسیح، نمونه ای کامل از عملی کردن همان پذیرش پوچی است که در متن به عنوان راه حل پیشنهاد شد. او در پاسخ به گرسنگی می گوید: انسان تنها به نان زنده نیست. یعنی ارزش وجودی من (به عنوان انسان و بنده خدا) وابسته به ارضای فوری تمایلات مادی نیست. من خودم را کوچک می بینم و نیازهایم را در بستر بزرگ تر وابستگی به کلام خدا تعریف می کنم. در برابر وسوسه آزمودن خدا می گوید: خدا را آزمایش مکن. یعنی من مرکز عالم نیستم که خدا را وادار به اثبات وفاداری اش کنم. من جایگاه خودم را می شناسم و آن را آزمایش نمی کنم. در برابر وسوسه قدرت می گوید: خنها خدا را بپرست. یعنی هویت و مقام واقعی من، از اطاعت و پرستش خدا نشات می گیرد، نه از کسب قدرت دنیوی به هر قیمت. من سلطنت خودم را به بهای از دست دادن رابطه ام با حقیقت نمی خرم. اینها عین کوچک کردن ایگو است. مسیح با این پاسخ ها نشان می دهد که هویت او در گرو نمایش قدرت، برتری جویی یا سلطه طلبی نیست، بلکه در گرو اطاعت و توکل است. نکته ۳. مکانیزم های دفاعی در مقابل وسوسه در متن اول اشاره شد که ما برای فرار از واقعیت خودشیفتگیمان به دلیل تراشی، فرافکنی و جابجایی متوسل می شویم. در داستان وسوسه، شیطان خودش استاد دلیل تراشی است (با نقل آیات کتاب مقدس برای اهداف خودش). اما مسیح در مقابل، هیچ مکانیزم دفاعی انحرافی به کار نمی برد. او با شفافیت کامل، حقیقت را (آن گونه که از کتاب مقدس فهمیده) بیان می کند و وسوسه را بدون توجیه و فرافکنی پس می زند. این، الگویی برای مواجهه مستقیم با حقیقت به جای تفره رفتن است. و نتیجه رهایی از چرخه خودشیفتگی است! حضرت مسیح با رد این سه وسوسه، از چرخه ای که در متن اول توصیف شد رهایی می یابد: تبدیل شدن به همان چیزی که قربانی اش بودیم. اگر او وسوسه می شد و خود را مرکز عالم می دانست، در نهایت می توانست به یک حاکم خودشیفته و قدرت طلب تبدیل شود (همان که شیطان به او پیشنهاد می داد). اما با کوچک کردن ایگوی خود، مسیر رهایی و نجات را نه از طریق سلطه، بلکه از طریق خدمت و فداکاری ادامه داد. در جمع بندی..، داستان وسوسه های مسیح، نمایشی استعاری و کامل از نبرد درونی با ایگوی بزرگ و وسوسه های خودشیفتگی پنهان است. در حالی که متن اول این پدیده را به طور روانشناختی تحلیل و راه حل (پذیرش پوچی) را پیشنهاد می کند، داستان مسیح این راه حل را در عمل و در اوج آزمایش انسانی به تصویر می کشد. پیروزی مسیح بر وسوسه ها، نمونه ای آرمانی است از اینکه چگونه می توان با تکیه بر حقیقتی فراتر از خود (در این مورد، اراده خدا) و با پذیرش جایگاه واقعی خویش، از دام بزرگ بینی، جاه طلبی و حساسیت های خودمحورانه رها شد. این همان کوچک کردن ایگو برای تعامل بهتر با واقعیت است.
ماهیت و اثر رنج وقتی رنج و خشمی به ما وارد می شود، ما باید یکجا این را تخلیه کنیم. به طور غریزی و طبیعت حیوانی اولویت تخلیه این رنج به بیرون است! روی پدیده ها و افراد بیگناه دیگر. ولی به دلیل قوانین، تمدن، ادیان و فرهنگ، که این کار (ابراز و برون ریزی مستقیم خشونت، میسر نیست) [برون ریزی: پیامدهای اجتماعی و اخلاقی منفی دارد. درون ریزی: پیامدهای روان شناختی منفی دارد. این دوگانگی،بحران اصلی مدیریت خشم در جوامع متمدن است.] ما خشم را درونی میکنیم. در قالب فروتنی، فضلیت ها و اخلاقیات، کمال گرایی، شرم، افسردگی و... ما تمام آن خشم (انرژی) که درون ما وجود دارد را به درون میریزیم. اگر بخواهیم افراد را از آن خصایص (کمال گرایی، افسردگی و...) نجات دهیم و درمان کنیم، پس تکلیف آن خشم (حالت انرژی) که وارد آنها شده چه میشود؟ بالاخره انرژی از بین نمی رود فقط از شکلی به شکل دیگر منتقل میشود! پس باید چه کنیم؟ وقتی خشم اگر بیرون بریزیم یا چه داخل هر دو تبعات دارد. شاید تنها راه بخشیدن باشد!
تنها راه پایان دادن به این انرژی ویرانگر این است که به خودمان بقبولانیم که حتما آن درد معنایی داشته، حتما آمده تا نقطه تاریک در من را نشان دهد. صرفا بدی و شری در کار نبوده بلکه معنایی هم میتواند داشته باشد. حالا اینکه آن مشکل و تاریکی درونی را بتوانیم حل کنیم یا غیرقابل حل باشد ، نکته ی دیگری است. درکل شاید باید ایگو را کوچک کنیم تا اساسا بتوانیم ببخشیم... باید عفو کنند و گذشت نمایند. آیا دوست ندارید که خداوند شما را ببخشاید؟ و خداوند آمرزنده مهربان است. سوره نور آیه ۲۲
سوال : اگر این نگاه را تا انتها ببری، دیگر ظلم معنا ندارد.
همه چیز حکمت می شود!
+این دیدگاه ممکن است به ابزاری برای نادیده گرفتن رنج واقعی انسان ها تبدیل شود. اجازه بدید روشن تر بگم:
حقیقت و سطح اول (در سطح عمل و اخلاق):
ظلم، ظلم است. باید آن را شناخت، با آن مخالفت کرد و از قربانی دفاع کرد. این مسئولیت انسانی ماست.
حقیقت و سطح دوم (در سطح معنویت و درون):
پس از انجام همه مسئولیت های انسانی، می توان — نه باید — در جستجوی معنایی بود که اجازه ندهد این رنج، درونم را نیز نابود کند.
این سلوک شخصی است. این دو سطح نافی یکدیگر نیستند؛ بلکه هرکدام در جای خود درست است.
مثل کسی که برای درمان بیماری می جنگد (سطح اول)، اما اگر بیماری بهبود نیافت، به دنبال معنایی برای زندگی با آن بیماری می گردد (سطح دوم).
این سوال یادآوری مهمی است که هرگز نباید سطح دوم را بهانه ای برای فرار از مسئولیت های سطح اول کنیم.
این نگاه، هرگز به معنای نفی ظلم به عنوان یک واقعیت عینی نیست. وقتی کسی آسیب می بیند، این یک واقعیت دردناک است. تشخیص ظلم و تلاش برای توقف آن، وظیفه ای انسانی و اخلاقی است. بلکه صحبت از سطح دیگری از تجربه است: پس از وقوع یک رنج غیرقابل برگشت، وقتی تمام تلاش های انسانی انجام شده، برخی انسان ها — نه همه — با اتکا به این باور توانسته اند رابطه خود را با آن رنج تغییر دهند. نه اینکه رنج را انکار کنند، بلکه از اسارت در چرخه خشم و انتقام رها شوند.
بخشش هم به این معنا نیست، بخشش به معنای توجیه عمل ظالم یا نادیده گرفتن درد نیست. بخشش — در این چارچوب — بیشتر شبیه رها کردن زهر خشم از درون خود فرد آسیب دیده است. این فرآیندی است دردناک و طولانی، نه یک دستور ساده. حقیقتش، من هم از هرگونه استفاده از مفاهیم معنوی برای سفیدنمایی ظلم یا ساکت کردن قربانی بیزارم. شاید بهتر بود به جای حکمت، از کلمه ای مثل امکان تحمل ناپذیرها استفاده می کردم. این پرسش مرا به فکر فرو برد که چگونه می توان این دو را با هم جمع کرد:
از سویی، مبارزه با ظلم در جهان عینی، و از سوی دیگر، جستجوی آرامش در جهان درونی. شاید پاسخ این باشد: ما همزمان دو چشم داریم: یک چشم برای دیدن ظلم و مقابله با آن، و چشمی دیگر برای یافتن معنایی که اجازه ندهد آن ظلم، درون ما را نیز تباه کند.
آیا منجی گرایی در مقیاس فردی و جمعی، ریشه در همان خودشیفتگی پنهان و ایگوی بزرگ دارد؟ یا عنوان دیگر؛ آیا نیات خیر ما می توانند نقابی بر خودشیفتگی و تمایل به سلطه باشند؟ چقدر از کارهای و اعمال منجی گرایانه افراد و جوامع و کشورها (که باعث بروز فجایع و ظلم های بسیاری میشه) را می توان ناشی از ایگوی بزرگ و خودشیفتگی پنهان ولی فوق عظیم، آنها دانست؟! یعنی فرد در باطن ادعا دارد حقیقت مطلق را می داند و این حق دارد که دیگران را نجات دهد! یعنی شاید افراد در ظاهر و وجه ظاهری افتاده و فروتن باشند ولی در باطن نشود از آنها خرده گرفت یا نقدشان کرد؟ توضیحات بیشتر: منجی گرایی، یعنی باور به این که من (یا گروه من) می دانم چه چیزی برای تو/جامعه/جهان بهتر است و حق دارم آن را، حتی با زور، محقق کنم—یکی از خطرناک ترین جلوه های ایگوی توسعه یافته و خودشیفتگی جمعی است. این نگاه، فروتنی معرفتی (اعتراف به محدودیت دانش و نیت خود) را نابود می کند و دیگران را از فاعلان دارای اختیار، به ابژه های نجات تبدیل می کند. تاریخ مملو از فجایعی است که از این موضع ما می دانیم چه چیز خوب است سر زده اند. در ظاهر فروتن، در باطن غیرقابل نقد... این دقیقا خودشیفتگی پنهان است. فرد یا جامعه ممکن است ادای فروتنی دربیاورد، اما در عمل، هیچ مکانیزمی برای پاسخگویی، نقدپذیری و اصلاح در خود نگذارد. این یک قدرت طلبی تقدس شده است. تقدس شده یعنی؛ وقتی فرد یا گروهی، خود را در پناه هدف مقدس یا حقیقت مطلق پنهان می کند، هر نقدی را نه به عنوان یک بازخورد، بلکه به عنوان حمله به آن مقدس تعبیر می کند و بنابراین آن را سرکوب می کند. اینجا دیگر فروتنی واقعی مرده است. نکته بعدی ، تبدیل انسان به ابژه است، تین نکته کلیدی است. در منجی گری کاذب، دیگری به عنوان یک انسان کامل با اختیار، تجربه و خرد منحصر به فردش نادیده گرفته می شود. او به یک مشکل تبدیل می شود که باید حل شود، یا به یک ظرف خالی که باید از بالا با حقیقت من پر شود. این نگاه، بنیان هر گونه ظلم و استعمار فکری و عملی است. آیا ما در زندگی شخصی، روابط، یا حتی عقاید مذهبی و سیاسی مان، همان الگوی منجی گرایی و حذف دیگری را—هرچند در پوشش زیبای خیرخواهی—تکرار می کنیم؟ به بحث اول بر میگردیم، وقتی در کسی خودشیفتگی می بینیم و موضع میگیریم و بدمان می آید ، آیا بدین معنا است که خودمان هم خودشیفته هستیم. یعنی اگر ویژگی های خفیف خودشیفتگی (مثل نیاز به تایید، احساس استحقاق در برخی حوزه ها، خودمحوری گاه به گاه) در شما وجود داشته ولی آن ها را نپذیرفته اید، ممکن است مشاهده ی آشکار همان ویژگی ها در دیگری واکنش شدید هیجانی (تنفر) ایجاد کند. من فهمیدم تمام کارکرد های های بحران های وجودی و رنج های شکستن و نابود کردن ایگویی است که برای خودمان ساختیم (ایگو یعنی مجموع تمام کارهای خوبی که کردیم (کارهای خیر، عبادت ها) و مجموع تمام آگاهی ها و عمق و رشدی که پیدا کردیم. یعنی همین ماهیت یکتایی که حول محور تعریف خود ساختیم! بحران ها می آیند تا بگویند اینها همه اش الکی است! تنها ارزش هر فرد به همان روح الهی یاself است که به طور پیش فرض در نهاد همه است. همه ی ادم ها به یک اندازه ارزش دارند. که به همان روح الهی که درونشان دمیده شده. کار کرد های بحران وجودی نابودی آن پوسته سخت و غیرقابل نفوذ ایگو و رنج های خرد و بزرگ بعدش، بخاطر این است که ما بعد از بحران وجودی می خواهیم ایگو را دوباره فعال کنیم. چون پوچی خودمان را نمی پذیریم. پس دوباره دور باطل باد کردن یا تورم کردن ایگو را به راه می اندازیم.
نکته بعدی کسانی که در زندگی رنج کشیده اند شاید در بعد ظاهری فروتن باشند ولی در درون ایگوی متورم شده ای دارند. تورم ایگو ، بخاطر آسیب دیدن اش است. شاید بهترین کار این باشد که اول تورم ایگو (بخاطر آسیبی که دیده) را درک کنیم. بعد شروع کنیم درباره نا ملایمت زندگی و رنج هایی که عارض میشه این نکته را بفهمیم که این رنج آمده را این ایگو متورم را کوچک و کوچک تر کند. تا وقتی که کامل نابودش کند. پس وقتی که دوباره با هر رنج، تاخیر، کم احترامی ، گیر دادنی و ... روبه رو شدیم، ابتدا با خود بگوییم: مگه من کیم که برخورده بهم! من ایگوی بزرگی دارم که بهم برخورده، بذار ایگوم را کوچک تر کنم! خواهیم دید آن رنج در آن موقعیت خاص یکجورایی محو میشه!!!! ذکر این جمله مثل یک ذکر یا مانترا میمونه ایگوی افرادی که بحران هویت و بحران های وجودی نداشتند در زندگی به طور طبیعی سالم است. (متورم نیست) عادی و طبیعی رفتار می کنند. (زود ناراحت نمی شوند از دست بقیه)(طبیعی هستند) یعنی میخوام بگم فروتنی ظاهری برخ افراد که میبینیم شکست خورده اند و رنج کشیده اند ولی در باطن خود یک ایگوی متورم شده (مثل دستی که میشکنه و متورم میشه) دارند! یعنی با مواجه با انتقادات، تاخیر ، جواب ندادن، و اینکه افراد در مقابل آنها بهترین رفتار را نداشته اند ناراحت می شوند! و زودرنج هستند! این بخاطر ایگوی شکسته شان است که الان باد کرده... ولی ما باید آن عمق که به آن در بحران وجودی رسیدیم و درک کردیم (پوچی دنیا و خودمان) که بهای به دست آوردن آن بسیار سخت و جان فرسا بوده، را به نه به عنوان یک اصل تاریک بلکه به عنوان یک حقیقت بنیادین بفهمیم! سعی نکنیم بعد که فهمیدم وجودی و حضوری ادراک کردیم، پسش بزنیم و برگردیم به دور باطل قبلی... (ساختن و باد کردن ایگو) چون این کار جواب نمیده توی اون بحران فهمیدم که جواب نمیده. اون تقوا، اون ادعاها، همه ی اون دست آویز ها بی کاربرد است!
تحلیل تطبیقی مفهوم فنا و پوچی در شاهنامه و عرفان. سفر از کوه قاف تا فنا؛ ناخودآگاه جمعی، خود متعالی و فروپاشی نماد در اسطوره کیخسرو: در شاهنامه، کیخسرو (یکی از پادشاهان اسطوره ای و بزرگ ایران) است که به مثام فنا می رسد به نظرم؛ یعنی پس از دوران پادشاهی درخشان و انجام دادن وظایفش، در پی یافتن آرامش نهایی، به همراه گروهی از یاران نزدیک (از جمله پهلوانانی مانند گیو) راهی سفری معنوی می شود و در نهایت در گذر از کوه ها (به روایتی در کوه قاف یا ناپدید می گردد. این واقعه در پایان زندگی او، نمادی از وصال و رهایی از جهان فانی است. در برخی تفسیرها، این ناپدید شدن به منزله ی رسیدن به مرحله ای از فنا یا پیوستن به جهان غیب دانسته شده است. من میخوام کوه قاف رو تطبیق به ناخودآگاه جمعی کنم. از دیدگاه کارل گوستاو یونگ، ناخودآگاه جمعی مخزنی جهانی و مشترک میان تمام انسان هاست که حاوی کهن الگوها (آرکتایپ ها) و صورت های ازلی است.
مرزی بودن و جهان شمولی بودن کوه قاف: کوه قاف که دور تا دور جهان را فراگرفته، می تواند نماد این لایه عمیق و فراگیر روان باشد که زیربنای تجربیات فردی همه انسان هاست و مرز بین آگاهی فردی و لایه های ناشناخته روان را مشخص می کند. خاستگاه اسطوره ها و نمادها هم است؛ یعنی قاف سرزمین سیمرغ، دیوها، پریان و موجودات اساطیری است. این می تواند نشان دهنده خاستگاه کهن الگوها و صور مثالی در ناخودآگاه جمعی باشد. سیمرغ خود، یک کهن الگوی کامل از خرد فرافردی، مرکزیت و خود متعالی (Self) محسوب می شود. سفر قهرمانان (مثل کیخسرو) یا پرندگان (در منطق الطیر) به سوی قاف، می تواند استعاره ای از فرآیند فردیت سازی باشد، یعنی سفر به اعماق ناخودآگاه جمعی برای یکپارچه سازی اجزای روان و کشف خود حقیقی. می توان این گونه نتیجه گرفت؛ کوه قاف هم نماد مخزن کهن الگوها (ناخودآگاه جمعی) است و هم نماد مقصد نهایی آن سیمرغ یعنی کهن الگوی خود متعالی (Self) که همان حقیقت الهی در درون انسان است. این دو تفسیر در نهایت به هم می رسند، زیرا از دید یونگ نیز کشف Self، نوعی تجربه امر قدسی و فرافردی است. پس کوه قاف نماد ناخودآگاه جمعی است. و سیمرغ همان self! بنیادین ترین و غیرقابل حذف ترین حقیقت جهان رنج است. اما دلیل و علت غایی رنج چیه؟ کوچک و کوچک کردن ایگو. نابودی توهم آگاهی متمایز، آنچه می ماند نمودار و رقصی از جلوه ها است. چرا چون حقیقت جهان پوچیه. هیچ چیزی وجود نداره جز او. کوه اگه پودر میشه در داستان موسی (که موسی درخواست دیدن خدا رو میکنه)کوه در داستان موسی(ع)، نماد هرگونه تصویر ذهنی، مفهوم و درک محدود از حقیقت بی نهایت است. موسی می خواهد خدا را ببیند (یادرک حسی-مفهومی کند)، اما تجلی بی پرده حقیقت، هر قالب ادراکی (کوه) را در لحظه نابود می کند. کوه متلاشی پیشه چون اون ذره آگاهی پیدا میکنه از این نکته ، (نه اینکه صرفا قدرت یا نیروی خاصی بهش وارد میشه.) چون اون ذرات کوه وقتی میفهمن در اصل چنین چیزی نبوده (بلکه یک نمود و رقص نور بوده) نابود/پودر/غیب میشه. مثل اینکه شما در تاریکی درخانه یک لباس آویزان میبینید بعد میگی عه یک ادم... وقتی یکم نور میفته یا یکم دقت میکنید روش، میبینی عه لباس بود که آویزون بود. آدم نبود. به محض اینکه میفهمی لباس بود اون مفهوم آدم در لحظه فرو می پاشه. پس یکبار دیگه: کوه قاف به مثابه ناخودآگاه جمعی: این ناخودآگاه، مخزن تمام تصاویر، اسطوره ها و صورت های ممکن است. جهانی است موهوم که تا زمانی که آگاهی (نور) به آن نتابد، به شکل واقعیت های موقت (مثل آن وآدم در تاریکی) خودنمایی می کند. سیمرغ به مثابه Self (خود حقیقی)؛ سیمرغ آن نفخه الهی است که درون همه ما دمیده سده و ارزش ما تنها به وجود اون است. نه تعلقات ایگو (معلومات، دانایی، و...) سیمرغ همان self است که وقتی تمام صورتها و کوه های تصور فرو می ریزند، باقی می ماند. در منطق الطیر، سیمرغ خود پرندگان است؛ یعنی وقتی از توهم جدایی می گذرند، می یابند که حقیقتشان همان اوست. حقیقت جهان پوچیه. هیچ چیزی وجود نداره جز او. ولی این پوچی به معنای نیهیلیسم و پوچی اگزیستانسیال نیست، بلکه یک پوچی عرفانیه به معنای خلا سرشار یا عدم هستی بخش است. جهان پدیده ها (کوه ها، صورت ها) هیچ ذات مستقلی ندارند؛ همه همچون سایه یا تصویری بر پرده ای هستند که هستی شان تنها از نور او است.
مثل مثال تاریکی و لباس؛ تمام ادراکات ما، تا زمانی که در تاریکی عدم آگاهی قرار داریم، به صورت موجوداتی مستقل و با هویت (مثل آن آدم) می نمایانند. به محض تابش نور آگاهی (معرفت)، آن هویت موهوم فرو می پاشد و حقیقت ساده تر (لباس) آشکار می شود. اما این فرآیند می تواند ادامه یابد: اگر نور شدت گیرد، شاید ببینی که آن لباس هم فقط پارچه ای است، و پارچه هم الیافی، و الیاف هم... تا به هیچدبنیادین (که همان حضور محض اوست) برسی. داستان موسی (ع) و پودر شدن کوه؛ در قرآن (سوره اعراف، آیه ۱۴۳)، وقتی موسی درخواست مشاهده ذات الهی را می کند، به او گفته می شود به کوه بنگرد: فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا (پس هنگامی که پروردگارش بر کوه تجلی کرد، آن را درهم کوبید و پودر ساخت). کوه در اینجا نماد استحکامات ذهنی، مفاهیم و هرگونه تصور محدود از حقیقت است. کوه نماد وجود مستقل قابل اتکا است. این دقیقا مشابه فروپاشی مفهوم آدم به لباس است، اما در مقیاسی عظیم و وجودشناختی. موسی از این مشاهده بی هوش می شود. این بی هوشی، نماد فنا است، فروپاشی کامل شناسنده و شناسا در مواجهه با حقیقت بی صورت. وقتی به هوش می آید، می فهمد که سبحانک (تو منزهی از هر تصور و حدی). این تسبیح، همان اقرار به پوچی (عدم استقلال) هر چیزی جز اوست. سفر عرفانی، سفر از کوه به سیمرغ و سپس نابودی هر دو در نور است. پس یک؛ ابتدا فکر می کنی حقیقت، کوهی عظیم و دست نیافتنی (در بیرون) است. (مرحله شریعت/جستجو) ۲ سپس می یابی حقیقت، سیمرغی است در درون خودت. (مرحله طریقت/شناخت خود) و سه در نهایت، وقتی به سیمرغ می رسی، درمی یابی که سیمرغ چیزی نبوده جز آینه ای که تو را به خودت نشان می داده است. و آن خود نیز، وقتی به روشنایی مطلق می رسد، همانند کوه پودر می شود. فقط او می ماند. و در اخر در این مرحله، جهان پوچ (بی ذات) می شود، زیرا هر چه هست، تنها جلوه ای از اوست و هیچ استقلالی ندارد. این پوچی، در واقع سرشارترین و معنادارترین حقیقت است مسیر شناخت را از نماد (کوه/سیمرغ) به فراسوی نماد (فروپاشی در نور) این همان گذر از عالم خیال و نمادپردازی به حقیقت بی صورت است که در عرفان، غایت سلوک نامیده می شود. و دوباره باید گفت این پوچی، به معنای بی ذاتی و عدم استقلال همه پدیده هاست. نه نیهیلیسم. پوچی عرفانی به معنای بی ذاتی و عدم استقلال همه پدیده هاست. جهان و تمام صور آن، ذاتی جز او ندارند؛ مانند امواج که جدای از آب هیچ نیستند. این نگاه، جهان را از قید توهم استقلال و منیت رها می کند و آن را سرشار از حضور یگانه حقیقت می بیند. این نقطه مقابل نیهیلیسم است که اساسا وجود هر معنایی را نفی می کند.
جهان، هیچ مستقل از حقیقت غایی نیست؛ بلکه جلوه ای از اوست. بنابراین، این پوچی، خلای سرشار از حضور مطلق است.